فصل دوّم

مبارزه موسى و قوم او

معجزات موسى و ايمان ساحران

چون بحث و مناقشه ميان فرعون و موسى درباره رسالت الهى او بالا گرفت، فرعون از موسى دليلى شاهد بر صدق گفتارش خواست. در اين هنگام موسى (ع) عصا را از دست خود انداخت به اژدهايى تبديل شد كه شك و ترديدى در آن نبود و به حركت در آمد و نيز دستش را از جيب خود بيرون آورد و نور سفيدى از آن آشكار گشت و براى تماشاگران درخشيدن گرفت.

فرعون و حاشيه‏نشينان وى كه اين صحنه را ديدند به تكذيب موسى ادامه داده و كارهاى او را جادوگرى تلقى كردند و درباره موسى به مشورت پرداخته و تأكيد كردند وى ساحر بوده و آشناى به علم جادوگرى است و هدفش اين است كه با سحر و جادوى خويش آنان را از مصر بيرون رانده و آن را تصرف كند، سپس از آنها پرسيد: چه نظرى دارند؟ اشراف قوم به فرعون اشاره كردند كه موسى و برادرش را مهلت دهد و در گوشه و كنار مصر در پى جادوگران بفرستد تا مانند موسى به جادوگرى بپردازند؛ زيرا معجزه‏اى را كه موسى آورده تا زمانى كه انجام دادن آن در توان ديگرى باشد و مانند آن را انجام دهد، از اعتبار افتاده ودعوت او تباه مى‏گردد.

فرعون، مأموران خود را به گوشه و كنار مصر اعزام كرد تا جادوگران را نزد او آورند. مأموران وى تعداد زيادى از جادوگران را آوردند. ساحران به فرعون گفتند: در صورتى كه در جادوگرى بر موسى پيروز شوند، از او پاداش گرانبهايى مى‏خواهند و فرعون نيز پذيرفت و بدانان وعده داد كه آنها در پيشگاه وى از مقامى بس والا برخوردار خواهند شد. علاوه براين‏كه جادوگرى در مصر داراى ارزش و اهميت زيادى بود كه پادشاهان و اُمرا بدان توجه خاصى داشته و در ازاى اين كار پاداش فراوان مى‏دادند، و اين قضيه‏اى است كه اخيراً آثار باستانى مصر از آن پرده برداشته است.

روز موعودِ ديدار جادوگران با موسى (ع) فرا رسيد و جمعيّت انبوهى به صحنه‏نمايش هجوم آوردند و اين ماجرا در روز عيد انجام شد. به نظر مى‏رسد آن روز مصادف با روز طغيان رود نيل بوده كه از بزرگ‏ترين عيدهاى آنان به شمار مى‏رفته است.

موسى (ع) با جادوگران به گفت و گو پرداخت كه آيا آنها ابزار جادويى خود را بر زمين مى‏افكنند يا نخست او مبادرت به اين كار كند؟ موسى پافشارى كرد كه نخست آنان جادوگرى كنند. و ابزار و آلات آنان عصا و طناب بود كه با انداختن آنها عرصه نمايش مملوّ از مار وافعى شد و موسى و مردمِ تماشاگر تصور كردند كه اين اشيا واقعاً به حركت در آمده‏اند، از اين رو مردم از اين صحنه وحشت‏زده شده و ترس و اضطراب بر دل‏هاى آنان حكمفرما گشت.

فرعون و هوادارانش شادمان گشتند و مطمئن شدند كه جادوگران پيروزشدند و موسى نمى‏تواند بر آنان برترى يابد، ولى خداى متعال به موسى وحى فرمود تا عصاى خود را برزمين افكند و او نيز همان گونه كه دستور يافته بود آن را به زمين انداخت، ناگهان به صورت اژدهايى در آمد و ابزار و وسايل دروغين جادوگرى آنها را، كه بدان زرق و برق داده بودند، به سرعت بلعيد و طعمه خويش ساخت.

فرعون و هواداران او مات و مبهوت شدند و جادوگران دانستند كارى را كه موسى انجام داده، سحر مانند آن را انجام نمى‏دهد، بلكه آن قدرت الهى است كه چنين كرده است. از اين‏رو، ساحران به خاك افتاده و خدا را سجده كردند و گفتند: «ما به پروردگار جهانيان، پروردگار موسى و هارون ايمان آورديم».

فرعون يقين حاصل كرد كه موسى را مغلوب نساخته، بلكه اين موسى است كه بر او پيروز گشته است، و براى اين‏كه بر شكست خود پوشش بنهد به جادوگران گفت: موسى، بزرگ واستاد شما بود و او به شما جادوگرى آموخت و به همين دليل بر شما پيروز شد و سحر وجادوى او بر شما غالب آمد و چيره شد. فرعون اين سخن را در حالى مى‏گفت كه به خوبى مى‏دانست موسى جادوگران را نمى‏شناسد و قبلاً هم با آنان نشستى نداشته است، ولى انسانى كه شكست مى‏خورد، همه گونه عذرى براى خود مى‏تراشد. سپس فرعون براى اين‏كه قدرت خود را به رخ جادوگران بكشد بدانان گفت: «آمنتم به قبل أن آذن لكم؛ پيش از آن‏كه من اجازه دهم به موسى ايمان آورديد؟» و ادعا مى‏كرد كه وى صاحب اختيار آنهاست و مى‏بايست او بدانان چنين اجازه‏اى بدهد، ولى آنها قبل از صادر شدن اجازه از ناحيه وى، مرتكب جرم شده و به موسى ايمان آورده‏اند، به همين دليل آنها را تهديد كرد كه دست و پاى آنان را خواهد بريد و آنها را بر شاخه‏هاى نخل به دار مى‏آويزد.

تهديد فرعون، ساحران را از ايمان آوردن باز نداشت، بلكه گفتند: ما به پيشگاه خداى خويش باز مى‏گرديم و تو ما را بدين جهت كيفر مى‏كنى كه ما موسى را تصديق كرديم و به نشانه‏هاى واضح و روشن پروردگارمان كه دليل حقانيت وى بود، اذعان نموديم. جادوگران سپس با تضرع و زارى متوجه خدا شدند و عرضه داشتند: پروردگارا، به ما صبرى بزرگ عنايت كن تا با آن توان تحمل كيفر و شكنجه فرعون را داشته باشيم و ما را مسلمان بميران:

قالَ إِنْ كُنْتَ جِئْتَ بِآيَةٍ فَأْتِ بِها إِنْ كُنْتَ مِنَ الصّادِقِينَ * فَأَلْقى‏ عَصاهُ فَإِذا هِىَ ثُعْبانٌ مُّبِينٌ * وَنَزَعَ يَدَهُ فَإِذا هِىَ بَيْضاءُ لِلنّاظِرِينَ * قالَ المَلَأُ مِنْ قَوْمِ فِرْعَوْنَ إِنَّ هذا لَساحِرٌ عَلِيمٌ * يُرِيدُ أَنْ يُخْرِجَكُمْ مِنْ أَرْضِكُمْ فَماذا تَأْمُرُونَ * قالُوا أَرْجِهْ وَأَخاهُ وَأَرْسِلْ فِى المَدائِنِ حاشِرِينَ * يَأْتُوكَ بِكُلِّ ساحِرٍ عَلِيمٍ * وَجاءَ السَّحَرَةُ فِرْعَوْنَ قالُوا إِنَّ لَنا لَأَجْراً إِنْ كُنّا نَحْنُ الغالِبِينَ * قالَ نَعَمْ وَإِنَّكُمْ لَمِنَ المُقَرَّبِينَ * قالُوا يا مُوسى‏ إِمّا أَنْ تُلْقِىَ وَإِمّا أَنْ نَكُونَ نَحْنُ المُلْقِينَ * قالَ أَلْقُوا فَلَمّا أَلْقَوْا سَحَرُوا أَعْيُنَ النّاسِ وَاسْتَرْهَبُوهُمْ وَجاءُوا بِسِحْرٍ عَظِيمٍ * وَأَوْحَيْنا إِلى‏ مُوسى‏ أَنْ أَلْقِ عَصاكَ فَإِذا هِىَ تَلْقَفُ مايَأْفِكُونَ * فَوَقَعَ الحَقُّ وَبَطَلَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ * فَغُلِبُوا هُنالِكَ وَانْقَلَبُوا صاغِرِينَ * وَأُلْقِىَ السَّحَرَةُ ساجِدِينَ * قالُوا آمَنّا بِرَبِّ العالَمِينَ * رَبِّ مُوسى‏ وَهرُونَ *

قالَ فِرْعَوْنُ آمَنْتُمْ بِهِ قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَكُمْ إِنَّ هذا لَمَكْرٌ مَكَرْتُمُوهُ فِى المَدِينَةِ لِتُخْرِجُوا مِنْها أَهْلَها فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ* لَأُقَطِّعَنَّ أَيْدِيَكُمْ وَأَرْجُلَكُمْ مِنْ خِلافٍ ثُمَّ لَأُصَلِّبَنَّكُمْ أَجْمَعِينَ * قالُوا إِنّا إِلى‏ رَبِّنا مُنْقَلِبُونَ * وَما تَنْقِمُ مِنّا إِلّا أَنْ آمَنّا بِآياتِ رَبِّنا لَمّا جاءَتْنا رَبَّنا أَفْرِغْ عَلَيْنا صَبْراً وَتَوَفَّنا مُسْلِمِينَ؛(1)

فرعون گفت: اگر معجزه‏اى دارى و راست مى‏گويى آن را بياور. موسى عصاى خود را به زمين افكند كه ناگهان به صورت اژدهايى پديدار گشت و دست خود از گريبان برون آورد، بر تماشاگران درخشيد. سران قوم فرعون بدو گفتند: اين شخص جادوگرى ماهر است و قصد دارد شما را از سرزمينتان بيرون راند، درباره او چه دستور مى‏دهيد. گفتند: او و برادرش را نگهدار و افرادى را به شهرها بفرست تا كليه جادوگران چيره‏دست را نزد تو آورند. ساحران نزد فرعون آمدند و به فرعون گفتند: اگر ما بر موسى چيره گشتيم پاداشى هم داريم؟ گفت: آرى، شما از مقرّبان من خواهيد گشت. ساحران گفتند: اى موسى، تو نخست عصاى خود را مى‏افكنى يا ما بساط جادويى خويش را بيندازيم. موسى گفت: شما بيندازيد، آن‏گاه كه بساط سحر خويش را افكندند، ديدگان مردم را افسون نمودند (بستند) و آنها را به شدّت بيمناك ساختند و سحرى بس بزرگ و هول‏انگيز ايجاد نمودند و ما به موسى وحى كرديم عصاى خويش را بينداز. زمانى كه انداخت، همه آنچه را ساحران ساخته و پرداخته بودند، بلعيد و معجزه حق ثابت شد و اعمال ساحران باطل گرديد. جادوگران مغلوب گرديده و به گونه‏اى حقارت‏آميز بازگشتند، و در برابر قدرت الهى به سجده افتادند، و گفتند: به خداى جهانيان ايمان آورديم، پروردگار موسى و هارون. فرعون بدانان گفت: قبل از آن كه من به شما اجازه دهم، به موسى ايمان آورديد؟ اين مكر و حيله‏اى است كه شما در اين شهر به كار برده‏ايد تا اهالى آن را بيرون برانيد، به زودى پى خواهيد برد. دست و پاهاى شما را بر عكس يكديگر (پاى چپ، دست راست) خواهم بريد و همه شما را به دار مى‏آويزم. جادوگران گفتند: ما پس ازمرگ، به سوى خداى خويش برمى‏گرديم و تو به جرم اين‏كه ما به معجزات الهى كه برايمان نمودار شد ايمان آورديم، مى‏خواهى از ما انتقام بگيرى. پروردگارا، به ما صبر و شكيبايى عنايت كن و ما را در حال تسليم بودن به دستوراتت بميران.

 

پايدارى موسى و پيروانش

فرعون نشانه‏هايى را كه موسى با خود آورده بود ديد و كفر خود را ادامه داد و بر دشمنى و عناد خويش پافشارى نمود. سران قوم، فرعون را مورد ملامت و سرزنش قرار دادند كه چرا موسى و پيروان او را رها و آزاد گذاشته تا خداى يگانه را بپرستند و دست ازپرستش فرعون و خدايانش بردارند، و اين كار به نظر آنان، فساد در زمين بود.

فرعون آنان را مطمئن ساخت و با اين وعده به آنان گفت: پسران آنها را مى‏كشيم و زنانشان را براى بردگى زنده نگاه خواهيم داشت و سپس به عملى كردن تهديد پليد خود پرداخت.

طبيعى بود كه بنى اسرائيل از ظلم و ستمى كه بر آنها رفته بود نزد موسى شكايت ببرند وآن حضرت آنان را بر گرفتارى به وجود آمده و كمك گرفتن از خدا براى تحمل آن، به صبر سفارش كرد و در صورت پرهيزكارى آنها را به سرانجامى نيك وعده داد، ولى اين سخنان از مصيبت‏ها و گرفتارى‏هاى آنان نكاست، بلكه بدو گفتند: ما همان گونه كه قبل از رسالت تو مورد آزار و اذيت قرار مى‏گرفتيم، اكنون بعد از آوردن آن هم، مورد اذيت و آزاريم. موسى (ع) جهت همدردى با آنها، بدانان گفت: شايد خداوند دشمن شما را هلاك گرداند و در سرزمينى كه شما را بدان وعده داده بود، جانشين خود قرار دهد تا ببيند از شما عمل نيك سرمى‏زند يا عمل ناپسند، و شما را بدان پاداش دهد:

وَقالَ المَلَأُ مِنْ قَوْمِ فِرْعَوْنَ أَتَذَرُ مُوسى‏ وَقَوْمَهُ لِيُفْسِدُوا فِى الأَرضِ وَيَذَرَكَ وَآلِهَتَكَ قالَ سَنُقَتِّلُ أَبْناءَهُمْ وَنَسْتَحْيِى نِساءَهُمْ وَإِنّا فَوْقَهُمْ قاهِرُونَ * قالَ مُوسى‏ لِقَوْمِهِ اسْتَعِينُوا بِاللَّهِ وَاصْبِرُوا إِنَّ الأَرضَ لِلَّهِ يُورِثُها مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَالعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ * قالُوا أُوذِينا مِنْ قَبْلِ أَنْ تَأْتِيَنا وَمِنْ بَعْدِ ما جِئْتَنا قالَ عَسى‏ رَبُّكُمْ أَنْ يُهْلِكَ عَدُوَّكُمْ وَيَسْتَخْلِفَكُمْ فِى الأَرضِ فَيَنْظُرَ كَيْفَ تَعْمَلُونَ؛(2)

سران قوم فرعون به او گفتند: آيا موسى و هواداران او را به حال خود وا مى‏گذارى تا درزمين‏به فساد و تباهى بپردازند و تو و خدايانت را رها كنند؟ فرعون گفت: پسران آنهارامى‏كشيم و زنانشان را نگاه مى‏داريم و ما بر آنان استيلا داريم. موسى به قوم خود گفت:ازخدا يارى بجوييد و شكيبايى كنيد، به راستى كه زمين از آن خداست و آن را به هركس‏ازبندگانش بخواهد وا مى‏گذارد. سرانجام نيك از آنِ پرهيزگاران است، قوم موسى‏گفتند: قبل وبعد از آن‏كه شما بيايى، ما در آزار و شكنجه بوديم. موسى گفت: شايدخداوند دشمن شما رانابود ساخته و شما را در زمين جانشين گرداند، سپس بنگرد تا شما چه مى‏كنيد.

 

هشدار مؤمن آل فرعون

فرعون از مقاومت در برابر موسى ناتوان گرديد، لذا با قوم خود نقشه كشتن موسى را كشيد تا از دعوتش و به گمان آنها از فساد او رهايى يابند. خداى متعال فرمود:

وَقالَ فِرْعَوْنُ ذَرُونِى أَقْتُلْ مَوسى‏ وَلْيَدْعُ رَبَّهُ إِنِّى أَخافُ أَنْ يُبَدِّلَ دِينَكُمْ أَوْ أَنْ يُظْهِرَ فِى الأَرْضِ الفَسادَ؛(3)

فرعون گفت: مرا وا گذاريد تا موسى را به قتل رسانم و او خداى خود را به يارى بطلبد. بيم آن دارم كه آيين شما را تغيير و تبديل دهد و يا در زمين ايجاد فساد نمايد.

در حالى كه براى عملى كردن نقشه كشتن او به تبادل نظر مى‏پرداختند، جوانمردى، مؤمنى را كه ايمان خود را نهان مى‏كرد، بر آن داشت به گونه‏اى پسنديده و بى‏پروا به دفاع از موسى بپردازد. وى بدان‏ها گفت: شايسته نيست مردى را كه مى‏گويد: «پروردگار من خداست» بكشند، به ويژه كه او معجزاتى دال بر صدق گفتارش براى آنها آورده است. اگر فرض كنيم كه وى (موسى) در گفتار خود دروغگو باشد، دروغ او ضرر و زيانى به آنها نمى‏رساند و اگر در گفتارش صادق باشد، بخشى از عذاب‏هايى كه آنان را بدان تهديد كرده، بر آنها وارد خواهد شد و در ادامه به آنها گفت: شما امروز در زمين صاحب قدرت و نفوذ هستيد، اگر عذاب خدا بر ما وارد شود، چه كسى قادر است آن را از ما برطرف سازد. فرعون با نظريه او به مخالفت برخاست و مدعى شد كه خود، مردم را به راه راست رهنمون مى‏شود. سپس اين مرد مؤمن آنان را به عذاب و خشم الهى در اين دنيا يادآور ساخت، همان گونه كه براى امت‏هاى گذشته در اثر اعمال نارواى آنان به وجود آمده بود، و پس از آن، آنها را از عذاب آخرت بر حذر داشت. آن روز كه كافران سعى مى‏كنند از عذاب خدا فرار نمايند، ولى راه گريزى از آن نخواهند داشت.

و بعد بدانان يادآور شد رسالتى را كه امروز موسى آورده، دعوتى جديد نيست، يوسف (ع) نيز براى پدران اينها دلايل و نشانه‏هاى الهى را ارائه داد و آنان در صدق گفتار وى به شك و ترديد افتادند، تا آن‏كه از دنيا رفت، و گفتند: خداوند پس از او پيامبرى را نمى‏فرستد، و سپس برايشان روشن شد كه اين انديشه پليد، آنها را به گمراهى كشانده است؛ زيرا آنان زمانى كه از راه راست منحرف گرديدند، خداوند دل‏هاى آنها را از طريق هدايت منحرف ساخت:

وَقالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَكْتُمُ إِيمانَهُ أَتَقْتُلُونَ رَجُلاً أَنْ يَقُولَ رَبِّيَ اللَّهُ وَقَدْ جاءَكُمْ بِالبَيِّناتِ مِنْ رَبِّكُمْ وَإِنْ يَكُ كاذِباً فَعَلَيْهِ كَذِبُهُ وَإِنْ يَكُ صادِقاً يُصِبْكُمْ بَعْضُ الَّذِى يَعِدُكُمْ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِى مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ كَذّابٌ * يا قَوْمِ لَكُمُ المُلْكُ اليَوْمَ ظاهِرِينَ فِى الأَرْضِ فَمَنْ يَنْصُرُنا مِنْ بَأْسِ اللَّهِ إِنْ جاءَنا قالَ فِرْعَوْنُ ما أُرِيكُمْ إِلّا ما أَرى‏ وَما أَهْدِيكُمْ إِلّا سَبِيلَ الرَّشادِ * وَقالَ الَّذِى آمَنَ يا قَوْمِ إِنِّى أَخافُ عَلَيْكُمْ مِثْلَ يَوْمِ الأَحْزابِ * مِثْلَ دَأْبِ قَوْمِ نُوحٍ وَعادٍ وَثَمُودَ وَالَّذِينَ مِنْ بَعْدِهِمْ وَما اللَّهُ يُرِيدُ ظُلْماً لِلْعِبادِ * وَيا قَوْمِ إِنِّى أَخافُ عَلَيْكُمْ يَوْمَ التَّنادِ * يَوْمَ تُوَلُّونَ مُدْبِرِينَ ما لَكُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ عاصِمٍ وَمَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ هادٍ * وَلَقَدْ جاءَكُمْ يُوسُفُ مِنْ قَبْلُ بِالبَيِّناتِ فَما زِلْتُمْ فِى شَكٍّ مِمّا جاءَكُمْ بِهِ حَتّى‏ إِذا هَلَكَ قُلْتُمْ لَنْ يَ

بْعَثَ اللَّهُ مِنْ بَعْدِهِ رَسُولاً كَذلِكَ يُضِلُّ اللَّهُ مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ مُرْتابٌ؛(4)

مردى مؤمن از آل فرعون كه ايمان خويش را نهان مى‏داشت گفت: آيا مردى را به جرم اين‏كه مى‏گويد پروردگار من خداست مى‏كشيد، حال آن‏كه او از ناحيه پروردگارتان دلايل و براهين و معجزات براى شما آورده، بنابراين اگر او فردى دروغگوست، وزر و وبال دروغش به خود وى بر مى‏گردد و اگر در گفته‏هايش صادق و راستگو باشد، برخى از وعده‏هاى كيفرى كه به شما داده دامنگيرتان خواهد شد. به راستى كه خداوند انسان‏هاى اسراف گر دروغگو را هدايت نخواهد كرد، و گفت: اى قوم، امروز ملك و سلطنت زمين از آن شماست، ولى اگر عذاب الهى بر ما فرود آيد، چه كسى ما را نجات خواهد داد. فرعون گفت: رأى من همان است كه دادم، و شما را جز به راه صواب دلالت نمى‏كنم. آن فرد مؤمن گفت: اى قوم، من از سرنوشتى مانند روز احزاب (امت‏هاى پيشين) و قوم نوح و عاد و ثمود وامت‏هاى بعد از آنها بر شما بيمناكم، و خداوند به‏بندگانش ستم روا نمى‏دارد، و اى قوم، من از روز قيامت، روزى كه از بيم و هراس پابه فرار مى‏گذاريد، بر شما بيم دارم. شما در آن روز از قهر خدا هيچ پناهى نداريد، و كسى را كه خدا گمراه سازد، هرگز راه هدايت نيابد. قبلاً يوسف با براهين و معجزات به سوى شما آمد و شما پيوسته در دستوراتى كه برايتان آورده بود شك و ترديد داشتيد، تا اين‏كه او از دنيا رفت و شما گفتيد: خداوند پس از او هرگز پيامبرى را بر نخواهد گزيد و اين چنين خداوند هر انسان ستمكار و اهل ترديد را گمراه مى‏گرداند.

 

مؤمن آل فرعون در پى نجات موسى

فرعون و قومش هم چنان به گمراهى خويش ادامه دادند، و اين فرد مؤمن، دعوت خود را به حق و هدايت ادامه داده و آنها را پند و اندرز داد كه فريب اين دنياى فانى را نخورند و براى آخرت عمل كنند كه سراى جاودان است. در آنجا خداوند كارهاى ناروا را به مثل آنها پاداش داده و نيكى فرد را به بهترين وجهى اجر و مزد عنايت مى‏كند. سپس اين مؤمن آنها را مورد نكوهش قرار داد كه چرا در حالى كه وى آنها را دعوت به ايمان مى‏كند، آنان وى را به كفر دعوت مى‏كنند. خدايانى كه آنها وى را به پرستش آنها مى‏خوانند، نه در دنيا سودى دارند و نه در آخرت شفاعت مى‏كنند، چه اين‏كه بازگشت همه تنها به سوى خداست و آن‏گاه بدانان هشدار داد كه روزى فراخواهد رسيد كه پند و اندرز خير خواهانه وى را در مورد خود به ياد خواهند آورد، و او امور مربوط به خود را به خدا مى‏سپارد. آنان تلاش كردند وى را به قتل رسانند، ولى خداوند او را از شرّ آنان محافظت كرد و سرانجام سعادتمند گرديد وفرجام فرعونيان جز شقاوت و بدبختى چيزى نبود. به نحوى كه قرآن، ندايى را كه اين مؤمن با شيوه‏اى بسيار جالب عنوان كرده و سرشار از اخلاص و صدق و صفاست، روشن ساخته است، كه با خواندن آن اطمينان كامل به مصدر الهى آن پيدا كرده و در درون شما احساسى روحى والهامى آسمانى ايجاد مى‏كند كه شما را به خداوند مرتبط مى‏سازد:

وَقالَ الَّذِى آمَنَ يا قَوْمِ اتَّبِعُونِ أَهْدِكُمْ سَبِيلَ الرَّشادِ * يا قَوْمِ إِنَّما هذِهِ الحَياةُ الدُّنْيا مَتاعٌ وَإِنَّ الآخِرَةَ هِىَ دارُ القَرارِ * مَنْ عَمِلَ سَيِّئَةً فَلا يُجْزى‏ إِلّا مِثْلَها وَمَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى‏ وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولئِكَ يَدْخُلُونَ الجَنَّةَ يُرْزَقُونَ فِيها بِغَيْرِ حِسابٍ * وَيا قَوْمِ ما لِى أَدْعُوكُمْ إِلى‏ النَّجاةِ وَتَدْعُونَنِى إِلىَ النّارِ* تَدْعُونَنِى لِأَكْفُرَ بِاللَّهِ وَأُشْرِكَ بِهِ مالَيْسَ لِى بِهِ عِلْمٌ وَأَنَا أَدْعُوكُمْ إِلى‏ العَزِيزِ الغَفّارِ * لا جَرَمَ أَنَّما تَدْعُونَنِى إِلَيْهِ لَيْسَ لَهُ دَعْوَةٌ فِى الدُّنْيا وَلا فِى الآخِرَةِ وَأَنَّ مَرَدَّنا إِلى‏ اللَّهِ وَأَنَّ المُسْرِفِينَ هُمْ أَصْحابُ النّارِ * فَسَتَذكُرُونَ ما أَقُولُ لَكُمْ وَأُفَوِّضُ أَمْرِى إِلى‏ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصِيرٌ بِالعِبادِ* فَوَقاهُ اللَّهُ سَيِّئاتِ ما مَكَرُوا وَحاقَ بِآلِ فِرْعَوْنَ سُوءُ العَذابِ؛(5)

آن مرد مؤمن گفت: اى مردم، ازمن پيروى كنيد تا شما را به راه صحيح رهنمون گردم. اى مردم، اين زندگى دنيا جز متاع اندكى نيست و سراى آخرت منزلگاه ابدى است. آن كس كه مرتكب گناه شود، جز به مانند آن كيفر نمى‏شود و كسى كه عمل نيك انجام دهد، چه مرد و چه زن، درحالى كه ايمان به خدا داشته باشد، جايگاه اين گونه افراد بهشت جاودان است و در آنجا از نعمت‏هاى بى‏شمار برخوردارند. اى قوم، چرا من شما را به راه نجات دعوت مى‏كنم، ولى شما مرا به سوى آتش دوزخ فرا مى‏خوانيد، از من مى‏خواهيد كه به خدا كفر ورزيده و برايش شريك قائل شوم، آن هم از چيزهايى كه بدان علم ندارم، و من شما را به سوى خداى توانا وبخشاينده مى‏خوانم، بى‏شك آنچه مرا به سوى آن فرا مى‏خوانيد، هيچ اثرى در دنيا و آخرت ندارند، و بازگشت ما به سوى خداست، و ستمكاران در آتش دوزخند. شما به زودى آنچه را مى‏گويم متذكر خواهيد شد. من كار خود را به خدا وا مى‏گذارم كه او كاملاً بر احوال بندگان آگاه است و خداوند او را از شر و مكر فرعونيان محفوظ نگاه داشت و عذاب سخت برفرعونيان فرا رسيد.

 

گستاخى فرعون

فرعون به سركشى خود ادامه داد و غرور تاج و تخت او را فرا گرفت و قوم خود را گرد آورده و به آنان چنين گفت: اى مردم، آيا من پادشاه مصر و صاحب اختيار شما نيستم؟ آيا رود نيل وشاخه‏هاى فرعى آن از ميان كاخ‏هاى من عبور نمى‏كند؟ آيا من بهتر از اين شخص فقير و تهيدست (موسى) نيستم؟ كسى كه در اثر لكنت زبانش نمى‏تواند آنچه را مى‏خواهد بيان كند، و سپس سخن خود را ادامه داد و گفت: در اين مرد، نشانه و علامت مقام و رياست وجود ندارد، چگونه مى‏خواهيد بى‏آن‏كه دستبندهاى طلا در اختيار داشته و مانند پادشاهان بدان مزين گردد، از او پيروى نماييد؟ و چرا فرشتگان او را همراهى نمى‏كنند، تا پشت سر او صف آرايى كرده و حركت نمايند، تا اين‏كه به عنوان پيروان و هوادارانش در كنار يكديگر قرار گيرند، همان گونه كه اطرافيان پادشاه پشت سر او حركت مى‏كنند؟

فرعون با اين سخنان بيهوده خويش، عقل و انديشه آنها را فريفت و آنان اطاعت او را گردن نهادند؛ زيرا آنها افرادى بودند كه به دستورات الهى بى‏اعتنا بوده و بدان عمل نمى‏كردند.

وَنادى‏ فِرْعَوْنُ فِى قَوْمِهِ قالَ يا قَوْمِ أَلَيْسَ لِى مُلْكُ مِصْرَ وَهذِهِ الأَنْهارُ تَجْرِى مِنْ تَحْتِى أَفَلا تُبْصِرُونَ * أَمْ أَنَا خَيْرٌ مِنْ هذا الَّذِى هُوَ مَهِينٌ وَلا يَكادُ يُبِينُ * فَلَوْلا أُلْقِىَ عَلَيْهِ أَسْوِرَةٌ مِنْ ذَهَبٍ أَوْ جاءَ مَعَهُ المَلائِكَةُ مُقْتَرِنِينَ * فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطاعُوهُ إِنَّهُمْ كانُوا قَوْماً فاسِقِينَ؛(6)

فرعون قوم خود را آواز داد وگفت: اى قوم، آيا كشور بزرگ مصر از من نيست؟ و چنين نهرهايى از زير قصر من جارى نيست؟ آيا شكوه و جلال مرا نمى‏نگريد؟ آيا من بهترم يا اين مردفقير و خوارى كه هيچ منطق و بيان روشنى ندارد؟ اگر موسى رسول خداست، پس چرا طوق‏هاى زرين بر دست ندارد و يا فرشتگان آسمان همراه او نيستند. با اين سخنان، قومش را ذليل و زبون داشت تا همه مطيع فرمان وى شدند، آنان افرادى فاسق و نا به كار بودند.

 

سر نوشت فرعون و قوم او

گرفتارى‏ هاى فرعونيان از ناحيه ‏خدا

پند و نصيحت موسى (ع) به حال فرعون و قوم او سودى نبخشيد، بلكه آنان بر سركشى وطغيان خود و آزار و شكنجه مؤمنان افزودند. موسى (ع) در برابر اين وضعيت به پيشگاه پروردگار خويش عرضه داشت: پروردگارا، تو به فرعون و سران قوم او زرق و برق دنيوى واموال و دارايى و لباس گرانبها و كاخ‏ها و باغ و بستان‏ها و قدرت و حاكميت بخشيدى، ولى آنها در برابر اين نعمت‏ها عناد و كفر ورزيده و مردم را از ايمان آوردن به تو باز داشتند.

بار خدايا، اموال آنها را نابود ساز و برقساوت قلب و عناد و كينه آنها بيفزا؛ زيرا آنان تا زمانى كه با چشم خود نبينند، گرفتار عذاب دردناك تو شده‏اند، توفيق ايمان آوردن نخواهند يافت.

موسى (ع) با اين دعا، خداى خويش را خواند و برادرش هارون آمين گفت. خداوند بدان‏ها فرمود: دعاى شما مستجاب شد، به پيمودن راه راست ادامه دهيد و راه كسانى را كه از راه حقِ‏ّ روشن شده براى شما آگاهى ندارند، وانهيد. خداى متعال فرمود:

وَقالَ مُوسى‏ رَبَّنا إِنَّكَ آتَيْتَ فِرْعَوْنَ وَمَلَأَهُ زِينَةً وَأَمْوالاً فِى الحَياةِ الدُّنْيا رَبَّنا لِيُضِلُّوا عَنْ سَبِيلِكَ رَبَّنا اطْمِسْ عَلى‏ أَمْوالِهِمْ وَاشْدُدْ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ فَلا يُؤْمِنُوا حَتّى‏ يَرَوُا العَذابَ الأَلِيمَ * قالَ قَدْ أُجِيبَتْ دَعْوَتُكُما فَاسْتقَيِما وَلا تَتَّبِعانِّ سَبِيلَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ؛(7)

موسى عرضه داشت: پروردگارا، در زندگى دنيا به فرعون و طرفدارانش زرق و برق دنيا و اموال و دارايى عطا نمودى. پروردگارا، تا بدين وسيله مردم را از راه تو منحرف سازند خداوندا، اموال و دارايى آنها را نابود گردان و دل‏هايشان را سخت بربند. آنان ايمان نمى‏آورند تا اين‏كه عذاب درناك تو را ببينند. خداوند به موسى و هارون فرمود: دعاى شما را مستجاب كردم، بنابراين هر دو ثابت قدم باشيد و راه افراد جاهل و نادان را نپوييد.

خداوند دعاى موسى را مستجاب گرداند و فرعون و قوم او را به خشكسالى و قحطى و كاهش محصولات كشاورزى و درختان ميوه كيفر داد تا شايد به ضعف و ناتوانى خود و عاجز بودن پادشاه و خدايشان فرعون در برابر قدرت الهى پى ببرند و پند و عبرت گيرند و دعوت موسى را اجابت كنند، ولى سرشت آنها پندپذير نبوده و از گرفتارى‏هايى كه برايشان به وجود آمده بود، درس نگرفتند؛ زيرا آنها وقتى از نعمت و رفاه و آسايش برخوردار مى‏شدند، مى‏گفتند: ما به جهت امتيازى كه بر ساير مردم داريم سزاوار اين نعمت‏ها بوديم و اگر پيشامد ناگوارى مانند قحطى و مصيبتى بر آنان وارد مى‏شد، آن را به خاطر موسى و هواداران او به فال بد مى‏گرفتند، ولى اينها نمى‏دانستند كه هر گونه خير و يا ناگوارى كه به‏طور ناگهانى به سراغ آنها مى‏آيد، از ناحيه خداوند براى آنان مقدر شده است:

وَلَقَدْ أَخَذْنا آلَ فِرْعَوْنَ بِالسِّنِينَ وَنَقْصٍ مِنَ الثَّمَراتِ لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ * فَإِذا جاءَتْهُمُ الحَسَنَةُ قالُوا لَنا هذِهِ وَإِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَطَّيَّرُوا بِمُوسى‏ وَمَنْ مَعَهُ أَلا إِنَّما طائِرُهُمْ عِنْدَ اللَّهِ وَلكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لايَعْلَمُونَ؛ (8)

فرعونيان را به قحطى و تنگى معاش و آفت بركشت و زرع مبتلا نموديم تا شايد متذكر شوند. آن‏گاه كه به آنان نيكويى و خوبى مى‏رسيد، آن را به شايستگى خود نسبت مى‏دادند و آن‏گاه كه پيشامد ناگوارى برايشان رخ مى‏داد به موسى و پيروانش فال بد مى‏گرفتند. آگاه باشند كه فال بد آنها نزد خداست، ولى بيشتر آنان بر اين امر آگاه نيستند.

ولى طبيعت فرعون و قوم او كه غرق در تباهى‏ها بودند، از اعتقاد به نشانه‏ها و آيات روشنى كه دلالت بر رسالت موسى داشت روگردان بود، از اين رو به تبهكارى‏هاى خود ادامه دادند.

در اين هنگام بود كه انواع بلاها و ناگوارى‏ها بر آنان فرود آمد، از جمله طوفان، كه املاك و كشتزارهاى آنان را درنورديد و ملخ كشتزارهاى آنها را نابود كرد و آفتى به وجود آمد كه ميوه‏ها را تباه مى‏كرد و انسان و حيوان را اذيت و آزار مى‏رساند و به وجود انبوه قورباغه كيفر شدند كه همه جا را پر كرده بود و زندگى را به كام آنها تلخ و لذت آن را از آنان سلب‏كردند. همان گونه كه آفتى ديگر بر آنان فرستاد و از بينى ودهان آنها خون جارى مى‏شد و آب آشاميدنى آنان را آلوده مى‏ساخت و بدن‏هاى آنها را ضعيف و لاغرمى‏كرد و هرگاه عذاب بر آنها وارد مى‏شد، به موسى مى‏گفتند: اگر خداوند بلا و عذاب را از ما برطرف كند به پروردگار تو ايمان آورده و بنى اسرائيل را با تو مى‏فرستيم، ولى زمانى كه خداوند عذاب را از آنها دور مى‏ساخت، پيمان شكنى مى‏كردند. خداى متعال فرمود:

وَقالُوا مَهْما تَأْتِنا بِهِ مِنْ آيَهٍ لِتَسْحَرَنا بِها فَما نَحْنُ لَكَ بِمُؤْمِنِينَ * فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمُ الطُّوفانَ وَالْجَرادَ وَالقُمَّلَ وَالضَّفادِعَ وَالدَّمَ آياتٍ مُفَصَّلاتٍ فَاسْتَكْبَرُوا وَكانُوا قَوْماً مُجْرِمِينَ * وَلَمّا وَقَعَ عَلَيْهِمُ الرِّجْزُ قالُوا يا مُوسى‏ ادْعُ لَنا رَبَّكَ بِما عَهِدَ عِنْدَكَ لَئِنْ كَشَفْتَ عَنّا الرِّجْزَ لَنُؤْمِنَنَّ لَكَ وَلَنُرْسِلَنَّ مَعَكَ بَنِى إِسْرائِيلَ * فَلَمّا كَشَفْنا عَنْهُمُ الرِّجْزَ إِلى‏ أَجَلٍ هُمْ بالِغُوهُ إِذا هُمْ يَنْكُثُونَ؛(9)

فرعونيان گفتند: اگر تو آيات و معجزاتى آورده‏اى كه ما را بدان جادو كنى، بدان كه ما به تو ايمان نخواهيم آورد و آن‏گاه ما براى كيفرشان بر آنها طوفان و ملخ و شپشك و قورباغه‏و خون را به عنوان نشانه‏هاى آشكار بر آنها فرستاديم. باز هم به سركشى پرداخته و انسان‏هايى گناهكار بودند. وقتى كه عذاب بر آنها وارد شد، به موسى گفتند: از پروردگارت بخواه با عهدى كه نزدت هست، عذاب را از ما دور گرداند، كه در اين صورت قطعاً به تو ايمان آورده و بنى‏اسرائيل را با تو مى‏فرستيم و زمانى كه عذاب را از آنها برداشتيم و تا مدتى كه متعهد شدند ايمان آورند، بر سر پيمان خود نمانده و عهدشكنى كردند.

 

نجات بنى ‏اسرائيل و هلاكت فرعونيان

از ناحيه خداوند به موسى (ع) امر شد كه از مصر بيرون رود. او قوم خود را شبانگاهان به‏طور نهانى از سرزمين مصر خارج كرد و رهسپار فلسطين گشت. فرعون چون با خبر شد، مأموران خود را به اطراف فرستاد تا مردم را به اجبار گِردآورده و سپاه بزرگى را تدارك ببيند و بنى‏اسرائيل را تعقيب كنند و قبل از اين‏كه به فلسطين فرار كنند، به آنها دست يابند.

از آنجا كه فرعون نمى‏خواست ترس و وحشتى ايجاد شود، در شهر اعلام كرد كه فراريان گروهى اندك بوده و نمى‏توانند به ما آسيبى برسانند، آنها به سبب فرار خود و گرفتن اموال ودارايى و زر و زيور زنانمان، ما را به خشم آورده‏اند، ولى ما پيوسته مراقب آنها بوده وحركات آنها را زير نظر داشته‏ايم.

فرعون و سپاهيانش از شهر بيرون رفته و به تعقيب موسى و بنى اسرائيل پرداختند و باغ و بستان‏ها و گنجينه‏هاى زر و كاخ‏هاى سر به فلك كشيده خود را رها كردند و براى هميشه دست از اين همه نعمت‏ها شستند؛ زيرا آنها هرگز به وطن خويش باز نگشتند، ولى بنى‏اسرائيل چنين نعمت‏هايى را در فلسطين به ارث بردند.

بنى اسرائيل به ساحل درياى سرخ و كانال سوئز رسيدند و فرعون و سپاهيانش هنگام طلوع آفتاب به آنها نزديك گشتند. بنى اسرائيل مطمئن شدند كه كشته خواهند شد و ترس وبيم، سراسر وجودشان را فرا گرفت و به موسى گفتند: فرعون به ما رسيد و ما توانايى مقاومت در برابر او را نداريم و دريا هم پيش روى ماست، بنابراين چه بايد بكنيم؟ موسى (ع) بدان‏ها گفت: بيمناك نباشيد پروردگارم با من است و مرا به راه نجات رهنمون خواهد شد. در اين هنگام خداوند به موسى وحى كرد كه با عصاى خود بر دريا بزند و وى اين كار را انجام داد. آب شكافته شد و دوازده مسير و راه خشك به تعداد اسباط بنى‏اسرائيل در آن به‏وجود آمد و آب ميان اين رهگذرها، چون كوهى بلند متوقف شد. بنى اسرائيل از مسيرهايى كه در دريا برايشان گشوده شده بود عبور كردند. در اين هنگام فرعون به محلى كه بنى‏اسرائيل از آن عبور كرده بودند رسيد ديد براى عبور راهى در دريا وجود دارد، خود وسپاهيانش در پى بنى‏اسرائيل وارد آن آب‏راه شدند كه آب، فرعون و سپاهيانش را در برگرفت و كليه آنها را غرق نمود و بدين ترتيب خداوند موسى (ع) و بنى اسرائيل را نجات بخشيد.

قرآن، به هلاكت رسيدن فرعون را در تعدادى از آيات خود به عنوان پند و عبرت و به شيوه‏هايى گوناگون از فصاحت و بلاغت بيان كرده است، اين توصيف گاهى با آيات كوتاه و پر معنايى كه به سرعت و پى‏درپى آمده‏اند، عنوان شده و گاهى براى دقت و انديشه بيش‏تر، به‏صورت آياتى طولانى كه از معانى بسيار دل‏انگيزى برخوردارند وارد شده است.

برخى از اين آيات معناى خلاصه‏اى را ارائه مى‏دهد كه شما را از شرح و تفصيل طولانى بى‏نياز مى‏گرداند. اين آيات با تنوع و اختلافى كه دارند از اوزان و آهنگى، چون شعر و سجع برخوردارند، ولى نه شعرند و نه سجع:

وَأَوْحَيْنا إِلى‏ مُوسى‏ أَنْ أَسْرِ بِعِبادِى إِنَّكُمْ مُتَّبَعُونَ * فَأَرْسَلَ فِرْعَوْنُ فِى المَدائِنِ حاشِرِينَ * إِنَّ هؤُلاءِ لَشِرْذِمَةٌ قَلِيلُونَ * وَإِنَّهُمْ لَنا لَغائِظُونَ * وَإِنّا لَجَمِيعٌ حاذِرُونَ * فَأَخْرَجْناهُمْ مِنْ جَنّاتٍ وَعُيُونٍ * وَكُنُوزٍ وَمَقامٍ كَرِيمٍ * كَذلِكَ وَأَوْرَثْناها بَنِى إِسْرائِيلَ * فَأَتْبَعُوهُمْ مُشْرِقِينَ * فَلَمّا تَراءَى الجَمْعانِ قالَ أَصْحابُ مُوسى‏ إِنّا لَمُدْرَكُونَ * قالَ كَلّا إِنَّ مَعِىَ رَبِّى سَيَهْدِينِ * فَأَوْحَيْنا إِلى‏ مُوسى‏ أَن اضْرِبْ بِعَصاكَ البَحْرَ فَانْفَلَقَ فَكانَ كُلُّ فِرْقٍ كَالطَّوْدِ العَظِيمِ * وَأَزْلَفْنا ثَمَّ الآخَرِينَ * وَأَنْجَيْنا مُوسى‏ وَمَنْ مَعَهُ أَجْمَعِينَ * ثُمَّ أَغْرَقْنا الآخَرِينَ * إِنَّ فِى ذلِكَ لَآيَةً وَما كانَ أَكْثَرُهُمْ مُؤْمِنِينَ؛(10)

به موسى وحى كرديم كه بندگان مرا شبانه بيرون ببر و شما تحت تعقيب فرعون قرار مى‏گيريد و آن‏گاه فرعون فرستادگان خود را براى جمع‏آورى لشكر به شهرها فرستاد و آنها به مردم مى‏گفتند: از بنى اسرائيل جز اندكى باقى نمانده است، ولى ما سپاهى بى‏شمار داريم و از آنها خشمناكيم، ما نيرومند و كاملاً مسلح هستيم، ما آنها را از باغ و بستان‏هاى سبز و خرّم با نهرهاى آب روان از مصر بيرون كرديم و از گنج‏ها و پست و مقام‏هاى بالا، محروم ساختيم و بدين ترتيب بنى‏اسرائيل را وارث آن شهر و ديار و ثروت‏ها گردانيديم. صبحگاهان فرعونيان، موسى و بنى اسرائيل را تعقيب كردند. زمانى كه دو لشكر با هم روبه‏رو شدند، ياران موسى گفتند: ما كشته خواهيم شد. موسى گفت: هرگز، بيم نداشته باشيد كه خدا مرا به نجات از چنگ دشمن راهنمايى خواهد كرد. سپس به موسى وحى نموديم كه چوب دستى خود را به‏درياى نيل بزن، هنگامى كه زد، دريا شكافت و آب هر سويى از دريا به سان كوهى بزرگ بر روى هم انباشته شد. و فرعونيان را در پى بنى‏اسرائيل به دريا وارد كرديم و پس از آن موسى ويارانش را نجات بخشيده و فرعونيان را غرق ساختيم. هلاكت فرعونيان درس عبرتى براى مردم بود، ولى بيشتر آنها ايمان نمى‏آورند.

قرآن، سقوط دردناكى را كه فرعونيان از وجود نعمت‏هاى فراوان به نابودى و هلاكت داشتند، ترسيم كرده است:

فَأَسْرِ بِعِبادِى لَيْلاً إِنَّكُمْ مُتَّبَعُونَ * وَاتْرُكِ البَحْرَ رَهْواً إِنَّهُمْ جُنْدٌ مُغْرَقُونَ * كَمْ تَرَكُوا مِنْ جَنّاتٍ وَعُيُونٍ * وَزُرُوعٍ وَمَقامٍ كَرِيمٍ * وَنَعْمَةٍ كانُوا فِيها فاكِهِينَ * كَذلِكَ وَأَوْرَثْناها قَوْماً آخَرِينَ * فَما بَكَتْ عَلَيْهِمُ السَّماءُ وَالأَرْضُ وَما كانُوا مُنْظَرِينَ * وَلَقَدْ نَجَّيْنا بَنِى إِسْرائِيلَ مِنَ العَذابِ المُهِينِ * مِنْ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ كانَ عالِياً مِنَ المُسْرِفِينَ؛(11)

بندگان مرا شبانه بيرون ببر تا فرعونيان شما را تعقيب كنند و دريا را همان گونه كه بر تو شكافتيم بگذار و بگذر، تا سپاهيان فرعون غرق گردند. در دنيا چه بسيار باغ و بستان‏ها ونهرهاى روان و مزرعه‏هاى سبز و خرم و پست و مقام‏هاى والا و نعمت‏هايى را كه در آن غرق بودند، رها ساختند. و بدين گونه آن مقام و منزلت‏ها را از قوم گذشته به قوم ديگر داديم. چشم زمين و آسمان بر مرگ گذشتگان نگريست و هلاكتشان را مهلت نداد و در حقيقت ما بنى‏اسرائيل را از عذاب خوارى و ذلت توسط فرعون نجات داديم. و فرعون انسانى بسيار متكبر و ستمكار بود.

و نيز سرانجام نيك بنى اسرائيل را به خاطر صبر و شكيبايى آنان با اين گفته بيان فرموده است:

وَأَوْرَثْنا القَوْمَ الَّذِينَ كانُوا يُسْتَضْعَفُونَ مَشارِقَ الأَرضِ وَمَغارِبَها الَّتِى بارَكْنا فِيها وَتَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ الحُسْنى‏ عَلى‏ بَنِى إِسْرائِيلَ بِما صَبَرُوا وَدَمَّرْنا ماكانَ يَصْنَعُ فِرْعَونُ وَقَوْمُهُ وَما كانُوا يَعْرِشُونَ؛(12)

و ما مردمى را كه فرعونيان آنها را ذليل و ناتوان مى‏داشتند، وارث شرق و غرب زمين با بركت گردانيديم و احسان خداوند بر بنى اسرائيل به حد كمال رسيد، و اين در ازاى صبر و شكيبايى آنها بود و فرعون را با همه ساز و برگ و صنايع و كاخ‏هاى با عظمتش نابود ساختيم.

قرآن، حالت فرعون را به هنگام غرق شدن، و باقى ماندن جسم بى‏جانش را تاكنون، اين‏گونه توصيف مى‏كند:

وَجاوَزْنا بِبَنِى إِسْرائِيلَ البَحْرَ فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ وَجُنُودُهُ بَغْياً وَعَدْواً حَتّى‏ إِذا أدْرَكَهُ الغَرَقُ قالَ آمَنْتُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلّا الَّذِى آمَنَتْ بِهِ بَنُو إِسْرائِيلَ وَأَنَا مِنَ المُسْلِمِينَ * آلآنَ وَقَدْ عَصَيْتَ قَبْلُ وَكُنْتَ مِنَ المُفْسِدِينَ * فَالْيَوْمَ نُنَجِّيكَ بِبَدَنِكَ لِتَكُونَ لِمَنْ خَلْفَكَ آيَةً وَإِنَّ كَثِيراً مِنَ النّاسِ عَنْ آياتِنا لَغافِلُونَ؛(13)

و ما بنى‏اسرائيل را از دريا عبور داديم و فرعون و سپاهيانش به تعقيب آنها پرداختند تا آن‏كه زمان غرق شدن فرعون فرا رسيد و گفت: اينك من ايمان آوردم، كه خدايى جز آن كه بنى‏اسرائيل به او ايمان آورده‏اند وجود ندارد و من هم تسليم امر او هستم. [بدو خطاب شد] اكنون ايمان مى‏آورى در حالى كه يك عمر كافر و نافرمان و تبهكار بوده‏اى؟ ما امروز بدنت را[پس از غرق شدن‏] به ساحل نجات مى‏افكنيم تا براى بازماندگانت درس عبرتى باشد و به راستى بسيارى از مردم از نشانه‏هاى قدرت ما غفلت مى‏ورزند و عبرت نمى‏گيرند.

در فرموده خداى بزرگ:

«فَالْيَوْمَ نُنَجِّيكَ بِبَدَنِكَ لِتَكُونَ لِمَنْ خَلْفَكَ آيَةً»

دقت كنيد، اين آيه يكى از معجزات علمى قرآن به شمار آمده و گواه براين است كه قرآن وحى الهى است وحضرت محمد (ص) به راستى فرستاده خداست و اشاره دارد به اين‏كه جسد فرعون محفوظ خواهد ماند تا مردم آن را ببينند و از ديدن آن عبرت گيرند؛ زيرا او كسى بود كه خود را خدا مى‏شمرد. اينك شرح ماجرا را باز مى‏گوييم:

تورات مى‏گويد:

 فرعون مصر كه به بنى‏اسرائيل ستم روا مى‏داشت، آنها را در ساختن دو شهر «فيتوم»(14) و «رعمسيس» به بيگارى مى‏كشيد، چرا كه از حفارى‏هاى باستان‏شناسى، وجود اين دو شهر كه توسط رامسس دوم بنا گرديدند ثابت شده است.

تورات پس از آن مى‏گويد:

هنگام فرار موسى به مدين و قبل از دريافت رسالت الهى، پادشاه مصر درگذشت(15).

و منفتاح پسر رامسس دوم به جاى پدر بر مسند حكومت تكيه زد. منفتاح همان فرعونى است كه خداوند موسى را نزد او فرستاد، تا بنى اسرائيل را به سوى مصر بفرستد و او همان فردى است كه در كنار دريا به موسى رسيد و غرق گرديد و جسد او همان‏گونه كه قرآن بيان مى‏كند تا كنون باقى مانده است. چنان كه در سال 1900 ميلادى، يعنى سيزده قرن پس از نازل شدن قرآن، صدق گفتار آن مشخص شد. در حفارى‏هاى اقصر در قبر (امنحتب دوم) به جسد او دست يافتند و امروزه جسدش در موزه قرار دارد. قابل يادآورى است كه از آثار قبر منفتاح چنين برآورد شده كه قبر وى مانند قبور ساير پادشاهان آماده نبوده است؛ زيرا مرگ او غير منتظره و ناگهانى بوده و قبر ويژه‏اى براى او تدارك ديده نشده بود.

 

سر نوشت فرعونيان در آخرت

بدين ترتيب سرانجام فرعونيان در دنيا، غرق شدن در دريا بود، ولى قرآن عذاب‏هايى را كه خداوند در آخرت براى آنها تدارك ديده است، بيان فرموده تا براى هر فرد مؤمن درسى آموزنده باشد. خداى متعال فرمود:

وَحاقَ بِآلِ فِرْعَوْنَ سُوءُ العَذابِ * النّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْها غُدُوّاً وَعَشِيّاً وَيَوْمَ تَقُومُ السّاعَةُ أَدْخِلُوا ءَالَ‏فِرْعَوْنَ أَشَدَّ العَذابِ؛(16)

عذاب سخت فرعونيان فرا رسيد [و در دريا غرق شدند] و اينك در عالم برزخ صبح و شام به‏آتش دوزخ عرضه مى‏شوند و در قيامت بدانان خطاب مى‏شود كه فرعونيان را به سخت‏ترين عذاب‏هاى جهنم وارد كنيد.

 

سرزمين موعود

ريشه ‏هاى بت‏ پرستى بنى ‏اسرائيل

موسى (ع) در مسير دعوت خود، كه بنى‏اسرائيل را به پرستش خداى يگانه دعوت كرد، دشوارى‏هاى زيادى را متحمل شد و معجزاتى كه خداوند براى تأييد رسالتش به او عنايت كرده بود، كافى بود تا ريشه‏هاى بت‏پرستى را از ميان آنها بركند، ولى با اين همه در اثر اُنسى كه با بت‏پرستى در طول دوران زندگى خود با مصرى‏ها داشتند، هنوز علاقه بت‏پرستى از دلشان بيرون نرفته بود.

يكى از مظاهر بت‏پرستى آنها اين بود وقتى كه از دريا گذشتند و گذارشان به مردمى بت‏پرست افتاد، از موسى درخواست كردند براى آنان بتى تهيه كند تا مانند اين بت‏پرستان آن را بپرستند، ولى موسى آنها را بر جهل و نادانى‏شان نكوهش كرد و به آنان تأكيد كرد و گفت: اينان كه بت مى‏پرستند داراى آيينى پوچ و باطل بوده و اعمالشان سراسر خُسران و تباهى است و به همين دليل سرنوشتى جز هلاكت ندارند. سپس از آنها اظهار شگفتى كرد كه چگونه معبودى را غير از خدا درخواست مى‏كنند، در صورتى كه خداوند آنان را به لطف و كرم خويش مختص گردانده و با وحى و حمايت و پشتيبانى خود، آنها را بر ساير امت‏هاى دوران خودشان برترى و فضيلت بخشيده است!

وَجاوَزْنا بِبَنِى إِسْرائِيلَ البَحْرَ فَأَتَوْا عَلى‏ قَوْمٍ يَعْكُفُون عَلى‏ أَصْنامٍ لَهُمْ قالُوا يامُوسى‏ اجْعَلْ لَنا إلهاً كَما لَهُمْ آلِهَةٌ قالَ إِنَّكُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ* إِنَّ هؤُلاءِ مُتَبَّرٌ ما هُمْ فِيهِ وَباطِلٌ ما كانُوا يَعْمَلُونَ * قالَ أَغَيْرَ اللَّهِ أَبْغِيكُمْ إلهاً وَهُوَ فَضَّلَكُمْ عَلى‏ العالَمِينَ؛(17)

بنى اسرائيل را از دريا عبور داديم، و آنها چون به مردمى بت‏پرست برخوردند به موسى گفتند: شما هم براى ما معبودى مانند معبود اينان قرار ده. موسى بدانان گفت: شما انسان‏هايى جاهل و نادان هستيد. اين مردمى كه مى‏بينيد خدايانشان فانى و آيين آنها باطل است. موسى گفت: آيا معبودى غير از خدا را برايتان بجويم، در حالى كه او شما را بر جهانيان برترى داد.

 

لطف خدا به بنى اسرائيل

بنى اسرائيل در طى مسير خود به ساحل شرقى رسيدند و چون آبى براى آشاميدن خود وسيراب ساختن چارپايانشان نيافتند به موسى (ع) شكايت كردند و از او درخواست آب نمودند. خداوند به موسى دستور داد تا عصاى خود را به سنگ بكوبد. وقتى زد دوازده(18) چشمه آب از آن جوشيد و هر قبيله‏اى از چشمه‏اى آب نوشيد. و زمانى كه به دشت‏هاى شبه‏جزيره سينا رسيدند با گرماى شديد روبه‏رو شده و چون محلى وجود نداشت تا از گرما بدان‏جا پناهنده شوند و درختى كه از سايه آن استفاده كنند نيز نبود، لذا از دشوارى‏هايى كه بدان دست به گريبان شده بودند، به موسى شكايت كردند و موسى به پيشگاه پروردگار خود التجا نمود و خداوند قطعه ابرى فرستاد تا آنها را از گرماى خورشيد حفظ كند.

و آن‏گاه كه زاد و توشه آنها رو به پايان رفت، يك بار ديگر موسى از خداوند غذا خواستند و خداى متعال بر آنها منّ و سلوى‏ فرو فرستاد.

«منّ» ماده‏اى بود كه مانند شبنم از آسمان مى‏باريد و بر سنگ و برگ درختان فرود آمده و مزه‏اش، چون عسل شيرين بود. «سلوى‏» يا بلدرچين، پرندگانى بودند كه به صورت دسته‏هايى پى درپى به سوى آنها مى‏آمدند، به گونه‏اى كه در اثر كثرت، زمين را مى‏پوشاندند و پس از آن‏كه خداوند به واسطه اين نعمت‏ها بر آنها تفضّل فرمود، بدانان دستور داد تا از آن خوراكى‏هاى پاكيزه تناول كنند، ولى آنها كفران آن نعمت‏ها كرده و چيزهاى ديگر را درخواست كردند و با اين كار، در حق خود ستم روا داشتند:

وَقَطَّعْناهُمُ اثْنَتَىْ عَشْرَةَ أَسْباطاً أُمَماً وَأَوْحَيْنا إِلى‏ مُوسى‏ إِذِ اسْتَسْقاهُ قَوْمُهُ أَنِ اضْرِبْ بِعَصاكَ الحَجَرَ فَانْبَجَسَتْ مِنْهُ اثْنَتا عَشْرَةَ عَيْناً قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُناسٍ مَشْرَبَهُمْ وَظَلَّلْنا عَلَيْهِمُ الغَمامَ وَأَنْزَلْنا عَلَيْهِمُ المَنَّ وَالسَّلْوى‏ كُلُوا مِنْ طَيِّباتِ ما رَزَقْناكُمْ وَما ظَلَمُونا وَلكِنْ كانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ؛(19)

و ما قوم موسى را به دوازده سبط منشعب كرديم تا هر كدام طايفه‏اى باشند و آن‏گاه كه قوم موسى درخواست آب كردند و به موسى وحى نموديم كه چوب‏دستى خود را بر سنگ بزن. هنگامى كه زد، دوازده چشمه آب از آن جارى شد و هر قبيله به آبشخور خود پى بردند و به وسيله ابر بر آنها سايه افكنديم و براى خوراك آنها منّ و سلوى‏ [مرغ و ترنجبين‏] فرستاديم، و [گفتيم‏] از روزى لذيذ و پاكيزه‏اى كه به شما عطا كرديم تناول نماييد. آنها به ما ظلم نكردند، بلكه نسبت به خود ستم روا داشتند.

 

وعده موسى با پروردگار خويش

موسى (ع) بنى اسرائيل را كه در مصر بودند، در جريان قرار داد كه خداوند به زودى فرعون را هلاك گردانده و از نزد خود كتابى براى آنها خواهد فرستاد كه اوامر و نواهى وى در آن بوده و مردم بايد طبق آنها عمل كنند. وقتى خداوند فرعون را هلاك ساخت، موسى از پروردگار خود كتاب را درخواست كرد. خداى سبحان به او دستور داد تا به دامنه كوه طور ايمن رود ودر آنجا سى‏روز روزه بدارد و خداى خويش را عبادت كند، وقتى موسى سى‏روز را به پايان برد، خداوند به او فرمان داد، براى كامل شدن عبادتش ده روز ديگر روزه بگيرد، و موسى قبل از آن‏كه براى مناجات خدا بيرون رود، به برادرش هارون سفارش كرد و گفت: تو ميان قوم من به عنوان جانشينم بمان و به امور آنها رسيدگى كن و از پيروى راه تبهكاران بپرهيز.

پس ازكامل شدن چهل روز، خداوند با گفتار ازلى خويش با موسى (ع) سخن گفت و بدين وسيله موسى (ع) به مقامى رسيد كه به واسطه آن بر انسان‏ها امتياز يافت. در اين هنگام در اثر فرط شوق، از خداى خود درخواست كرد كه خود را بر او متجلى و آشكار سازد تا او را ببيند. خداوند بدو فرمود: هرگز مرا نخواهى ديد و براى اين‏كه بدو بفهماند، موسى خواسته بزرگى را طلبيده كه كوه‏ها تحمل آن را ندارند، بدو فرمود: تو (موسى) تحمل اين تجلّى را ندارى، ولى من به كوه كه سرسخت‏تر از توست تجلّى خواهم نمود، اگر كوه در جاى خود قرار گرفت و ديدن و هيبت مرا تحمل كرد، تو هم مى‏توانى مرا ببينى و اگر تحمل نكرد، تو هم به طريق اَوْلى نخواهى ديد و آن‏گاه كه پروردگارش بر كوه تجلّى نمود آن را متلاشى كرده و با زمين يكسان ساخت، موسى از شدت بيم و ترس از صحنه‏اى كه ديده بود از هوش رفت.

وقتى به هوش آمد، عرضه داشت: بار خدايا، تو را آن‏گونه كه در شأن توست منزه و پاك مى‏دانم و به سويت توبه مى‏آورم و من نخستين كسى هستم كه در زمان خودم به بزرگى و عظمت تو ايمان مى‏آورم، خداوند او را مخاطب ساخت و فرمود: وى را از ميان مردم به انجام رسالت خود (كه همان اسفار تورات بود) برگزيده است. اين اسفار شامل پند و احكامى مى‏شد كه بنى‏اسرائيل بدان نيازمند بودند و به او دستور داد كه قومش بايد به بهترين دستورات موجود در آن عمل نمايند، بنابراين اگر به انجام دو عمل سفارش شده باشد، و يكى از آنها از ثواب بيش‏ترى برخوردار باشد، مردم بايد همان را انجام دهند و سپس خداى متعال بنى‏اسرائيل را از بيرون رفتن از اطاعت و فرمانش برحذر داشت، تا مانند ديگر فاسقان دچار عذاب الهى نگردند:

وَ واعَدْنا مُوسى‏ ثَلاثِينَ لَيْلَةً وَأَتْمَمْناها بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِيقاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِينَ لَيْلَةً وَقالَ مُوسى‏ لِأَخِيهِ هرُونَ اخْلُفْنِى فِى قَوْمِى وَأَصْلِحْ وَلا تَتَّبِعْ سَبِيلَ المُفْسِدِينَ * وَلَمّا جاءَ مُوسى‏ لِمِيقاتِنا وَكَلَّمَهُ رَبُّهُ قالَ رَبِّ أَرِنِى أَنْظُرْ إِلَيْكَ قالَ لَنْ تَرانِى وَلكِن انْظُرْ إِلى‏ الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكانَهُ فَسَوْفَ تَرانِى فَلَمّا تَجَلّى‏ رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكّاً وَخَرَّ مُوسى‏ صَعِقاً فَلَمّا أَفاقَ قالَ سُبْحانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَأَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ * قالَ يا مُوسى‏ إِنِّى اصْطَفَيْتُكَ عَلى‏ النّاسِ بِرِسالاتِى وَبِكَلامِى فَخُذْ ما آتَيْتُكَ وَكُنْ مِنَ الشّاكِرِينَ * وَكَتَبْنا لَهُ فِى الأَلْواحِ مِنْ كُلِّ شَى‏ءٍ مَوْعِظَةً وَتَفْصِيلاً لِكُلِّ شَى‏ءٍ فَخُذها بِقُوَّةٍ وَأْمُرْ قَوْمَكَ يَأْخُذُوا بِأَحْسَنِها سَأُورِيكُمْ دارَ الفاسِقِينَ؛(20)

وما با موسى سى‏شب وعده و قرار نهاديم. در پايان، ده شب بر آن افزوديم، و زمان وعده پروردگارش به چهل شب كامل گرديد. موسى به برادرش هارون گفت: تو ميان قوم من جانشينم باش و راه صلاح پيشه كن و از تبهكاران پيروى مكن و آن‏گاه كه موسى به وعدگاه ما آمد و خدا با وى سخن گفت، عرض كرد: پروردگارا، خود را به من بنمايان تا به تو بنگرم. خداوند فرمود: هرگز مرا نخواهى ديد، ولى اكنون به اين كوه بنگر، اگر در جاى خود آرام گرفت، بنابراين مرا نيز خواهى ديد، و زمانى كه خداوند بر كوه تجلّى نمود، آن را متلاشى ساخت و موسى از هوش رفت و بر زمين افتاد. وقتى به‏هوش آمد، عرضه داشت: خدايا، تو منزهى. به سويت توبه مى‏كنم و نخستين كسى هستم كه به تو ايمان دارم. خداوند فرمود: اى موسى، من تو را از ميان مردم به ابلاغ رسالتم و هم‏صحبتى خويش برگزيدم، آنچه به تو فرستادم فرا گير و سپاسگزار باش، و در الواح (تورات) از هر چيزى پند و اندرز و تحقيقى براى او نگاشتيم، آن را با قدرت ايمان، فراگير و به قوم خود فرمان بده كه به مطالب و دستورات آنها بهتر عمل كنند، ما به زودى جايگاه و مقام فاسقان را به شما نشان خواهيم داد.

 

گوساله پرستى بنى اسرائيل

قبلاً ياد آور شديم كه در اثر معاشرت طولانى بنى‏اسرائيل با مصريان، آثار بت‏پرستى در دل آنها ريشه داشت و يكى از مظاهر آن گوساله‏پرستى بود. وقتى گوساله‏هاى مورد پرستش در مصر مى‏مردند، آنها را موميايى كرده و در گورستان ويژه‏اى در سمت «سقاره» به نام «سرابيوم» دفن مى‏كردند.

مرد نيرنگ‏بازى از بنى‏اسرائيل كه قرآن او را «سامرى» خوانده، از اين پديده استفاده كرد و براى آنان گوساله‏اى آورد و بدان‏ها گفت: اين خداى شما و خداى موسى است كه او را در اين جا فراموش كرده و در اين غيبت طولانى خود از شما، به ديدار و ملاقات او رفته است.

 

شرح ماجرا

... قبل از اين‏كه موسى براى مناجات با خداى خويش از شهر بيرون رود، مردم را در جريان گذاشته بود كه غايب بودن وى از آنها سى‏روز به طول مى‏انجامد. وقتى به موسى دستور داده شد كه ده روز ديگر روزه بگيرد و ايّام غايب بودن او از قومش طولانى شد، آن را تأخير تلقى كردند و گفتند: موسى به وعده‏اى كه به ما داده بود عمل نكرد، اينجا بود كه انديشه شرارت و تبهكارى در درون سامرى برانگيخته شد و از آن فرصت استفاده كرد و قسمتى از زر و زيورى كه زنان بنى‏اسرائيل از مصر با خود آورده بودند، از آنان گرفت و آنها را در آتش ذوب كرد و از آنها قالب گوساله‏اى ريخت و به شيوه هندسى ويژه‏اى آن را ساخت كه هرگاه در آن باد دميده مى‏شد، از دهان آن صدايى مانند صداى گاو خارج مى‏شد و سپس دستور داد آن را پرستش كنند.

هارون با مردم به مخالفت برخاست، و بدانان فهماند كه آنها را فريب داده‏اند و تلاش كرد آنان را از پرستش گوساله باز دارد، ولى موفق نشد و آنها بر پرستش گوساله پافشارى كردند تا موسى به سوى آنان باز گردد.

وقتى موسى با پروردگار خويش سخن گفت، خداوند به او اطلاع داد كه سامرى آنها را از دين و آيينشان منحرف و گمراه ساخته است. موسى با حالتى از خشم و اندوه زياد نزد آنان برگشت و بدان‏ها گفت: آيا پروردگارتان به شما وعده‏اى شايسته نداد تا تورات را به شما عنايت كند كه هدايت و نور در آن است؟ او به وعده خويش وفا نمود، يا اين‏كه غيبت من طولانى شد و شما ايمان خود را به كفر تبديل ساختيد؟ يا اين‏كه خواستيد كارى ناروا انجام دهيد تا موجب خشم و غضب پروردگارتان شود. از اين رو، به وعده‏اى كه به من داده بوديد عمل نكرديد و بر ايمان خود ثابت قدم نمانديد؟ گفتند: ما با ميل و رغبت خويش از وعده به‏شما تخلف نورزيديم، بلكه سامرى ما را گمراه ساخته و فريب داد و به ما گفت: طلاهايى را كه ما از مصرى‏ها گرفته‏ايم، پروردگارمان را خشمگين ساخته است و اين طلاها گناهانى به شمار مى‏آيند كه سبب شده، باز گشت شما نزد ما با تأخير انجام شود. قرار براين شد ما آن طلاها را در آتش افكنيم تا پروردگارمان راضى شود و شما به سوى ما بازگردى و ما سخن او را باور كرديم و زر و زيور خود را در آتش افكنديم، و سامرى نيز چنين كرد و طلاهاى خويش را در آ

تش انداخت و ازاين طلاها مجسمه گوساله‏اى درست كرد و به ما گفت: اين معبود شماست و بايد آن را بپرستيد، و اين همان خداى موسى است كه از او غفلت ورزيده و براى يافتن او به كوه طور رفته است.

تا چه اندازه اين مردم سبك مغز بودند. آيا نمى‏ديدند اين مجسمه سود و زيان نمى‏رساند و جسم بى جان و خاموشى است كه قادر بر سخن گفتن با آنان نيست؟! موسى رو به برادرش هارون كرد و در حالى كه موهاى سر و صورت او را محكم مى‏كشيد، با عصبانيت بدو گفت: چرا وقتى ديدى اين قوم فريب خورده و به پرستش گوساله رو آورده‏اند، در پى من نيامدى تا مرا ببينى و در جريان حال آنها قرار دهى؟ هارون گفت: ترسيدم تو تصور كنى، من ميان بنى اسرائيل تفرقه افكنده‏ام و گروهى را طرفدار تو و دسته‏اى را طرفدار سامرى قرارداده‏ام و ازاين بيمناك بودم كه شما بگويى مردم را به حال خود رها كرده‏اى، در صورتى كه به من دستور داده‏بودى با آنها بمانم، بنابراين منتظر بازگشت تو بودم.

آن‏گاه موسى سامرى را كه سبب گمراهى آنان شده بود به شدت مورد نكوهش قرار داد. سامرى به موسى پاسخ داد: من از همه بهتر دانستم كه تو بر حق نيستى و من از تو پيروى كردم و بخشى ازآيين تو را انتخاب كردم و سپس از آن دست برداشتم و به گوساله‏پرستى بازگشتم و هواى نفسم مرا براين كار واداشت و اين كار را برايم خوب جلوه داد و من اين عمل را انجام دادم، در اين هنگام موسى به او گفت: از نزد من برو، خداوند تو را به گونه‏اى كيفر دهد كه در زندگى پيوسته بگويى«لامساس؛ دست به من نزنيد». و بدين ترتيب سامرى از تماس و برخورد هر گونه انسانى، احساس درد و ناراحتى مى‏كرد و هرگاه به شخصى برمى‏خورد، مى‏ترسيد با او تماس بگيرد و به او مى‏گفت: «لا مساس». و سپس موسى به سمت گوساله رفت و آن را سوزانده و قطعه‏هاى آن را به دريا افكند.

بنى‏اسرائيل از لغزش خود پشيمان گشته و از پروردگار خود طلب آمرزش كردند. خداوند به موسى وحى كرد توبه آنها زمانى صحيح است كه نَفس خويشتن را بكُشند، يعنى هواهاى نفسانى را سركوب كرده و آن را از شرارت‏ها و تبهكارى‏ها پاك گردانند و از هرگونه تمايلات نفسانى رها سازند، در اين صورت خداوند توبه آنها را خواهد پذيرفت. خداى متعال فرمود:

قالَ فَإِنّا قَدْ فَتَنّا قَوْمَكَ مِنْ بَعْدِكَ وَأَضَلَّهُمُ السّامِرِىُّ * فَرَجَعَ مُوسى‏ إِلى‏ قَوْمِهِ غَضْبانَ أَسِفاً قالَ يا قَوْمِ أَلَمْ يَعِدْكُمْ رَبُّكُمْ وَعْداً حَسَناً أَفَطالَ عَلَيْكُمُ العَهْدُ أَمْ أَرَدْتُمْ أَنْ يَحِلَّ عَلَيْكُمْ غَضَبٌ مِنْ رَبِّكُمْ فَأَخْلَفْتُمْ مَوْعِدِى * قالُوا ما أَخْلَفْنا مَوْعِدَكَ بِمَلْكِنا وَلكِنّا حُمِّلْنا أَوْزاراً مِنْ زِينَةِ القَوْمِ فَقَذَفْناها فَكَذلِكَ أَلْقى‏ السّامِرِىُّ * فَأَخْرَجَ لَهُمْ عِجْلاً جَسَداً لَهُ خُوارٌ فَقالُوا هذا إِلهُكُمْ وَإِلهُ مُوسى‏ فَنَسِىَ * أَفَلا يَرَوْنَ أَنْ لا يَرْجِعُ إِلَيْهِمْ قَوْلاً وَلا يَمْلِكُ لَهُمْ ضَرّاً وَلا نَفْعاً * وَلَقَدْ قالَ لَهُمْ هرُونُ مِنْ قَبْلُ يا قَوْمِ إِنَّما فُتِنْتُمْ بِهِ وَإِنَّ رَبَّكُمُ الرَّحْمنُ فَاتَّبِعُونِى وَأَطِيعُوا أَمْرِى * قالُوا لَنْ نَبْرَحَ عَلَيْهِ عاكِفِينَ حَتّى‏ يَرْجِعَ إِلَيْنا مُوسى‏ * قالَ يا هرُونُ ما مَنَعَكَ إِذْ رَأَيْتَهُمْ ضَلُّوا * أَلّا تَتَّبِعَنِ أَفَعَصَيْتَ أَمْرِى * قالَ يا بْنَ أُمَّ لا تَأْخُذ بِلِحْيَتِى وَلا بِرَأْسِى

إِنِّى خَشِيتُ أَنْ تَقُولَ فَرَّقْتَ بَيْنَ بَنِى إِسْرائِيلَ وَلَمْ تَرْقُبْ قَوْلِى * قالَ فَما خَطْبُكَ يا سامِرِيُّ * قالَ بَصُرْتُ بِما لَمْ‏يَبْصُرُوا بِهِ فَقَبَضْتُ قَبْضَةً مِنْ أَثَرِ الرَّسُولِ فَنَبَذتُها وَكَذلِكَ سَوَّلَتْ لِى نَفْسِى * قالَ فَاذهَبْ فَإِنَّ لَكَ فِى الحَياةِ أَنْ تَقُولَ لا مِساسَ وَإِنَّ لَكَ مَوْعِداً لَنْ تُخْلَفَهُ وَانْظُرْ إِلى‏ إِلهِكَ الَّذِى ظَلْتَ عَلَيْهِ عاكِفاً لَنُحَرِّقَنَّهُ ثُمَّ لَنَنْسِفَنَّهُ فِى اليَمِّ نَسْفاً؛(21)

خداوند فرمود: ما قومت را پس ازتو به آزمون گذاشتيم و سامرى آنها را به گمراهى كشاند. موسى خشمگين و با حالتى تأسف آور نزد قوم خود بازگشت، و گفت: اى قوم، آيا خداوند به شما وعده احسان نداد؟ آيا وعده خدا طولانى شد يا خواستيد مستوجب قهر و خشم خداى خود شويد، پس عهد مرا شكستيد؟ در جواب موسى گفتند: ما به اختيار خود با تو عهد شكنى نكرده‏ايم، ولى چون زر و زيور بسيارى از فرعونيان به همراه داشتيم آنها را در آتش افكنديم. و سامرى اين چنين القا كرد و گوساله‏اى برايشان ساخت كه صدايى شگفت داشت. سامرى و پيروانش گفتند: اين گوساله همان خداى شما و موسى است كه موسى آن را فراموش كرده است. آيا اينان ملاحظه نمى‏كنند كه هيچ سخن و اثرى و يا زيان و سودى به آنها عايد نمى‏شود. و هارون قبلاً به آنها گفته بود اى مردم، شما به وسيله اين گوساله در بوته آزمايش و امتحان قرار گرفتيد، و آفريدگار شما خداى مهربان است پس از من پيروى و اطاعت كنيد و فرمانم را گردن نهيد. در پاسخ هارون گفتند: ما هم چنان به پرستش گوساله مى‏پردازيم، تا اين‏كه موسى به سوى ما باز گردد. [موسى پس از بازگشت‏] گفت: اى هارون، وقتى قوم گمراه شدند چه چيز مانع تو شد كه در پى من نيامدى؟ آيا سر از فرمان من برتافتى؟ هارون گفت: اى برادر مهربان، [مرا مورد عتاب قرارنده‏] و موى سر و محاسنم را مگير، من بيم آن داشتم كه شما بگويى ميان بنى اسرائيل جدايى افكنده‏اى، و به سخنم اعتنا نكنى. آن‏گاه موسى [با خشم‏] به سامرى عتاب كرد كه اين چه فتنه‏اى بود كه به پا كردى؟ در پاسخ گفت: من چيزى از اثر قدم رسول حق [جبرئيل‏] ديدم كه قوم نديدند، آن را برگرفتم و در گوساله ريختم و چنين فتنه‏انگيزى را نفسم به من جلوه‏داد. موسى بدو گفت: از پيشم برو، تو در زندگى به بيمارى مبتلا شوى كه همه از تو متنفرگردند و پيوسته مى‏گويى كسى به من نزديك نشود و در آخرت هم جايگاهت دوزخ است كه تخلف‏ناپذير است و اينك به خداى خود كه با زر و زيور ساخته و به پرستش او پرداخته‏اى بنگر، كه آن را در آتش مى‏سوزانيم و خاكسترش را به دريا مى‏افكنيم.

 

قرآن در جايى ديگر به اين قضيه اشاره مى‏كند:

وَإِذْ قالَ مُوسى‏ لِقَوْمِهِ يا قَوْمِ إِنَّكُمْ ظَلَمْتُمْ أَنْفُسَكُمْ بِاتِّخاذِكُمُ العِجْلَ فَتُوبُوا إِلى‏ بارِئِكُمْ فَاقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ ذ لِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ عِنْدَ بارِئِكُمْ فَتابَ عَلَيْكُمْ إِنَّهُ هُوَ التَّوّابُ الرَّحِيمُ؛(22)

وآن‏گاه كه موسى به قوم خود گفت: شما با عمل گوساله‏پرستى بر خويشتن ظلم و ستم روا داشتيد، اينك به نزد پروردگارتان توبه ببريد و هواهاى نفسانى خويش را سركوب و نابود نماييد، و اين كار بهترين كفّاره عمل شماست. و در اين صورت خداوند توبه شما را مى‏پذيرد، به راستى كه او بسيار توبه پذير و مهربان است.

 

كيفر و عفو بنى اسرائيل

بنى اسرائيل ديدند به خود ستم كرده و با پرستش گوساله، گناهى بزرگ مرتكب شده‏اند، ازاين‏رو، موسى براى رفتن به كوه طور كه معمولاً در آنجا با پروردگار خويش راز و نياز مى‏كرد، هفتاد نفر از مردان را برگزيد تا آنها را با خود بدان‏جا برده و به اطاعت و فرمانبردارى خدا بپردازند و از گناهى كه مرتكب شده‏اند نادم و پشيمان گردند و در آنجا خداوند با موسى سخن گفت، ولى دسته‏اى از آنها اذعان نكردند كه خدا با موسى سخن مى‏گويد، به همين دليل سرپيچى و نافرمانى كردند و بدو گفتند: ما تا زمانى كه خدا را با چشم خود آشكارا و بدون مانع نبينيم، هرگز به تو ايمان نخواهيم آورد. در پى اين درخواست، همگى آنها را صاعقه درنورديد و بر زمين نقش بسته و جان دادند، و پس از تضرع و زارىِ موسى (ع) خداوند آنها را پس از مرگشان زنده گرداند و موسى براى كارى كه از افراد جاهل سر زده بود، از خدا طلب آمرزش كرد و از خداوند خواست كه همه آنان را به سبب كارى كه افراد جاهل و نادان آنها انجام داده‏اند كيفر نكند و گناه آنها را بخشوده و آنان را به زندگى بازگرداند. در اين هنگام كه موسى براى قوم خود درخواست رحمت و بخشش كرد، خداوند بدو فرمود: اين كا

ر بستگى به مشيّت و اراده او دارد، همان گونه كه به آن حضرت ياد آور شد، خداوند رحمت خويش را به تقوا پيشگانى كه اهل زكاتند و به آيات و نشانه‏هاى الهى ايمان مى‏آورند، اختصاص داده است.

خداى متعال فرمود:

وَ اخْتارَ مُوسى‏ قَوْمَهُ سَبْعِينَ رَجُلاً لِمِيقاتِنا فَلَمّا أَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ قالَ رَبِّ لَوْ شِئْتَ أَهْلَكْتَهُمْ مِنْ قَبْلُ وَإِيّاىَ أَتُهْلِكُنا بِما فَعَلَ السُّفَهاءُ مِنّا إِنْ هِىَ إِلّا فِتْنَتُكَ تُضِلُّ بِها مَنْ تَشاءُ وَتَهْدِى مَنْ تَشاءُ أَنْتَ وَلِيُّنا فَاغْفِرْ لَنا وَارْحَمْنا وَأَنْتَ خَيْرُ الغافِرِينَ * وَاكْتُبْ لَنا فِى هذِهِ الدُّنْيا حَسَنَةً وَفِى الآخِرَةِ إِنّا هُدْنا إِلَيْكَ قالَ عَذابِى أُصِيبُ بِهِ مَنْ أَشاءُ وَرَحْمَتِى وَسِعَتْ كُلَّ شَى‏ءٍ فَسَأَكْتُبُها لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ وَيُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَالَّذِينَ هُمْ بِآياتِنا يُؤْمِنُونَ؛(23)

موسى هفتاد نفر از قوم خود را براى ميعادگاه ما برگزيد، و آن‏گاه كه صاعقه آنها را فراگرفت، موسى گفت: بار خدايا، اگر مشيّت تو تعلق گرفته بود آنها و مرا قبلاً به هلاكت مى‏رساندى، آيا ما را به عملكرد افراد سفيه و نادان هلاك خواهى كرد، اين كار جز آزمايش و امتحان تو نيست كه به وسيله آن، هر كه را خواهى گمراه و هر كه را اراده كنى، هدايت مى‏نمايى. تويى مولاى ما، پس بر ما ببخش و ترحم فرما كه تو بهترين آمرزندگانى. در دنيا و آخرت به ما نيكويى و ثواب مقدّر فرما، كه ما به سوى تو هدايت يافته‏ايم. خداوند فرمود: عذاب من به هر كه خواهم مى‏رسد، و رحمت من همه موجودات را فرا گرفته و آن رحمت را ويژه كسانى مى‏گردانم كه تقوا پيشه كنند و زكات بپردازند و به آيات و نشانه‏هاى خدا بگروند.

 

و إذ قُلتُم يا مُوسى‏ لَنْ نُؤمِنَ لَكَ حَتّى نَرَى اللهَ جَهرةً فَأَخَذَتْكُمُ الصّاعِقَهُ وأنْتُم تَنْظُرُونَ ثُمَّ بَعَثْناكُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ؛(24)

و آن‏گاه كه گفتيد: اى موسى، ما هرگز به تو ايمان نمى‏آوريم، مگر اين‏كه خدا را آشكارا ببينم، و سپس صاعقه شما را درنورديد و شما با چشم خود مى‏ديديد، و پس از مرگتان شما را برانگيختيم تا سپاسگزار نعمت‏هاى خدا باشيد.

 

بالا بردن كوه بر جايگاه بنى اسرائيل

موسى (ع) به ارشاد بنى اسرائيل ادامه داد، ولى با مخالفت و سرسختى آنها روبه‏رو شد، در اين هنگام خداوند آنها را تهديد به نابودى كرد. به اين گونه كه كوه طور را برفراز سرشان بالا برد، آنها به وحشت افتادند و تصور كردند كه كوه بر سرشان فرو خواهد ريخت، از اين رو، به درگاه خداوند تضرع و زارى كردند، خداوند بدانان دستور داد، هم اكنون به احكامى كه در كتاب (تورات) آمده، بى چون و چرا عمل كنيد و از آن غفلت نورزيد، شايد بدين وسيله در زمره پرهيزكاران درآييد. وقتى خداوند اين گرفتارى را از آنها برداشت از هدايت خدا روگردان شدند و اگر لطف و رحمت الهى شامل حالشان نشده بود، از زيانكاران به شمار مى‏آمدند. خداى متعال فرمود:

وَ إِذ قُلْتُمْ يا مُوسى‏ لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتّى‏ نَرى‏ اللّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْكُمُ الصّاعِقَةُ وَأَنْتُمْ تَنْظُرُونَ *ثُمَّ بَعَثْناكُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ* وَإِذ أَخَذنا مِيثاقَكُمْ وَرَفَعْنا فَوْقَكُمُ الطُّورَ خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ وَاذكُرُوا ما فِيهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ * ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ مِنْ بَعْدِ ذ لِكَ فَلَوْلا فَضْلُ اللّهِ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَتُهُ لَكُنْتُمْ مِنَ الخاسِرِينَ؛(25)

اى بنى اسرائيل، به ياد آريد آن‏گاه كه از شما پيمان گرفتيم و كوه طور را بر فرازتان افراشتيم. و دستور داديم با عقيده‏اى استوار به احكام تورات عمل كنيد و آنچه را در آن است، پيوسته متذكر شويد، تا پارسا و پرهيزگار گرديد.

 

خوددارى بنى اسرائيل از ورود به سر زمين مقدس

خداوند به موسى فرمان داد تا بنى اسرائيل را به سرزمين مقدس فلسطين برده و در آنجا اسكان دهد. موسى (ع) نعمت‏هايى را كه خداوند به قوم او ارزانى داشته بود، بدانان ياد آور شد كه خداوند براى هدايت آنان از گمراهى، پيامبران بسيارى برايشان فرستاده و بعد از آن‏كه در بردگى به سر مى‏بردند، آنان را آزاد ساخت و به آنها نعمت‏هاى فراوانى عطا كرد كه مردم زمان خودشان از آن بى‏بهره بودند، بنابراين، وظيفه آنها بود كه در قبال اين نعمت‏ها، خدا را سپاس گفته و دستورات او را با جان و دل پذيرا شوند.

قبل از آن‏كه موسى (ع) از قوم خود بخواهد وارد سرزمين مقدس گردند، پيش‏قراولانى فرستاد تا از وضعيت مردم آن سامان برايش كسب خبر كنند، وقتى آنها برگشتند، بدو اطلاع دادند كه مردم آن ديار افرادى نيرومند و بلند قامت بوده و شهرهاى آنجا بسيار مستحكم است. بنى‏اسرائيل از اين سخنان بيمناك شده و دستور موسى را در مبارزه و جنگ امتثال نكردند، بلكه به او گفتند: در اين سرزمين افرادى توانمند وجود دارد كه ما تحمل برابرى با آنها را نداريم، و تا زمانى كه آنها در آن سرزمين هستند، ما هرگز وارد آنجا نخواهيم شد و به مجردى كه آنها آنجا را ترك كردند، ما خواسته شما را لبيك گفته و وارد آن سرزمين خواهيم گشت. خداى متعال فرمود:

وَ إِذْ قالَ مُوسى‏ لِقَوْمِهِ يا قَوْمِ اذكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذ جَعَلَ فِيكُمْ أَنبِياءَ وَجَعَلَكُمْ مُلُوكاً وَآتاكُمْ ما لَمْ يُؤْتِ أَحَداً مِنَ العالَمِينَ * يا قَوْمِ ادْخُلُوا الأَرْضَ المُقَدَّسَةَ التَّىِ كَتَبَ اللَّهُ لَكُمْ وَلا تَرْتَدُّوا عَلى‏ أَدْبارِكُمْ فَتَنْقَلِبُوا خاسِرِينَ * قالُوا يإ؛ه‏ه‏ت) مُوسى‏ إِنَّ فِيها قَوْماً جَبّارِينَ وَإِنّا لَنْ نَدْخُلَها حَتّى‏ يَخْرُجُوا مِنْها فَإِنْ يَخْرُجُوا مِنْها فَإِنّا داخِلُونَ؛(26)

زمانى كه موسى به قوم خود گفت: اى قوم، نعمت‏هايى را كه خدا به شما ارزانى داشت به‏يادآريد، آن‏گاه كه پيامبرانى را برايتان فرستاد و شما را به زمامدارى رساند و آنچه را به هيچ يك از مردم نداده بود، به شما عنايت فرمود. اى قوم، به سرزمين مقدسى كه خداوند براى شما مقرر فرمود وارد شويد و واپس‏گرا نباشيد كه از زيانكاران خواهيد بود. گفتند: اى موسى، در آن سرزمين مقدس، افراد ستمكارى وجود دارد كه تا آنها از آن ديار بيرون نروند، ما هرگز وارد آن نخواهيم شد. و اگر آنها بيرون رفتند، ما وارد آن سرزمين مى‏شويم.

 

سر گردانى بنى اسرائيل

از آن‏جايى كه در هر جمعيتى افرادى شايسته و نكوكار وجود دارند، از اين رو، دو تن از مردانى كه خداوند به آنان تقوا عنايت كرده بود، به‏پاخاسته و قوم خود را با اين كلمات پند واندرز دارند: شما از دروازه شهر وارد منازل آنها شويد كه در اين صورت بيم و ترس به‏دل‏هاى آنها راه يافته و شما بر آنان پيروز خواهيد گشت و اگر واقعاً به خدا ايمان داريد، بر او توكل كنيد، ولى بنى‏اسرائيل از پند و نصيحت آنان سر برتافتند و به موسى جمله‏اى گفتند كه از آن بوى سرزنش و سرپيچى و بيم استشمام مى‏شد.

«إذهَبْ أنْتَ وَ ربُّكَ فَقاتِلا إنَّا هاهُنا قاعِدُونَ؛

تو و پروردگارت برويد و بجنگيد و ما اينجا نشسته‏ايم».

و بالأخره، فرجام تلاش‏ها و سفر طولانى موسى اين شد كه بنى اسرائيل از ورود به سرزمين مقدس رو گردان شدند.

موسى پس از اين همه تلاش طاقت فرسا و ارشاد قوم خود و تمرّد و نافرمانى هميشگى آنان چه مى‏توانست بكند؟ آيا راهى جز شكايت به پيشگاه خداوند داشت كه بگويد: پروردگارا، من جز بر خود و برادرم قدرت و تسلطى ندارم، با عدالت خويش ميان ما و اين فاسقان داورى فرما، خداوند دعاى او را مستجاب فرمود و به وى اطلاع داد كه از هم اكنون سرزمين مقدس بر آنان حرام مى‏گردد و در بيابان و صحراى سينا چهل سال سرگردان خواهند ماند و نسبت به عملكرد اين افراد كه خارج از فرمان خدايند، اندوهى به خود راه ندهد. خداى متعال فرمود:

قالَ رَجُلانِ مِنَ الَّذِينَ يَخافُونَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِما ادْخُلُوا عَلَيْهِمُ البابَ فَإِذا دَخَلْتُمُوهُ فَإِنَّكُمْ غالِبُونَ وَعَلى‏ اللَّهِ فَتَوَكَّلُوا إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ* قالُوا يا مُوسى‏ إِنّا لَنْ نَدْخُلَها أَبَداً ما دامُوا فِيها فَاذهَبْ أَنْتَ وَرَبُّكَ فَقاتِلا إِنّا ههُنا قاعِدُونَ * قالَ رَبِّ إِنِّى لا أَمْلِكُ إِلّا نَفْسِى وَأَخِى فَافْرُقْ بَيْنَنا وَبَيْنَ القَوْمِ الفاسِقِينَ * قالَ فَإِنَّها مُحَرَّمَةٌ عَلَيْهِمْ أَرْبَعِينَ سَنَةً يَتِيهُونَ فِى الأَرضِ فَلا تَأْسَ عَلى‏ القَوْمِ الفاسِقِينَ؛(27)

دو تن از افراد خدا ترس (يوشع و كالب) كه مورد عنايت و لطف خدا بودند، بدان‏ها گفتند: شما از اين در وارد شويد، اگر چنين كرديد، قطعاً بر آنها چيره خواهيد گشت و اگر ايمان به خدا داريد بر او توكل نماييد. در پاسخ موسى گفتند: تا زمانى كه آنها در آن سامان باشند، هرگز وارد آن سرزمين نخواهيم شد، اينك تو و پروردگارت برويد و با آنها بجنگيد و ما همين جا مى‏نشينيم. موسى عرضه داشت: خدايا، من جز بر خود و برادرم تسلط ندارم، تو ميان ما و اين مردم فاسق جدايى بيفكن. خداوند فرمود: چون مخالفت كردند، شهر را بر آنان حرام كرده وچهل سال بايد دربيابان سرگردان بمانند، بنابراين، تو براين قوم فاسق اظهار تأسف مكن.

 

پى‏ نوشتها:

1- اعراف (7) آيات 106 - 126.
2- اعراف (7) آيات 127 - 129.
3- غافر (40) آيه 26.
4- غافر (40) آيات 28 - 34.
5- غافر (40) آيات 38 - 45.
6- زخرف (43) آيات 51 - 54.
7- يونس (10) آيات 88 - 89.
8- اعراف (7) آيات 130 - 131.
9- همان، آيات 132 - 135.
10- شعراء (26) آيات 52 - 67.
11- دخان (44) آيات 23 - 31.
12- اعراف(7) آيه 137.
13- يونس (10) آيات 90 - 92.
14- فصل اول از سفر خروج، آيه 11.
15- فصل دوم از سفر خروج، آيه 23.
16- غافر (40) آيات 45 - 46.
17- اعراف (7) آيات 138 - 140.
18- اين چشمه‏ها در ساحل شرقى كانال نزديك شهر سوئز قرار دارند كه به «چشمه‏هاى موسى» معروفند و امروزه آب آنها تقليل يافته و آثار برخى از آنها محو شده است.
19- اعراف (7) آيه 160.
20- اعراف (7) آيات 142 - 145.
21- طه (20) آيات 85 - 97.
22- بقره (2) آيه 54.
23- اعراف (7) آيات 155 - 156.
24- بقره (2) آيات 55 - 56.
25- همان، آيات 63 - 64.
26- مائده (5) آيات 20 - 22.
27- همان، آيات 23 - 26.

 

نكته‏هايى از سرگذشت موسى (ع)

اصلاح امت ‏ها پس از تباهى

ملتى كه در دامان استبداد رشد كند و از ناحيه فرمانروايان خود مورد ظلم و ستم قرار گرفته باشد، اخلاقش فاسد و تباه گشته و خوار و ضعيف شده و به حكم هر حاكم سركش، تن‏درمى‏دهند و اگر زمان به درازا بكشد، اين اخلاق به صورت موروثى در آمده و در ژرفاى جانشان رسوخ مى‏كند.

وضعيت بنى اسرائيل اين گونه بود. ظلم و ستم فراعنه در مصر، سرنوشت و خوى آنها را فاسد كرده و طبيعتاً انسان‏هايى ذلت‏پذير و خوار و بيمناك و ترسو بار آمده بودند، تا اين‏كه موسى (ع) آمد و آنها را براى ورود به سرزمين مقدس، به جهاد و مبارزه دعوت كرد، ولى همان خوى بردگى و ذلت‏پذيرى آنها سبب شد كه به جهاد و مبارزه نپردازند، به همين دليل قرآن براى ما بازگو مى‏كند كه خداوند آنها را مدت چهل سال در صحرا سرگردان ساخت:

«قالَ فَإِنَّها مُحَرَّمَةٌ عَلَيْهِمْ أَرْبَعِينَ سَنَةً يَتِيهُونَ فِى الأَرضِ فَلا تَأْسَ عَلىَ القَوْمِ الفاسِقِينَ».

 و اين تنبيهى الهى بود كه خداى جهانيان آنها را بدان گرفتار ساخت تا در صحرا سرگردان شده وانگيزه‏هاى شجاعت و توانمندى و اعتماد به نفس، در آنها رشد يابد و نسل قديمى كه سرسپرده فرمانروايان سركش بوده از بين برود و طعم عبوديّت را بچشد و نسل جديد روى كار آيد تا ميان آزادى نخست و خشونت آن، و عدالت دين و هدايت و ارشاد آن، جمع كند.

خداوند آنها را اين گونه ادب كرد تا بعد از آن بتوانند وارد سرزمين مقدس شوند، وبدين‏وسيله بر نفس‏هاى خود مسلط گشته و به سرعت وظايف خود را انجام دهند و از حياتى شايسته و پسنديده برخوردار گردند، ما نيز بايد از اين تربيت الهى درس بياموزيم وبدانيم كه اصلاح و ارشاد ملت‏ها پس از فساد و تباهى آنان، تنها در صورتى ممكن است كه نسل جديدى روى كار آيد و ميان آزادى بدوى و استقلال و خشونت آن، و ميان عمل به‏دستورات دين الهى و هدايت و عدالت را مقايسه كند.

بد نيست در اينجا اندكى به جوامع خود كه فساد و تباهى آن را فرا گرفته است بپردازيم: ملاحظه مى‏كنيم از مهم‏ترين چيزهايى كه توجه نسل جديد را به خود جلب كرده، فيلم‏هاى سينمايى و برنامه‏هاى تلويزيون و روزنامه‏ها و مجلّات است، آيا سزاوار است كه ما اين عوامل را ناديده گرفته و آنها را به هوا و هوس توليد كنندگان و كارگردانان و ارباب جرايد بسپاريم كه از آنها براى زر اندوزى و جمع آورى پول استفاده كنند، هر چند امتى را به فساد و تباهى بكشند؟ آيا صحيح است كه ما از فيلم‏هاى بيگانه و بى محتوايى تقليد كنيم كه يهوديان بر بيشتر شركت‏هاى سينمايى آنان تسلط دارند؟ و در موضوعات و مشاهده اين گونه فيلم‏هاى گمراه كننده به روش و شيوه آنها عمل كنيم؟ چرا كشورهاى عربى مسلمان در توليد فيلم‏هاى سازنده تشريك مساعى به خرج نداده و از توليد فيلم‏هاى بى محتوا و ضد اخلاقى جلوگيرى به عمل نمى‏آورند؟ چرا كشورهاى عربى بر فيلم‏هاى خارجى كه هرزگى و بيهودگى و بى‏بندوبارى و تباهى و فساد را ميان نسل جوان منتشر مى‏كنند، نظارت شديد و مناسب ندارند؟ چرا حكومت‏هاى عربى، درهاى مؤسسات مطبوعاتى و جرايدى را كه كارهاى زشت و نارواى مردم را من

تشر ساخته و در اين راستا از فحشا و منكرات بهره‏بردارى مى‏كنند نمى‏بندند؟ جرايدى كه براى جلب هوس‏بازى‏هاى مردم از يك سو و از طرف ديگر براى رونق بازار تجارت در نخستين صفحات خود عكس‏هاى سكسى و زشت را به چاپ مى‏رسانند.

چرا كشورهاى عربى، برنامه رقص‏هاى شرقى و بيگانه را، كه احساسات مردم را تهييج مى‏كند، از برنامه‏هاى تلويزيون ممنوع اعلام نمى‏كنند؟ رقصى كه هدفى جز تهييج شهوت‏هاى حيوانى به خصوص بين جوانان ندارد، و از اين طريق زيان‏هاى سهمگينى بر آنها و شيوه رفتارشان وارد مى‏شود؟ و چرا از فيلم‏هاى پليسى كه در آنها قتل و كشتار و جُرم و خيانت فراوان به چشم مى‏خورد و در اذهان برخى از جوانان، جنون و سرقت و خيانت ايجاد مى‏كند، جلوگيرى نمى‏شود؟

چرا حكومت‏هاى عربى در برابر سيل مُدهاى وارداتى از خارج كه اعضا و اندام زنان را نمايان مى‏سازد و هيچ يك از اديان الهى آن را نمى‏پسندد، نمى‏ايستند؟ مُدهايى كه عواطف واحساسات جوان‏ها را شعله‏ور ساخته و فكر و انديشه آنان را از درس و كار و تلاش سودمند براى خود و ملّت منحرف مى‏سازد.آيا معناى تمدن همين است؟... بايد گفت: اين بخشى بيمار و گنديده از تمدن است كه جامعه را به بدترين بلاهاى خانمان‏سوز تهديد مى‏كند.

 

سر انجام كفر و ستم

گاهى انسان در باره مصايب ناگوار طبيعى و غير آن كه گريبانگير او مى‏شود؛ مانند زلزله‏هاى ويرانگر، طوفان‏هايى كه ثروت ملى را به نابودى كشانده و هزاران نفر را به‏هلاكت مى‏رساند و گرد بادهايى كه ثمره يك عمر تلاش انسان را به ويرانى تبديل مى‏كند وجنگ و خونريزى‏هايى كه در اثر هوا و هوس رهبران و زمامداران پديد آمده و ويرانى كامل را در پى دارد، از خود سؤال مى‏كند و در درون خويش از اسباب و علل همه اينها مى‏پرسد، ولى پاسخ قانع كننده‏اى نمى‏يابد. اين پرسش وى را به ورطه بدبينى كشانده و گويى با عينكى تيره به زندگى مى‏نگرد كه لذت زندگى و صفاىِ آرامشِ خاطر را از او سلب مى‏كند.

قرآن كريم در موارد متعددى نسبت به اين پرسش در زمينه ناگوارى‏هايى كه به انسان مى‏رسد پاسخ مى‏دهد: در ماجراى حضرت موسى، به خصوص يكى از اسباب و علل آن را كفر و ظلم و ستم و انجام گناه شمرده است، ظلم و كفر دو تعبيرند كه در قرآن آمده‏اند و مقصود از آنها ايمان نياوردن به خدا و يا شريك قائل شدن نسبت به او و روگردانى و سرپيچى از دين و آيين او و تجاوز از حدود الهى است كه به واسطه ارتكاب گناه و خلاف و تبهكارى‏ها صورت مى‏گيرد. در قرآن آمده است:

«فَأَمّا الَّذِينَ كَفَرُوا فَأُعَذِّبُهُمْ عَذاباً شَدِيداً فِى‏الدُّنْيا وَالآخِرَةِ»(1).

و نيز خداى متعال فرموده است:

«وَتِلْكَ القُرى‏ أَهْلَكْناهُمْ لَمّا ظَلَمُوا وَجَعَلْنا لِمَهْلِكِهِمْ مَوْعِداً»(2).

و خداوند با اين فرموده خود انواع هلاك را برمى شمرد:

فَكُلّاً أَخَذنا بِذَنْبِهِ فَمِنْهُمْ مَنْ أَرْسَلْنا عَلَيْهِ حاصِباً وَمِنْهُمْ مَنْ أَخَذَتْهُ الصَّيْحَةُ وَمِنْهُمْ مَنْ خَسَفْنا بِهِ الأَرْضَ وَمِنْهُمْ مَنْ أَغْرَقْنا وَما كانَ اللَّهُ لِيَظْلِمَهُمْ وَلكِنْ كانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ؛(3)

هر يك از آن طايفه‏ها را به كيفرى مجازات نموديم. برخى را با فرستادن سنگ بلا و بعضى را به صيحه آسمانى و برخى را به زلزله و فرو بردن در زمين و گروهى را به غرق كردن در دريا به هلاكت رسانديم، خدا به آنان ستم روا نداشت، بلكه آنها به خويشتن ظلم نمودند.

 

خداى متعال در اين آيه شريفه، انواع عذاب‏هايى را كه خداوند بر امت‏هاى گنهكار فرستاده بر مى‏شمارد، چه اين‏كه خداوند برخى را با تندبادى كه سنگ ريزه همراه داشته وبعضى را با صاعقه، برخى را با فرو رفتن زمين و بعضى را با غرق شدن، كيفر نموده است و در سرگذشت موسى (ع) عذابى را كه به سبب ظلم و ستم و ايمان نياوردن فرعونيان بر آنها فرستاده برايمان بازگو فرموده است:

وَ اسْتَكْبَرَ هُوَ وَجُنُودُهُ فِى الأَرْضِ بِغَيْرِ الحَقِّ وَظَنُّوا أَنَّهُمْ إِلَيْنا لا يُرْجَعُونَ * فَأَخَذناهُ وَجُنُودَهُ فَنَبَذْناهُمْ فِى اليَمِّ فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الظّالِمِينَ؛(4)

فرعون و هوادارانش در زمين به ناروا تكبر و سركشى نمودند و تصور مى‏كردند كه نزد ما باز نمى‏گردند، ما نيز او و سپاهيانش را سخت كيفر داديم و آنها را به دريا افكنديم، ملاحظه كنيد كه سرانجام ستمكاران چگونه خواهد بود.

قرآن فرجام فرعونيان را به هنگام غرق شدن آنها در دريا به وصف كشيده و براى پندوعبرت ديگران، تجملات و باغ و بستان‏ها و كاخ‏ها و زندگى‏هاى مرفهى را كه از خود به‏جاى گذاشتند بر شمرده است:

«كَمْ تَرَكُوا مِنْ جَنّاتٍ وَعُيُونٍ * وَزُرُوعٍ وَمَقامٍ كَرِيمٍ * وَنَعْمَةٍ كانُوا فِيها فاكِهِينَ * كَذلِكَ وَأَوْرَثْناها قَوْماً آخَرِينَ * فَما بَكَتْ عَلَيْهِمُ السَّماءُ وَالأَرْضُ وَما كانُوا مُنْظَرِينَ».

به جنبه بلاغتى كه قرآن از سرنوشت آنها بيان داشته، دقت كنيد:

«فما بكت عليهم السماء و الأرض»

اين آيه شريفه سرانجام سخت و دردناك ستمگرانى را كه حتى جمادات اگر سخن مى‏گفتند، از سرانجام، آنها متأثر و اندوهگين نمى‏شدند، مجسم كرده است. وقتى قرآن كريم اين حوادث را از تاريخ گذشته بيان مى‏كنند، هدفش فراخوانى مردم براى توجه به تاريخ پيشينيان خود است، تا از آن پند گيرند و از اسباب و علل نابودى و بقاى امت‏هاى گذشته آگاه گردند و بدانند دستيابى به سعادت، بستگى به ايمان و عمل صالح داشته و گناهان، سرانجامى ناگوار بر بشريّت خواهند داشت و اين موضوعى است كه قرآن نيز در اين فرموده بر آن تأكيد كرده است:

أَوَلَمْ يَسِيرُوا فِى الأَرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذِينَ كانُوا مِنْ قَبْلِهِمْ كانُوا هُمْ أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَآثاراً فِى الأَرْضِ فَأَخَذَهُمُ اللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ وَما كانَ لَهُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ واقٍ؛(5)

آيا در زمين گردش نمى‏كنند تا ببينند سرانجام كسانى كه قبل از آنان قدرت بيشترى داشتند و از آثار وجودى برترى برخوردار بودند، به كجا كشيد. ما آنها را در اثر گناهانشان كيفر نموديم و هيچ كس نگهدارنده آنها از عذاب خدا نبود.

 

پايدارى در راه عقيده

اگر اعتقاد سالم در جان آدمى رسوخ كند و در دل‏ها راه يابد، هيچ‏يك از قدرت‏هاى مادى، قادر بر جابه‏جايى و بيرون كردن آن نيستند. اين درسى است كه ما از ماجراى جادوگران فرعون مى‏گيريم و آن زمانى بود كه آنها با اطمينان و يقين به رسالت موسى (ع) ايمان آوردند و فرعون آنها را تهديد كرد و بدان‏هاگفت:

«لَأُقَطِّعَنَّ أَيْدِيَكُمْ وَأَرْجُلَكُمْ مِنْ خِلافٍ ثُمَّ لَأُصَلِّبَنَّكُمْ أَجْمَعِينَ»(6).

پاسخ آنها به فرعون چه بود؟ آيا تهديد او، آنها را ترساند و بيمناك ساخت؟ هرگز... بلكه با اين سخن بزرگ كه در دل‏ها شور و علاقه فداكارى و جان‏نثارى در راه عقيده و آرمان را زنده مى‏كند به او پاسخ دادند:

«قالُوا إِنّا إِلى‏ رَبِّنا مُنْقَلِبُونَ * وَما تَنْقِمُ مِنّا إِلّا أَنْ آمَنّا بِآياتِ رَبِّنا لَمّا جاءَتْنا رَبَّنا أَفْرِغْ عَلَيْنا صَبْراً وَتَوَفَّنا مُسْلِمِينَ»(7).

جادوگران گفتند:

«إِنّا إِلى‏ رَبِّنا مُنْقَلِبُونَ».

اين اعتقاد از مصيبت و ناگوارى مى‏كاهد، بازگشت انسان، دير يا زود به سوى خداست و اگر اراده خداوند تعلق گرفته باشد كه اين بازگشت زودتر انجام شود و سبب خشنودى وى گردد چه اشكالى دارد؟ و نيز مى‏گويند:

«رَبَّنا أَفْرِغْ عَلَيْنا صَبْراً وَتَوَفَّنا مُسْلِمِينَ».

برخى از مصيبت‏ها و درد و رنج‏هايى كه انسان با آنها روبه‏رو مى‏شود؛ از قبيل بيمارى و تهيدستى و ظلم و ستم و ازدست دادن عزيزان، گاهى انسان‏را به ايمان و اعتقاد او به خداوند دستخوش تزلزل مى‏كند و او را در كانون كفر وبدبينى، به سقوط مى‏كشاند، دعاى جادوگران حاكى از عزم و اراده بر تحمل درد و شكنجه، ونهايتاً ايمان به خدا بود و هر نتيجه‏اى را هم كه به دنبال داشت برايشان مهم نبود.

آزار و شكنجه‏ها، دشوارترين امورى است كه انسان به واسطه آن مورد امتحان قرار مى‏گيرد، اين دشوارى‏ها آزمايش و امتحانى است براى اصل و اساس و اعتقاد و درجه رسوخ آن در نفس آدمى، به همين دليل قرآن با اين فرموده خود از ايمان قشرى وضعيفى كه در برابر دشوارى‏هاى روزگار توان پايدارى نداشته و در دنيا و آخرت از سود و فايده‏اى به حال صاحبش برخوردار نباشد، انسان را بر حذر داشته است:

وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَعْبُدُ اللَّهَ عَلى‏ حَرْفٍ فَإِنْ أَصابَهُ خَيْرٌ اطْمَأَنَّ بِهِ وَإِنْ أَصابَتْهُ فِتْنَةٌ انْقَلَبَ عَلى‏ وَجْهِهِ خَسِرَ الدُّنْيا وَالآخِرَةِ ذلِكَ هُوَ الخُسْرانُ المُبِينُ؛(8)

برخى از مردم خدا را به زبان و ظاهر مى‏پرستند و اگر خير و نعمتى بدو برسد، اطمينان خاطر پيدا مى‏كند و اگر به شر و آفتى برخورد، از دين خدا رو مى‏گرداند، چنين كسى در دنيا و آخرت زيانكار است و زيانش بر همه آشكار است.

 

پيروزى حق بر باطل

سرگذشت موسى (ع) به ما مى‏آموزد كه باطل هر اندازه برترى يابد و از يار و هوادار برخوردار باشد، بالأخره در برابر حق محكوم به شكست است. جادوگرانى كه كارى بيهوده انجام داده و در برابر مردم سحر و جادو كردند، نمى‏دانستند كه خداوند با معجزه‏اى برتر از سحر آنان فرستاده خود موسى (ع) را پشتيبانى و حمايت خواهد كرد و اين موضوعى است كه قرآن آن را براى ما بازگو مى‏كند:

«وَأَوْحَيْنا إِلى‏ مُوسى‏ أَنْ أَلْقِ عَصاكَ فَإِذا هِىَ تَلْقَفُ مايَأْفِكُونَ * فَوَقَعَ الحَقُّ وَبَطَلَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ»(9).

اين اشاره‏اى گذرا بود كه قرآن در آن، رويارويىِ حق و باطل را مطرح و بيان فرموده است. جادوگران (ساحران) از همه مردم به باطل بودن خود آگاه‏تر بوده و به رسالتى كه موسى (ع) آورده بود بيش از همه آشنا بودند، به همين دليل آنها نخستين كسانى بودند كه به پروردگار موسى ايمان آوردند و فرعون آنان را به آزار و شكنجه دردناك تهديد كرد، ولى آنها به تهديد فرعون اهميتى قائل نشدند، بلكه با دلى آكنده از ايمان كه ترديدى در آن راه نداشت بدو پاسخ‏دادند:

إِنّا آمَنّا بِرَبِّنا لِيَغْفِرَ لَنا خَطايانا وَما أَكْرَهْتَنا عَلَيْهِ مِنَ السِّحْرِ؛(10)

ما به پروردگار خويش ايمان آورديم تا از اشتباهات ما در گذرد و گناه سحرى كه تو ما را بدان مجبور ساختى ببخشايد.

اخفش از علماى مشهور علم نحو اين حادثه را بسيار بليغ ترسيم نموده و گفته است: ساحران طناب‏ها و عصاهاى خود را براى كفر و الحاد بر زمين انداختند، ولى ساعتى بعد براى شكر و سجده، بر زمين افتادند و چقدر تفاوت است بين اين دو افتادن.

 

آزادى ملت ‏ها

در ماجراى موسى (ع) آزادى ملت‏ها و حق آنان در رهايى از بردگى زورگويان بيان شده است، در آنجا كه خداوند متعال درباره بنى‏اسرائيل سخن گفته و لطف و عنايت خود را هنگام آزاد سازى آنها از بند اسارت و بردگى كه ساليانى طعم تلخ آن را چشيدند، برايشان بيان مى‏دارد:

«وَنُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلىَ الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِى الأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الوارِثِينَ»(11).

اين آيه قرآن اعلان مى‏دارد كه هيچ دليلى ندارد يك ملت، ملت ديگر را به استضعاف بكشد و آن را تحت قدرت و تسلط خود درآورد و از امكانات آنها استفاده كند، اگر چنين كند، خداوند ملت مستضعف را يارى نموده و آنها را از قيد و بند بردگى و گردنكشى نجات مى‏بخشد و دلايل و براهين بسيارى در طول تاريخ وجود دارد كه ملت‏هايى از نفوذ و سلطه بيدادگران آزاد شده‏اند، بنابراين، آن‏گاه كه مستضعفان بر ضد آنان به‏پا خيزند و به شدت از آنها انتقام بگيرند، آنان سرانجامى بس سخت و ناگوارخواهند داشت.

آيه شريفه قرآن مخالفت با بردگى را بر زبان موسى (ع) عنوان مى‏كند:

«وَتِلْكَ نِعْمَةٌ تَمُنُّها عَلَىَّ أَنْ عَبَّدْتَ بَنِى إِسْرائِيلَ».(12)

اين آيه بر زبان موسى آمده است، آن‏گاه كه فرعون بر او منّت گذاشت و گفت: او را درخانه‏اش تربيت كرده و پرورش داده است، موسى به او مى‏گويد: چگونه بر من منّت‏مى‏گذارى، در حالى كه قوم من (بنى اسرائيل) را به بردگى كشيده و آنها را قتل عام كردى؟ از مفاد اين سخن بر مى‏آيد كه موسى (ع) به گونه‏اى بى‏پروا، براصل بردگى يورش برد و اين زنگ خطرى بود براى فرعونِ متكبّر بيدادگر و انتقادى شديد از عملكرد او.

 

دعوت به مبارزه

ايمان آوردن قوم موسى و تحمّل آزار و اذيّت فرعون، و سفارشاتى كه موسى نسبت به صبر و شكيبايى و مبارزه به آنها داد، همه، درسى آموزنده براى مؤمنين است كه بر مبارزه خويش در راه عقيده و آرمان خود ادامه دهند.

فرعون، كسانى را كه به رسالت موسى (ع) ايمان آورده بودند، به شدت مورد شكنجه وكشتار قرار داد و موسى به عنوان همدردى با آنان مى‏گويد:

«اسْتَعِينُوا بِاللَّهِ وَاصْبِرُوا إِنَّ الأَرضَ لِلَّهِ يُورِثُها مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَالعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ».

 در اين آيه شريفه، موسى پيروان خود را سفارش به صبر و شكيبايى مى‏كند، و در صورتى كه پرهيزكارى پيشه كنند آنها را وعده پيروزى مى‏دهد، ولى آنها زير فشار شكنجه دردناك به خود مى‏پيچيدند و فريادشان به‏شكايت نزد موسى بلند بود و مى‏گفتند:

«أُوذِينا مِنْ قَبْلِ أَنْ تَأْتِيَنا وَمِنْ بَعْدِ ما جِئْتَنا».

 موسى در پاسخ آنان گفت:

«عَسى‏ رَبُّكُمْ أَنْ يُهْلِكَ عَدُوَّكُمْ».

در اين پاسخ به طور صريح و آشكار، اميد به پيروزى سريع عنوان شده است، چه اين‏كه نابودى دشمن به دست خداست و او مى‏تواند نابودى آنها را جلوتر عملى ساخته و يا به تأخير اندازد، ولى به هرحال خداوند دير يا زود آنها را پيروز مى‏كند، تا مشخص شود چگونه عمل مى‏كنند، همان گونه كه تتمه آيه شريفه حاكى از اين معناست:

«وَيَسْتَخْلِفَكُمْ فِى الأَرضِ فَيَنْظُرَ كَيْفَ تَعْمَلُونَ».

اگر اين اعتقاد كه خداوند، مؤمنين را در صورت ادامه مبارزه يارى خواهد فرمود، در دل آنها راه يابد، بيشترين تأثير را در تقويت روحيه تلاش و تصميم و اراده و از بين بردن سستى اراده و دور ساختن يأس و نوميدى از دل‏ها خواهد داشت.

 

در هم شكستن طغيان و سركشى

پيروزى موسى بر فرعون، براى نابود كردن ظلم و بيداد، مثال روشنى است. قرآن اين ماجرا را براى هر امتى كه حاكم آن، چون فرعون به سركشى بپردازد، عنوان فرموده است، ازجمله مظاهر طغيان و سركشى فرعون، مطالبى است كه ذيلاً بدان‏ها مى‏پردازيم:

او كسى بود كه ميان قوم خود با اين گفته، خدايى خويش را اعلان داشت:

«يا أَيُّها المَلَأُ ما عَلِمْتُ لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرِى».

 و هم او بود كه اعتقادات و اذهان مردم را به بند كشيد، به گونه‏اى كه هيچ‏كس نمى‏توانست بى اجازه او به چيزى ايمان بياورد. او مى‏گفت:

«آمَنْتُمْ بِهِ قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَكُمْ».

 او امت را دچار تفرقه وپراكندگى نموده و آنها را دسته‏دسته به صورت احزاب و گروه‏ها در آورد تا به آسانى بتواند بر آنها تسلط يابد، همان گونه كه امروزه كشورهاى استعمارگر در مورد ملت‏هاى ضعيف چنين مى‏كنند و يا به همان نحوى كه فرمانرواى ستمكار، براى ارائه قدرت و حكومت خود، دست به چنين عملى مى‏زند، و اين موضوع را قرآن با اين گفته بيان فرموده است:

«إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلا فِى الأَرْضِ وَجَعَلَ أَهْلَها شِيَعاً».

و او بود كه براى شنيدن سخن حق، گوش شنوايى نداشت،

«وَاسْتَكْبَرَ هُوَ وَجُنُودُهُ فِى الأَرْضِ بِغَيْرِ الحَقِّ».

او كسى بود كه به بيدادگرى پرداخت و طغيان و سركشى او، وى را بر آن داشت كه به كليه اسباب ستم و بيداد، دست زد و پسران بنى اسرائيل را از دم تيغ گذراند و زنان آنها را زنده نگاه داشت و هم

ان گونه كه قرآن بيان مى‏فرمايد، وى گفت:

«سَنُقَتِّلُ أَبْناءَهُمْ وَنَسْتَحْيِى نِساءَهُمْ وَإِنّا فَوْقَهُمْ قاهِرُونَ».

قرآن نتيجه اين طغيان و سركشى و كبر و نخوت و تكذيب آيات خدا را بيان فرموده است:

«كَذَّبُوا بِآياتِنا فَأَخَذَهُمُ اللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ وَاللَّهُ شَدِيدُ العِقابِ».

در اين بيان، عبرتى براى سركشان ودرسى براى ملت‏هاى ستمديده است تا در برابر ظلم و ستم پايدارى كنند، چه اين‏كه سرانجام آن پيروزى خواهد بود.

 

رهايى مؤمنان

اين ماجرا به ما نشان مى‏دهد، آن‏گاه كه خداوند به موسى (ع) و هوادارانش اجازه داد تا رهسپار مصر گردند، چگونه فرعون، سپاهيان خويش را گسيل داشته و براى نابودى آنها به‏ تعقيبشان پرداختند و در ساحل دريا به آنان برخوردند، ياران موسى متوجه پشت سر خود گشته، بسيار وحشت‏ زده شدند و مقابل خود را نگريسته، چيزى جز درياى متلاطم نيافتند، احساس كردند به زودى كشته خواهند شد، ولى موسى (ع) در برابر بيم و وحشتى كه يارانش را فرا گرفته بود، پايدارى كرد و ترس و بيمى به خود راه نداد، بلكه با اين جمله سرشار از ايمان به آنان گفت:

«إِنَّ مَعِىَ رَبِّى سَيَهْدِينِ».

 اين جمله، مثال گويا و زنده‏اى است كه قرآن آن را فراراه مجاهدان راه خود قرارمى‏دهد، تا بيمناك نبوده و در مشكلات و دشوارى‏ها مأيوس نگردند، بلكه پيوسته اين جمله را در درون خود يادآورى كرده و به پيروزى و نصرت‏الهى مطمئن باشند و همان گونه كه قرآن برايمان بازگو مى‏كند، اين قضيه‏اى است كه براى موسى و فرعون به وجود آمد:

«وَأَنْجَيْنا مُوسى‏ وَمَنْ مَعَهُ أَجْمَعِينَ * ثُمَّ أَغْرَقْنا الآخَرِينَ * إِنَّ فِى ذلِكَ لَآيَةً وَما كانَ أَكْثَرُهُمْ مُؤْمِنِينَ».

 

آزادى از بند تقليد

قرآن، تسلط تقليدهاى نابه‏جا را بر قوم فرعون به تصوير كشيده است، آن هنگام كه درباره رسالت جديدى كه موسى برايشان آورده بود وى را مخاطب ساخته و گفتند:

«وَقالُوا أَجِئْتَنا لِتَلْفِتَنا عَمّا وَجَدْنا عَلَيْهِ آباءَنا»(13).

در ميان هر ملتى، سلطه تقليد از نظر اجتماعى، داراى ارزش و اعتبار است، ولى گاهى همين تقليد، سدّ راه ترقى و پيشرفت آن ملت شده و پيوسته آنان را روياروى تقليدهايى كه از نياكانشان به ارث برده‏اند، قرار مى‏دهد، هر چند با حقايق تناقض داشته باشند.

اين‏گونه تقليد از نشانه‏هاى جمود فكرى و عقب ماندگى آن ملت است و توانِ حركت در مسير ترقى و هم‏سويى با پيشرفت‏هاى اجتماعى را از او سلب مى‏كند و بزرگ‏ترين زيانى كه متوجه جوامع بشرى مى‏گردد و آنها را از پيمودن راه موفقيّت باز مى‏دارد، تقليد كوركورانه از نياكان خود است.

همين تقليد در برخى از ملت‏ها سبب شده كه نسبت به افرادى كه تبليغ رسالت انجام مى‏دهند، اهانت شود و مورد ظلم و ستم قرار گيرند، چنان كه براى بسيارى از پيامبران ومصلحان از ناحيه امت‏هاى خودشان كه نتوانسته بودند خود را از قيد و بند تقليدها رها سازند، اين گونه اتفاق افتاد.

يكى از ويژگى‏هاى قرآن اين است كه با تقليد كوركورانه و بدون فكر و انديشه از پيشينيان مبارزه كرده است و به گونه‏اى سؤال‏برانگيز بيان داشته است كه چگونه انسان مى‏تواند ازپدران خود كه برخلاف عقل و انديشه عمل كرده و يا در گمراهى به سر مى‏برند تقليد نمايد؟ خداى متعال بدين مطلب اشاره فرمود:

«وَإِذا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا ما أَنْزَلَ اللَّهُ قالُوا بَلْ نَتَّبِعُ ما أَلْفَيْنا عَلَيْهِ آباءَنا أَوَ لَوْ كانَ آباؤُهُمْ لا يَعْقِلُونَ شَيْئاً وَلا يَهْتَدُونَ».

 

نرم خويى

موسى و هارون از ناحيه خداوند دستور يافتند كه فرعون را به پرستش خدا دعوت كنند، ولى آنان به چه شيوه‏اى مى‏بايست عمل نمايند؟ خداوند به آنان فرمان داد تا رسالت الهى را باملايمت و نرمى به فرعون ابلاغ كنند:

«فَقُولا لَهُ قَوْلاً لَيِّناً لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشى‏».

اين رهنمودى بسيار عالى است كه قرآن آن را بيان فرموده است تا به عنوان الگو وسرمشق در هر زمان و شرايطى بدان تأسى كرد، بنابراين، اگر امر به معروف و نهى از منكر با نرمخويى همراه باشد، در زمينه جلوگيرى از گمراهى و فساد نفس آدمى، تأثير بيشترى در آن خواهد داشت؛ زيرا بدان فرصت تفكر و انديشه مى‏دهد تا در وضع موجود خود بينديشد و فايده پند و نصيحتى كه به آن داده شده همين است، و اين چيزى است كه با عزّت و احترام و شرف او متناسب است و آن را مهياى پذيرش خوبى‏ها و كارهاى پسنديده مى‏كند، به ويژه اگر همراه با دلايل و براهين قانع كننده باشد، برخلاف شيوه اجبار و خشونت و درشتخويى كه آن را به نافرمانى و نفرت و پند نپذيرى وا مى‏دارد.

 

ايمان از طريق انديشه

در ماجراى موسى(ع)، شيوه استدلال بر وجود خداوند به نمايش گذاشته شده است، در اين سرگذشت ملاحظه مى‏كنيم چگونه موسى (ع) بر فرعون وارد و او را به ايمان به خدا از طريق عقلى دعوت مى‏كند، به اين نحو كه وى را متوجه طبيعت و آفريده‏ها و شگفتى‏هاى آن مى‏كند تا ايمان را از طريق بحث و مناقشه و نگرش در طبيعت و قانع شدن، به قلب او وارد سازد.

و اينك فرعون از موسى و هارون مى‏پرسد:

«قالَ فَمَنْ رَبُّكُما»؟

 موسى پاسخ مى‏دهد:

«رَبُّنا الَّذِى أَعْطى‏ كُلَّ شَى‏ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى‏».

 قرآن مى‏گويد: خداوند همه مخلوقات را در نظامى معيّن آفريده است و هر كدام را با خصوصيات و اسرارى كه خداوند در آن به وديعه گذاشته، با ديگرى تفاوت دارد، از طرفى هر موجود زنده‏اى را به شيوه‏اى خاص رهنمون ساخته كه مى‏تواند به تناسب حال خود به واسطه آن شيوه، ادامه حيات دهد.

اين آيه شريفه، بيانگر خلاصه محتواى كتب فراوانى است كه درباره جانورشناسى و حشرات و پرندگان و آبزيان به نگارش در آمده است، همه دانشمندان متخصصّى كه پيرامون اين موجودات تحقيق و بررسى مى‏كنند، هنگامى كه در راز و اسرارى كه حيات و زندگى اين موجودات و شيوه تكثير نسل و چگونگى بقاى نوع و دستيابى به تغذيه و رفتار آنها با برخى ديگر را فرا گرفته، دقّت و ژرف‏نگرى كنند، شگفت‏زده خواهند شد و اين الهام كه حيات و زندگى اين موجودات را به جريان مى‏اندازد و يا بهتر بگوييم به قول قرآن اين (هدايت تكوينى) كه انواع آن با هم تفاوت دارد، از قوى‏ترين دلايل، بر وجود قصد و اراده در طبيعت است كه از آفريده‏هاى خداست و بهترين دليل بر ردّ و بطلان نظريه تصادف است كه مادّى‏ها (ماترياليست‏ها) در توجيه پيدايش جهان هستى بدان استدلال مى‏كنند.

گفتگوى ميان موسى و فرعون را پى مى‏گيريم، ملاحظه مى‏كنيم موسى پس از بيان اين آيه كه بر وجود خدا دلالت دارد، انواع ديگرى از آفريده‏هاى خدا را برمى‏شمرد:

«الَّذِى جَعَلَ لَكُمُ الأَرضَ مَهْداً وَسَلَكَ لَكُمْ فِيها سُبُلاً وَأَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءاً فَأَخْرَجْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْ نَباتٍ شَتّى‏ * كُلُوا وَارْعَوْا أَنْعامَكُمْ إِنَّ فِى ذلِكَ لَآياتٍ لِأُولِى النُّهى‏».

ببينيد آيه شريفه قرآن، چگونه با اين جمله پايان يافته است: «إِنَّ فِى ذلِكَ لَآياتٍ لِأُولِى النُّهى‏». و «اولى النهى» يعنى خردمندان. آفرينش زمين و آنچه در آن است از آيات ونشانه‏هايى هستند كه بر وجود آفريدگار آنها دلالت دارند، به گونه‏اى كه جايى براى شك وترديد باقى نمى‏گذارند و هر خردمندى آن را مى‏پذيرد، وقتى فرعون قيام اين دلايل عقلى موسى را تكذيب كرد، خداوند معجزه عصا و غير آن را پديدارساخت.

قرآن، توجه ما را به انديشيدن در آيات و نشانه‏هاى الهى در جهان هستى معطوف مى‏دارد تا در وراى آنها به قدرت خلّاق و ايجاد كننده آنها پى ببريم و ايمان آوردن ما به خدا، از روى باور و تسليم بر پايه تحقيق و بررسى باشد.

تنها اسلام است كه اين چنين بر وجود آفريدگار استدلال مى‏كند، در حالى كه برخى ازاديان به پيروان خود سفارش مى‏كنند، «نخست ايمان آور و سپس بينديش» و معجزات وكارهاى شگفت‏انگيزى را كه از پيامبرانشان صادر مى‏شد، وسيله قانع كردن مردم قرار مى‏دادند، در صورتى كه مى‏بينيم اسلام عقل و انديشه را اساس ايمان مى‏داند.

 

بطلان اعتقادات مصريان قديم

در گفتگوى ديگرى كه ميان موسى و فرعون پيرامون ربوبيّت خدا صورت گرفت، ملاحظه مى‏كنيم كه قرآن جالب‏ترين پاسخ را بر بطلان مظاهر شرك به خدا از ديدگاه مصريان از زبان موسى عنوان كرده است:

«قالَ فِرْعَوْنُ وَما رَبُّ العالَمِينَ * قالَ رَبُّ السَّمواتِ وَالأَرْضِ وَما بَيْنَهُما إنْ كُنْتُمْ مُوقِنِينَ * قالَ لِمَنْ حَوْلَهُ أَلا تَسْتَمِعُونَ * قالَ رَبُّكُمْ وَرَبُّ آبائِكُمُ الأَوَّلِينَ * قالَ إِنَّ رَسُولَكُمُ الَّذِى أُرْسِلَ إِلَيْكُمْ لَمَجْنُونٌ * قالَ رَبُّ المَشْرِقِ وَالمَغْرِبِ وَما بَيْنَهُما إِنْ كُنْتُمْ تَعْقِلُونَ * قالَ لَئِنِ اتَّخَذتَ إِلهاً غَيْرِى لَأَجْعَلَنَّكَ مِنَ المَسْجُونِينَ»(14).

كسى كه در اين آيه شريفه قرآن دقت كند، در نخستين وهله به تعريفى جامع از ربوبيّت الهى براى اين جهان هستى بر مى‏خورد؛ زيرا هم او خداى يگانه‏اى است كه در ملك وسلطنت شريك و ياورى ندارد، ولى كسى كه در اعتقادات مصريان قديم دقت و بررسى نمايد، از خلال اين آيه شريفه قرآن ملاحظه مى‏كند كه بر اعتقادات گوناگون مصريان قديم خط بطلان كشيده و اين دلالت دارد كه قرآن از امور تاريخى و صحيحى خبر مى‏دهد كه علم‏و دانش آن را به اثبات رسانده است. اين گفتگو در آيات قرآنى گذشته، با سؤال فرعون از موسى آغاز مى‏شود:

«وَما رَبُّ العالَمِينَ»؟

موسى پاسخ مى‏دهد كه او

«رَبُّ السَّمواتِ وَالأَرْضِ وَما بَيْنَهُما إنْ كُنْتُمْ مُوقِنِينَ»

است. اين پاسخ كه از زبان موسى آمده است، اعتقادات مصريان قديم را كه در آن زمان رايج بوده، ردّ كرده است، به اعتقاد آنان آسمان داراى معبودى به نام «نوت» (NOUT) بوده و آن را به منزله زنى تنومند مى‏پنداشته‏اند كه بدنش به طور منحنى، مانند گنبدى روى زمين قرار داشته است. و زمين از معبودى به نام «گُب» (Gheb) برخوردار بوده كه همسر «نوت» به‏شمار مى‏آمده و خدايى ديگر به نام چو (Chou) وجود داشته كه تجسم فضاى باز، بين آسمان و زمين بوده است(15).

«ماه نيز به عنوان معبودى مطرح بوده و شايد ماه از قديمى‏ترين معبودانى بوده كه در مصر مطرح بوده است، ولى در آيين رسمى، خورشيد برترين معبود به شمار مى‏آمده است».(16)

و اينك به اصل گفتگو برمى‏گرديم و مى‏بينيم فرعون از سخن موسى به شگفت مى‏آيد و با گفته‏اى تمسخرآميز در حالى كه سخنش متوجه اطرافيان خود بود، پاسخ مى‏دهد: «أَلاتَسْتَمِعُونَ»! موسى ادامه داده و مى‏گويد:

«رَبُّكُمْ وَرَبُّ آبائِكُمُ الأَوَّلِينَ».

اين سخن، خدايى فرعون را نفى كرده، همان گونه كه بر اعتقادات مصريان خط بطلان كشيده است. آنان براى مردگان، خدايى از قبيل معبود سكر معبود مقبره سقاره و معبود خنتى امنيتو معبود گورستان آبجو ساخته بودند. (17)

اين آيه شريفه، با پرستش سلاطين مرده نيز مخالفت مى‏كند. «هنگامى كه سلطانى از دنيا مى‏رفت، در كنار قبر او معبدى ساخته مى‏شد و به اعتبار اين كه او خدايى مرده است، پرستش وى در آن معبد ادامه مى‏يافت».(18)

ولى فرعون از خود سرسختى نشان داد و به گونه‏اى مسخره‏آميز به موسى پاسخ داد:

«إِنَّ رَسُولَكُمُ الَّذِى أُرْسِلَ إِلَيْكُمْ لَمَجْنُونٌ».

موسى بى‏توجه به سخنان استهزاآميز او به وى پاسخ داد:

«رَبُّ المَشْرِقِ وَالمَغْرِبِ وَما بَيْنَهُما إِنْ كُنْتُمْ تَعْقِلُونَ».

مشرق و مغرب كنايه از خورشيد وروشنايى آن است و اين نظام حاكم بر جهان كه زمين به دور خورشيد مى‏گردد و خورشيد از جايى طلوع و در جايى مقابل آن غروب مى‏كند و كلمه «بينهما» كنايه از كليه شهرها وروستاها و گياهان و حيوانات است كه آفتاب بر آنها مى‏تابد.

اين سخن بر ردّ اعتقاداتى بود كه در آن روزگار ميان مصريان حكمفرما بود و براى هر شهر و منطقه، خدايى امثال معبودهاى «امن» و «انوبيس» و «اونوريس» و «اوزيريس» و «باست» و «حوريس» و «عنقت» قرار داده بودند. (19) ولى فرعون به موسى پاسخى تهديد آميز داد:

«قالَ لَئِنِ اتَّخَذتَ إِلهاً غَيْرِى لَأَجْعَلَنَّكَ مِنَ المَسْجُونِينَ».

اين‏كه قرآن به طور صريح از ادعاى خدايى فرعون ياد مى‏كند، حقيقتى تاريخى است. مصريان قديم پادشاه را معبود مى‏گفتند و او پيوسته از فرزندان «آمون - رع» به شمار مى‏رفت و تنها به حقِ‏ّ خدايى خود بر مصر، فرمانروايى نمى‏كرد، بلكه به عنوان وطن خدايى خود نيز بر آن حاكميت داشت، او معبودى بود كه مى‏خواست تا هنگام پايان يافتن دنيا، زمين جايگاه او باشد. (20)

خلاصه مطالب گذشته اين شد كه مصريان قديم در كنار پرستش پادشاهان خود، تعدادى معبود ديگر نيز داشتند و قرآن به اين موضوع نيز صريحاً اشاره فرموده است:

«وَقالَ المَلَأُ مِنْ قَوْمِ فِرْعَوْنَ أَتَذَرُ مُوسى‏ وَقَوْمَهُ لِيُفْسِدُوا فِى الأَرضِ وَيَذَرَكَ وَآلِهَتَكَ».

حقايقى را كه قرآن ياد آور مى‏شود، سوابقى علمى به شمار مى‏آيند و تا دوران‏هاى اخير كه حفارى‏ها در مصر صورت پذيرفت و دانشمندان با آگاهى بر اسرار آثار باستانى، رموز آنها را كشف كردند، كسى از آنها اطلاعى نداشت.

 

منزه دانستن خدا و حق سپاس او

چه اندازه بشر در باره آفريدگار خود به گمراهى افتاد و او را با خيال‏بافى‏هاى خود به تصوير كشيده است وبدعت‏ها و خرافاتى درباره او انتشار يافته كه وى را به صورت‏هايى كه عقل آن را نمى‏پسندد، ترسيم نموده است و بى‏دينان از همين بهانه براى حمله به اديان الهى استفاده كرده‏اند، ولى قرآن درباره آفريدگار، به حقيقتى مطلق اشاره كرده و او را از شباهت به آفريده‏ها مبرّا دانسته و فرموده است:

«لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَى‏ءٌ» و «وَلا يُحِيطُونَ بِهِ عِلْماً».

در سرگذشت موسى (ع) وصفى دقيق از عظمت آفريدگارملاحظه مى‏كنيم و خداوند برتر از آن شمرده شده است كه به صفات آفريده‏هايى كه ضعف و ناتوانى بر آنها عارض مى‏شود، توصيف گردد، و اين هنگامى بود كه موسى (ع) از پروردگار خويش درخواست كرد بر او تجلّى كند تا او را ببيند و پاسخى را كه خداوند به موسى داد، قرآن برايمان بازگو مى‏كند:

«قالَ رَبِّ أَرِنِى أَنْظُرْ إِلَيْكَ قالَ لَنْ تَرانِى وَلكِن انْظُرْ إِلى‏ الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكانَهُ فَسَوْفَ تَرانِى فَلَمّا تَجَلّى‏ رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكّاً وَخَرَّ مُوسى‏ صَعِقاً فَلَمّا أَفاقَ قالَ سُبْحانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَأَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ» (21).

اين مطالب كجا و آنچه در كتب يهود آمده كجا؟ آنها خداوند را در نهايت عجز و ناتوانى شمرده‏اند و ادعا كرده‏اند كه خداوند تا طلوع صبح با يعقوب كشتى گرفت و بر او غلبه نيافت. (22)

«يهوه معبود ملّى يهود بوده كه در نظر آنها وى شخصى قاطع و جنگجو به شمار مى‏آمده است... بدين ترتيب، بركنار از گناه به نظر نمى‏آيد و زشت‏ترين اشتباهى كه وى در آن گرفتارشده، آفرينش انسان بوده است، به همين دليل پس ازسپرى شدن فرصت آفرينش آدم، پشيمان مى‏شود و از اين‏كه طالوت (شائول) به پادشاهى برسد، شادمان مى‏گردد و او را هرلحظه آزمند و خشمگين مى‏ديدى كه تشنه خونريزى است و حالاتى متغير دارد... او زنده است و به كسى اجازه ديدن بدن خود به جز پشتش نمى‏دهد. جان كلام اين كه امت‏هاى گذشته در همه شؤون خود معبودى از جنس آدم مانند اين معبود يهود نداشته‏اند.» (23)

 

موسى (ع) و عبد صالح (خضر)

ديدار با عبدصالح (خضر)

موسى ميان قوم خود سخنرانى كرد و آنها را به اطاعت و فرمانبردارى از خدا، متذكر ساخت. هنگامى كه سخنش را به پايان رساند مردى از او پرسيد: داناترين مردم كيست؟ وى گفت: من. خداوند موسى را بر اين‏كه علم را تنها بدو نسبت نداده، مورد نكوهش قرار داد و بدو وحى فرمود كه: من در محل اتصال دو درياى مشرق و مغرب بنده‏اى دارم كه از تو داناتر است. موسى عرضه داشت: پروردگارا، چگونه او را دريابم؟ خداوند فرمود: ماهى كوچكى را با خود برگير و آن را در سبد ماهى‏گيرى قرار ده و هر كجا ماهى را گم كردى، آن شخص در آنجاست. موسى ماهى را برگرفت و به همراه دوستش يوشع، رهسپار آن ديار گرديد.

زمانى كه موسى و دوستش به مسير دو دريا رسيدند وى جهت استراحت بر زمين نشست و خواب او را در ربود، در همين اثنا بارانى باريد و ماهى در اثر رطوبت باران جان گرفت و خود را به آب دريا انداخت، موسى از خواب بيدار شد و به دوست خود دستور داد تا برگردد و به جستجوى گمشده خود بپردازد، اتفاقاً دوستش هم فراموش كرده بود كه موسى را در جريان گم شدن ماهى قرار دهد، وقتى احساس گرسنگى كرد، موسى به وى دستور داد خوراك آماده كند، در اين هنگام بود كه جوان قضيه ماهى را به ياد آورد و موسى را از گم شدن آن مطلع ساخت.

موسى از مطلبى كه شنيد شادمان گشت و به جوان گفت: اين همان چيزى است كه در پى آن هستيم. اينك بايد از همان راهى كه آمده‏ايم بازگشته تا به محلى كه ماهى را گم كرده‏ايم برسيم. هنوز به محل مورد نظر نرسيده بودند كه عبدصالح را، يعنى همان فردى كه موسى وعده ديدار او را داشت؛ يافتند:

وَ إِذ قالَ مُوسى‏ لِفَتاهُ لا أَبْرَحُ حَتّى‏ أَبْلُغَ مَجْمَعَ البَحْرَيْنِ أَوْ أَمْضِىَ حُقُباً * فَلَمّا بَلَغا مَجْمَعَ بَيْنِهِما نَسِيا حُوتَهُما فَاتَّخَذَ سَبِيلَهُ فِى البَحْرِ سَرَباً * فَلَمّا جاوَزا قالَ لِفَتاهُ آتِنا غَداءَنا لَقَدْ لَقِينا مِنْ سَفَرِنا هذا نَصَباً * قالَ أَرَأَيْتَ إِذ أَوَيْنا إِلى‏ الصَّخْرَةِ فَإِنِّى نَسِيتُ الحُوتَ وَما أَنْسانِيهُ إِلّا الشَّيْطانُ أَنْ أَذكُرَهُ وَاتَّخَذَ سَبِيلَهُ فِى البَحْرِ عَجَباً * قالَ ذلِكَ ما كُنّا نَبْغِ فَارْتَدّا عَلى‏ آثارِهِما قَصَصاً * فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا آتَيْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَعَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنّا عِلْماً؛(24)

و آن‏گاه كه موسى به دوستش گفت: من از جستجو دست برنمى دارم تا به مجمع‏البحرين (محل اتّصال دو درياى شرق و غرب) برسم و يا قرن‏ها در اين زمينه به جستجو بپردازم. و آن‏گاه كه موسى و رفيقش به محل اتّصال دو دريا رسيدند، ماهى (غذاى) خود را فراموش كردند و آن ماهى راه خود را در دريا گرفت و رفت. و زمانى كه از آن سامان گذشتند، موسى به دوست خود گفت: خوراك ناهارمان را بياور كه در اين سفر رنج فراوان ديديم. دوست جوانش (يوشع) گفت: اگر در نظر داشته باشى، آن‏گاه كه در صخره‏اى منزل گرفته بوديم من ماهى را فراموش كردم و شيطان آن را از يادم برد و ماهى به گونه‏اى شگفت راه دريا گرفت و رفت. موسى گفت: اين همان چيزى است كه ما در پى آن هستيم، و از همان راهى كه آمده بودند بازگشتند. پس بنده‏اى از بندگان ما را يافتند كه از نزد خود به او رحمت و لطف خاصى عنايت كرده و به او علم لدنى و اسرار غيب آموختيم.

 

در خواست علم و دانش

موسى از عبدصالح درخواست كرد كه بدو اجازه دهد وى را همراهى كند تا از علم ودانش وى بهره‏مند گردد، عبدصالح به موسى پاسخ داد: كه او هرگز توان صبر و شكيبايى همراهى وى را نخواهد داشت؛ زيرا او چگونه مى‏توانست بر چيزى كه به ظاهر مخالف آيين او بود، صبر نمايد، موسى در پاسخ وى گفت: اگر خدا بخواهد ملاحظه خواهى كرد كه من در برابر كارهاى تو شكيبا بوده و نافرمانى تو نخواهم كرد. عبدصالح جواب داد: اگر قصد همراهى مرا دارى، با تو شرط مى‏كنم تا درباره كارهايى كه من انجام مى‏دهم از من سؤال نكنى؛ زيرا در پايان، راز و علل و اسباب آنها را برايت روشن خواهم ساخت:

قالَ لَهُ مُوسى‏ هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلى‏ أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمّا عُلِّمْتَ رُشْداً * قالَ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِىَ صَبْراً * وَكَيْفَ تَصْبِرُ عَلى‏ ما لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً * قالَ سَتَجِدُنِى إِنْ شاءَ اللَّهُ صابِراً وَلاأَعْصِى لَكَ أَمْراً * قالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَنِى فَلا تَسْأَلْنِى عَنْ شَى‏ءٍ حَتّى‏ أُحْدِثَ لَكَ مِنْهُ ذِكْراً؛(25)

موسى به آن شخص دانا گفت: اگر من از تو تبعيت و پيروى كنم از علم لدنى خود به من خواهى آموخت؟ آن عالم پاسخ داد: تو قادر بر صبر و شكيبايى با من نيستى و چگونه مى‏توانى بر چيزى كه بدان آگاهى ندارى صبر نمايى. موسى گفت: ان شاءالله مرا شكيبا خواهى يافت و نافرمانى تو نخواهم كرد، شخص عالم (خضر) گفت: اگر در پى من هستى از هيچ چيز مپرس تا خودم آن راز را برايت فاش سازم.

 

اعتراض موسى

موسى و عبدصالح در ساحل دريا راه افتادند، در نزديكى آنان كشتى در حركت بود. از صاحبان كشتى درخواست كردند كه آنان را با خود ببرند و آنها هم پذيرفتند و آن دو سوار بركشتى شدند، عبدصالح بى ‏آن‏كه صاحبان كشتى متوجه شوند به ديواره چوبى كشتى تكيه زده و آن را به گونه‏اى سوراخ كرد كه بعدها قابل ترميم باشد، موسى از اين كار بيمناك شد و پيمانى را كه با خود بسته بود تا به كارهاى عبدصالح اعتراض نكند، فراموش نمود. از اين رو گفت:

تو كشتى كسانى را كه در مورد ما ميهمان‏نوازى كردند، سوراخ مى‏كنى تا آنها را غرق نمايى؟ كار بسيار ناپسندى انجام دادى،

 ولى عبدصالح او را به شرطى كه بين آنها منعقد شده بود ياد آور شد. موسى به اشتباه خود پى برد و از او خواست كه بر فراموشى او خرده نگيرد.

در طى مسير نوجوانى را ديدند كه با همسالان خود مشغول بازى است، عبدصالح ترفندى به كار برد تا او را دور از رفقايش گرفته و به قتل رساند، قلب موسى از اين عمل ناروا به تپش افتاد و شديداً به او اعتراض كرد و گفت:

چرا نفسى پاك را بى آن‏كه گناهى مرتكب شده باشد به قتل رساندى؟ كار بسيار ناپسندى انجام دادى. عبدصالح، با لحنى نكوهش‏گرانه به وى گفت:

آيا به تو نگفتم كه هرگز صبر و تحمل كارهايى را كه همراه من مشاهده مى‏كنى نخواهى داشت؟

موسى در حالى كه از كرده خود پشيمان بود بدو پاسخ داد: اگر از اين به بعد درباره چيزى از تو پرسيدم با من همراهى مكن و اين خود، برايت عذر و بهانه‏اى باشد كه از من جدا شوى، و سپس به راه خود ادامه داد تا اين‏كه خستگى و گرسنگى بر آنان مستولى شد، داخل روستايى شدند، از مردم روستا درخواست غذايى كردند، ولى اهالى آنجا از پذيرايى آنان خوددارى كرده و به گونه‏اى غير محترمانه آنها را برگرداندند.

آنان در بازگشت ديوارى را در آستانه انهدام ملاحظه كردند و عبدصالح آن را ترميم كرد و پايه‏هاى آن را استحكام بخشيد، موسى تحمل نكرد و گفت: آيا براى پاداش كسانى كه ما را ازديار خود بيرون راندند، ديوار آنان را ترميم مى‏كنى؟ اگر مى‏خواستى مى‏توانستى در قبال كار خود لا اقل مزدى بگيرى تا با آن خوراكى تهيه كنيم.

و پس از اين اعتراض بين موسى و عبدصالح جدايى حاصل شد.

خداى متعال فرمود:

فَانْطَلَقا حَتّى‏ إِذا رَكِبا فِى السَّفِينَةِ خَرَقَها قالَ أَخَرَقْتَها لِتُغْرِقَ أَهْلَها لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً إِمْراً * قالَ أَلَمْ أَقُلْ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِىَ صَبْراً * قالَ لا تُؤاخِذنِى بِما نَسِيتُ وَلا تُرْهِقْنِى مِنْ أَمْرِى عُسْراً * فَانْطَلَقا حَتّى‏ إِذا لَقِيا غُلاماً فَقَتَلَهُ قالَ أَقَتَلْتَ نَفْساً زَكِيَّةً بِغَيْرِ نَفْسٍ لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً نُكْراً * قالَ أَلَمْ أَقُلْ لَكَ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِىَ صَبْراً * قالَ إِنْ سَأَلْتُكَ عَنْ شَى‏ءٍ بَعْدَها فَلا تُصاحِبْنِى قَدْ بَلَغْتَ مِنْ لَدُنِّى عُذراً * فَانْطَلَقا حَتّى‏ إِذا أَتَيا أَهْلَ قَرْيَةٍ اسْتَطْعَما أَهْلَها فَأَبَوْا أَنْ يُضَيِّفُوهُما فَوَجَدا فِيها جِداراً يُرِيدُ أَنْ يَنْقَضَّ فَأَقامَهُ قالَ لَوْشِئْتَ لَاتَّخَذْتَ عَلَيْهِ أَجْراً * قالَ هذا فِراقُ بَيْنِى وَبَيْنِكَ سَأُنَبِّئُكَ بِتَأْوِيلِ ما لَمْ‏تَسْتَطِعْ عَلَيْهِ صَبْراً؛(26)

مسير خود را ادامه داده تا اين‏كه بركشتى سوارشدند. شخص عالم (خضر) كشتى را سوراخ كرد، موسى بدو گفت: آيا اين كشتى را سوراخ كردى تا مسافرانش را غرق نمايى؟ بسيار كار زشتى انجام دادى. فرد عالم به موسى گفت: آيا به تو نگفتم توانايى صبر با من را ندارى؟ موسى گفت: بر من خرده مگير كه شرط خود را فراموش كردم و مرا تكليف طاقت فرسا ننما، و باز هم روان گرديدند تا به پسر بچه‏اى برخوردند. شخص عالم او را به قتل رساند. موسى گفت: آيا نفس محترمى را بى آن‏كه كسى را كشته باشد به قتل رساندى؟ كار بسيار ناپسندى انجام دادى. شخص عالم بدو گفت: آيا به تو نگفتم كه هرگز قادر بر شكيبايى و صبر با من نخواهى بود. موسى گفت: اگر از اين به بعد سؤالى از تو نمودم، با من رفاقت و همراهى نكن كه از ناحيه من عذر موجّه برترك دوستى خواهى داشت و سپس راه افتادند تا به شهرى رسيدند، از مردم آن سامان خوراك طلبيدند، ولى مردم از دادن طعام بدانان سرباززدند. آن دو از شهر بيرون رفتند، در مسير خود ديوارى ديدند كه نزديك به انهدام بود. به تعمير و استحكام آن پرداختند. موسى گفت: اگر خواسته بودى مى‏توانستى اجرتى بر اين كار بگيرى. شخص عالم (خضر) به موسى گفت: اين عذر مفارقت و جدايى بين من و توست و من به زودى اسرار كارهايى كه تحمل صبر آن را نداشتى برايت فاش خواهم ساخت.

 

راز كارها

قبل از آن‏كه عبدصالح از موسى جدا شود، به بيان راز كارهاى خود پرداخت و گفت: اما ماجراى كشتى اين بود كه صاحبان آن افرادى مستمند بودند كه جز آن كشتى دارايى ديگرى نداشتند و من مى‏دانستم در آن سامان پادشاهى غاصب وجود دارد كه هر كشتى سالمى را تحت تعقيب قرار داده و آن را از صاحبانش مى‏ستاند. از اين رو خواستم در اين كشتى عيبى ايجاد كنم كه بعدها قابل ترميم باشد و وقتى پادشاه آن را ببيند تصور كند كشتى مرغوبى نيست و دست از آن برداشته و براى صاحبانش سالم باقى بماند.

ولى نسبت به نوجوان، چون آثار فساد و تباهى از همان كودكى در سيماى او آشكار بود و پدر و مادرى مؤمن و شايسته داشت، من بيم آن داشتم كه در اثر دوستى و علاقه و محبتى كه پدران به فرزندان دارند، فساد و تباهى او بر شايستگى پدر و مادرش چيره گردد و آنها را به كفر و سركشى وا دارد. او را كشتم براى آن‏كه اين پدر و مادر، از شرّ چنين فرزند آسوده شوند و خداوند به جاى او بدانان فرزندى بهتر و شايسته‏تر و مهربان‏تر عنايت كند.

و امّا ديوارى را كه ترميم نموده و در بناى آن رنج كشيدم، مربوط به دو پسر بچه يتيم در اين روستا بود كه زير آن ديوار، گنجى از آنان قرار داشت و پدرشان مردى شايسته بود، خداوند بزرگ اراده فرمود كه گنج آن دو را برايشان نگهدارى كند، تا زمانى كه بزرگ شوند و آن را خارج نمايند، آنچه را من انجام دادم با نظر شخصى خودم نبود، بلكه از ناحيه وحى‏الهى بوده است و اين شرح و تفصيل مسائلى بود كه به تو گفتم تحمل و صبر آنها را نخواهى داشت.

أَمّا السَّفِينَةُ فَكانَتْ لِمَساكِينَ يَعْمَلُونَ فِى البَحْرِ فَأَرَدْتُ أَنْ أَعِيبَها وَكانَ وَراءَهُمْ مَلِكٌ يَأْخُذُ كُلَّ سَفِينَةٍ غَصْباً * وَأَمّا الغُلامُ فَكانَ أَبَواهُ مُؤْمِنَيْنِ فَخَشِينا أَنْ يُرْهِقَهُما طُغْياناً وَكُفْراً * فَأَرَدْنا أَنْ يُبْدِلَهُما رَبُّهُما خَيْراً مِنْهُ زَكاةً وَأَقْرَبَ رُحْماً * وَأَمّا الجِدارُ فَكانَ لِغُلامَيْنِ يَتِيمَيْنِ فِى المَدِينَةِ وَكانَ تَحْتَهُ كَنْزٌ لَهُما وَكانَ أَبُوهُما صالِحاً فَأَرادَ رَبُّكَ أَنْ يَبْلُغا أَشُدَّهُما وَيَسْتَخْرِجا كَنْزَهُما رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ وَما فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِى ذلِكَ تَأْوِيلُ ما لَمْ تَسْطِعْ عَلَيْهِ صَبْراً؛(27)

اما كشتى مربوط به خانواده تهيدستى بود كه به وسيله آن امرار معاش مى‏كردند و خواستم آن‏را معيوب سازم، به اين دليل كه پادشاهى در ساحل، كشتى‏ها را غصب مى‏كرد تا از غصب اين كشتى منصرف شود. و امّا پسر بچه را كه به قتل رساندم، چون پدر و مادر او مؤمن بودند، بيم آن داشتم كه آن پسر، پدر و مادرش را به خوى كفر و طغيان خويش در آورد، لذا خواستم خداوند به آنها فرزندى بهتر و صالح‏تر و علاقه‏مندتر به پدر و مادر عنايت كند. و امّا ديوارى كه تعمير كردم بدين جهت بود كه زير آن گنجى از دو طفل يتيم وجود داشت كه پدر و مادرش افرادى صالح و نيك بودند، خداوند خواست تا آن اطفال به سنّ رشد برسند و با لطف خدا گنج را از زير ديوار استخراج نمايند و من از پيش خود چنين نكردم و اين بود راز كارهايى كه تحمل و صبر آن را نداشتى.

 

نكته ‏ها

يكى از امورى كه در اين سرگذشت مى‏آموزيم. ترغيب و تشويق بر دانش پژوهى است. موسى (ع) آن‏گاه كه دانست فردى صالح و شايسته از بندگان خدا به علومى آگاهى دارد كه وى آنها را نمى‏داند، براى كسب دانش در پى او روانه گشت و مقام و منصب نبوت مانع وى ازدستيابى به علم و دانش نگشت.

از آن جمله، درسى آموزنده در قدرت اراده و تصميم است كه هر اندازه مشكلات فراوان باشد، انسان به هدف خويش خواهد رسيد، چنان كه موسى گفت:

«لا أَبْرَحُ حَتّى‏ أَبْلُغَ مَجْمَعَ البَحْرَيْنِ أَوْ أَمْضِىَ حُقُباً؛

پيوسته به پيش خواهم رفت تا به هدف خويش نايل گردم، هر چند زمانى طولانى را در اين راه سپرى كنم».

يكى ديگر از درس‏هايى كه در اين داستان مى‏آموزيم، درس ادب دانش پژوه با آموزگار خويش است، و اين معنا در سخنان موسى براى ما آشكاراست:

«هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلى‏ أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمّا عُلِّمْتَ رُشْداً».

موسى با اين سخن، خويشتن را به منزله شاگرد عبدصالح قرار داده و زمام رهبرى و ارشاد و راهنمايى خويش را به وى مى‏سپارد و آن‏گاه كه او را متوجه كارى مى‏كند، او هم توجه پيدا كرده و زمانى كه اشتباه وى را به او تذكر مى‏دهد، به پوزش خواهى مبادرت ورزيده و قول فرمانبردارى و اطاعت مى‏دهد.

ديگر اين‏كه، حافظ و نگهدار ايمان انسان، خداوند بزرگ است و هم او نمى‏گذارد شرايط زندگى، ايمان را از بين ببرد، چنان كه در ماجراى كشتن نوجوان ملاحظه كرديم كه او در منجلاب گناه و نافرمانى پرورش مى‏يافت و پدر و مادر خويش را به سركشى و كفر وامى‏داشت.

هم‏چنين خداوند، مستمندان را رها نمى‏سازد، بلكه آنها را از حوادث و بليّات روزگار حفظ و نگهدارى مى‏كند و سختى و دشوارى‏هاى آنان را تبديل به راحتى و آرامش مى‏سازد، همان گونه كه در قضيه كشتى ملاحظه كرديم كه عبدصالح آن را معيوب ساخت تا از چشم دشمن بيفتد و سلطان غاصب بر آن مستولى نگردد.

و درس ديگر اين كه خداى متعال، فرزندان را به واسطه پدران شايسته و صالح آنان، مورد عنايت خويش قرار مى‏دهد و آنها را به واسطه فساد و تباهى‏هايى كه در جامعه‏شان راه پيداكرده مؤاخذه نمى‏كند و زندگى بى‏دغدغه‏اى را براى آنان فراهم مى‏سازد، چنان كه در ماجراى ترميم ديوارى كه زير آن گنجى از دو يتيم نهفته بود و پدرى شايسته داشتند ملاحظه كرديد.

 

پى ‏نوشتها:‌

1- آل عمران (3) آيه 56.
2- كهف (18) آيه 59.
3- عنكبوت (29) آيه 40.
4- قصص (28) آيات 39 - 40.
5- غافر (40) آيه 21.
6- اعراف (7) آيه 124.
7- همان، آيات 125 - 126.
8- حج (22) آيه 11.
9- اعراف (7) آيات 117 - 118.
10- طه (20) آيه 73.
11- قصص (28) آيه 5.
12- شعراء (26) آيه 22.
13- يونس (10) آيه 78.
14- شعراء (26) آيات 23 - 29.
15- دريوتون و ژاك وابذييه كتاب مصر، تعريب استاد عباس بيوى.
16- ويل دورانت، قصة الحضاره، ج‏2، ص‏156.
17- ويل دورانت، قصة الحضاره، ج‏2، ص‏156.
18- ويل دورانت، قصة الحضاره، ج‏2، ص‏156.
19- كتاب مصر.
20- قصة الحضاره، ص‏161.
21- اعراف (7) آيه 143.
22- ر.ك: سفر تكوين، فصل 32، آيات 24 - 30.
23- ويل دورانت، قصة الحضاره، ج‏2، ص‏340، ترجمه استاد محمد بدران.
24- كهف (18) آيات 60 - 65.
25- كهف (18) آيات 66 - 70.
26- كهف (18) آيات 71 - 78.
27- كهف (18) آيات 79 - 82.