حضرت ابراهيم (ع ) ابوالأنبياء

حضرت ابراهيم (ع) نزد پيروان اديان سه‏گانه يهود و مسيحيت و اسلام، داراى جايگاهى والاست. نام او پيوسته همراه با احترام و قداست و شكوه و جلال برده مى‏شود. وى از پيامبران اولوالعزم الهى بوده و در راه دعوت به پرستش خدا و يگانگى او و راه عقيده‏اى كه بدان ايمان آورده بود، تلاش و مبارزه كرد.

سراسر زندگى آن حضرت كوشش و فداكارى در راه پروردگار خود بود. وى از جنبه اخلاص و فداكارى در راه عشق به خدا، الگويى زنده براى همه آيندگان بود. چنانكه جايگاه والا و برجسته آن حضرت، نهفته در مقام ابوالانبيايى وى بود. «هر كتاب آسمانى كه برهريك از پيامبران پس از ابراهيم (ع) نازل مى‏شد، آن پيامبر ازنسل و يا از پيروان آن حضرت بود».(1) ابراهيم (ع) داراى آن چنان جايگاهى است كه هيچ كس بدان پايه نمى‏رسد.

حضرت ابراهيم (ع) دو پسر به نام‏هاى اسماعيل و اسحاق داشت كه خداوند آنها را به پيامبرى برگزيد. اسماعيل، جدّ رسول اكرم حضرت محمّد (ص)(2) و نياى اعراب حجاز است؛ زيرا نسبت اعراب حجاز به نابت و قيذار، پسران حضرت اسماعيل (ع) مى‏رسد(3).

قرآن، حضرت ابراهيم (ع) را پدر اعراب خوانده، آن‏جا كه خداى سبحان مؤمنين عرب را مورد خطاب قرار داده و مى‏فرمايد:

وَما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِى الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ مِلَّةَ أَبِيكُمْ إِبْراهِيمَ هُوَ سَمّاكُمُ المُسْلِمِينَ مِنْ قَبْلُ؛(4)

خداوند در دين بر شما مشقت و رنج ننهاده‏[و آيين اسلام‏] مانند آيين پدرتان ابراهيم است. هم‏او شما را قبلاً مسلمان ناميد.

اما اسحاق، داراى فرزندى به نام يعقوب شد كه لقب او اسرائيل است و ساير نسل‏هاى بنى‏اسرائيل، منتسب به او هستند كه در ميان آنها بسيارى از پيامبران وجود دارند كه آخرين اينان حضرت عيسى (ع) است، آن گونه كه انجيل بيان كرده، عيسى (ع) به پيروان خود فرمود:

«إبراهيمُ أبُوكم اِبتَهَجَ حتّى‏ يَرى‏ يَومى فَرأى‏ وَ فَرِحَ؛(5)

ابراهيم پدر شماست، او مسرور بود كه امروزِ مرا ببيند و ديد و شادمان گشت».

قرآن كريم از ابراهيم (ع) به عنوان پدر پيامبرانى كه پس از او آمدند، ياد كرده‏است آن‏جا كه فرمود:

وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحقَ وَيَعْقُوبَ كُلّاً هَدَيْنا وَنُوحاً هَدَيْنا مِنْ قَبْلُ وَمِنْ ذُرِّيَّتِهِ داوُدَ وَسُلَيْمانَ وَأَيُّوبَ وَيُوسُفَ وَمُوسى‏ وَهرُونَ وَكَذلِكَ نَجْزِى المُحْسِنِينَ * وَزَكَرِيّا وَيَحْيى‏ وَعِيسى‏ وَإِلْياسَ كُلٌّ مِنَ الصّالِحِينَ * وَإِسْماعِيلَ وَالْيَسَعَ وَيُونُسَ وَلُوطاً وَكُلّاً فَضَّلْنا عَلىَ العالَمِينَ؛(6).

و ما به ابراهيم اسحاق و يعقوب را عطا كرديم و همه را به راه راست رهنمون شديم و نوح را نيز پيش از ابراهيم و نيز فرزندانش داود و سليمان و ايوب و يوسف و موسى و هارون را هدايت كرديم و اين چنين نكوكاران را پاداش خواهيم داد. زكريا و يحيى و عيسى و الياس همه از نيكوكارانند و نيز اسماعيل ويسع و يونس و لوط از نيكان بوده و همه آنها را بر جهانيان برترى داديم.

از اين آيه شريفه روشن مى‏گردد كه ابراهيم (ع) نياى يهوديان و مسيحيان و مسلمانان است و پيامبران اين اديان سه‏گانه از حيث نسب از يك تبار بوده و يك هدف را دنبال مى‏كرده‏اند و آن عبارت بوده از: عمل به دستورات الهى كه بر آنها فرو فرستاده شده و قبل از هر چيز دستوراتى كه به پرستش خداى يگانه دعوت مى‏كرده است.

 

حضرت ابراهيم (ع) و بت ‏پرستى

نشو و نماى ابراهيم در سرزمين بابِل

اگر بين آنچه در سفر پيدايش تورات آمده و بين آنچه باستان‏شناسان كشف كرده‏اند، مقايسه كنيم، به دست مى‏آيد كه دوران حضرت ابراهيم (ع) -چنان‏كه ساليانى قبل چنين تصور مى‏رفت، به هزاره دوم قبل از ميلاد مسيح(ع) برنمى‏گردد، بلكه به قرن نوزدهم و يا بهتر بگوييم به قرن هفدهم(7) [قبل از ميلاد] برمى‏گردد. شهر اوركلدانى محل پرورش و نشوونماى ابراهيم(ع)بود كه امروزه به «مُغير» معروف است و بين نهرهاى دجله و فرات در دشت سمت جنوب واقع شده است. طبق آنچه از سفر پيدايش برمى‏آيد، ابراهيم (ع) با پدرش به نزديكى شهر حاران در دورترين نقطه غربى بين النهرين كوچ كردند.

منابع تاريخى عربى، زادگاه ابراهيم (ع) را بابل مى‏داند(8). ياقوت حَمَوى(9)، سرزمين بابِل را اين گونه توصيف مى‏كند كه بين دجله و فرات واقع شده و همان منطقه‏اى است كه به آن سواد گفته مى‏شود. ولادت ابراهيم (ع) نيز در دوران نمرود بن كنعان بن كوش بوده است. تاريخ ثابت كرده زمانى كه ابراهيم (ع) در عراق مى‏زيست، در عراق تمدن بابِل، حكمفرما بوده‏است.

 

ابراهيم و خدايان بابِل

اعتقادات بابِليان چه بود؟ شناخت اين معتقدات، ما را در فهم آيات قرآن كه بيانگر اعتقادات قوم ابراهيم (ع) است يارى خواهد داد.

«بابِليان، خدايان زيادى داشتند.... به اين ترتيب كه هر شهرى خدايى داشت كه نگاهبان آن بود، و شهرهاى بزرگ و روستاها، خدايان كوچك‏ترى داشتند كه آنها را پرستيده و بدانان اظهار علاقه مى‏كردند. هر چند به طور رسمى، همه در مقابل خداى بزرگ‏ترشان كرنش مى‏كردند، ولى پس از آن‏كه روشن شد خدايان كوچك جلوه و يا صفات خدايانِ بزرگ‏ترند، رفته رفته تعداد خدايان اندك شد و بدين سان «مردوك» عنوان خداى بابِل را، كه بزرگ خدايان بابل بود، گرفت.

پادشاهان، نياز شديدى به آمرزش و بخشش خدايان داشتند، از اين رو براى آنها پرستشگاه و معبد ساخته و اثاثيه و خوراك و شراب برايشان تهيه مى‏كردند»(10).

در محيطى كه تعدّد خدايان بر آن حاكم بود و مجسمه‏هايى براى پرستش در آنها نصب‏شده بود، خداوند، أمر فوق‏العاده مهم هدايت و ارشاد را به ابراهيم (ع) ارزانى داشت. آن حضرت با نظر صائب خويش و وحى پروردگارش دريافت كه خداوند، يكتا بوده و هم اوست كه حاكم بر اين جهان هستى است. به همين منظور تصميم گرفت به هدايت قوم خود قيام نموده و آنها را از قيد و بند خرافات برهاند.از اين رو، باب پند و اندرز را برايشان گشود و آنها را از وضعيتى كه در آن به سر مى‏بردند نهى كرد. اين ماجرا را قرآن برايمان چنين بازگو مى‏كند:

وَلَقَدْ آتَيْنا إِبْراهِيمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ وَكُنّا بِهِ عالِمِينَ * إِذ قالَ لِأَبِيهِ وَقَوْمِهِ ما هذِهِ التَّماثِيلُ الَّتِى أَنْتُمْ لَها عاكِفُونَ * قالُوا وَجَدْنا آباءَنا لَها عابِدِينَ * قالَ لَقَدْ كُنْتُمْ أَنْتُمْ وَآباؤُكُمْ فِى ضَلالٍ مُبِينٍ * قالُوا أَجِئْتَنا بِالْحَقِّ أَمْ أَنْتَ مِنَ اللّاعِبِينَ * قالَ بَلْ رَبُّكُمْ رَبُّ السَّمواتِ وَالأَرضِ الَّذِى فَطَرَهُنَّ وَأَنَا عَلى‏ ذلِكُمْ مِنَ الشّاهِدِينَ؛(11)

ما پيش از اين ابراهيم را كاملاً به رشد و كمال خود رسانيديم و به شايستگى او بر اين مقام آگاهى داشتيم، هنگامى كه با پدر (عمويش) و قوم خود گفت: اين مجسمه‏هاى بى‏روح و بت‏هاى بى‏اثر چيست كه شما خود را در اسارت پرستش آنها قرار داده‏ايد، به ابراهيم پاسخ دادند: پدرانمان اين بت‏ها را مى‏پرستيدند. ابراهيم گفت: شما و پدرانتان سخت در گمراهى هستيد. آنها به ابراهيم گفتند: آيا تو دليلى بر حقانيّت خود دارى يا ما را به بازى گرفته‏اى؟ وى پاسخ داد: خداى شما، همان خدايى است كه آفريننده زمين و آسمان است و من گواه براين امر هستم.

دليلى كه اين قوم براى پرستش بت‏ها مى‏آوردند، اين بود كه پدرانشان بت‏ها را پرستش مى‏كرده‏اند و آنان از پدران خود پيروى كرده‏اند و اين دليلى پوچ و واهى بود كه مفسدان و تبهكاران در برابر مصلحان و خيرانديشان اظهار مى‏داشتند و دليل چقدر بى‏محتوا بود كه به واسطه آن عقل و خرد خويش را به بند كشيده و به سان چهارپايان، تسليم گذشتگان خود شده بودند.

ابراهيم (ع) خواست قوم خود را از پرستش بت‏ها و اعتقادات خرافى و افسانه‏اى كه در پى‏داشت آزاد سازد و آنها را به اوج حقيقت، يعنى پرستش خداى يگانه كه لزوماً هر فردى بايد در پى آن باشد، رهنمون گردد. اين موضوعى بود كه ابراهيم (ع) قوم خود را بدان مخاطب ساخت:

قالَ أَفَرَأَيْتُمْ ما كُنْتُمْ تَعْبُدُونَ * أَنْتُمْ وَآباؤُكُمُ الأَقْدَمُونَ * فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لِى إِلّا رَبَّ العالَمِينَ * الَّذِى خَلَقَنِى فَهُوَ يَهْدِينِ* وَالَّذِى هُوَ يُطْعِمُنِى وَيَسْقِينِ * وَإِذا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ * وَالَّذِى يُمِيتُنِى ثُمَّ يُحْيِينِ * وَالَّذِى أَطْمَعُ أَنْ يَغْفِرَ لِى خَطِيئَتِى يَوْمَ الدِّينِ؛(12)

آيا مى‏دانيد بت‏هايى كه شما مى‏پرستيد و پدرانتان از قديم مى‏پرستيدند، به جز پروردگار جهانيان، همگى با من مخالف و دشمن هستند. من خدايى را مى‏پرستم كه مرا آفريد و به راه راست هدايتم فرمود؛ همان خدايى كه چون گرسنه شوم به لطف و كرم خويش مرا غذا مى‏دهد و چون تشنه گردم مرا سيراب مى‏سازد، خدايى كه چون بيمار شوم، مرا شفا مى‏بخشد. هم او كه مرا مى‏ميراند و دوباره زنده مى‏گرداند و همان خدايى كه چشم اميد دارم در روز رستاخيز از گناهانم درگذرد.

اين عبارات نمودار ايمان ابراهيم است؛ ايمانى كه هر عضوى از اعضايش را تسليم خداى خويش ساخته است؛ ايمانى كه غم و اندوه را از دل زدوده و آرامش دل و سعادت را بدان ارزانى مى‏دارد؛ ايمانى كه دل را از تسليم شدن به خرافات و پناه بردن به اوهام رهايى مى‏بخشد. بنابراين، جز خدا، كه پروردگار جهانيان است، كسى روزى دهنده و شفا بخش و ميراننده و زنده كننده و بخشاينده گناهان نيست.

 

درخواست ابراهيم بر ترك بت‏پرستى‏ پدر (پدر بزرگ)

پدر ابراهيم (ع) در صدر بت‏پرستان قرار داشت. وى از كسانى بود كه بت مى‏تراشيد و آنها را مى‏فروخت. از آن‏جايى كه پدرش مهربان‏ترين مردم نسبت به او بود، كار پدر بر وى گران آمد و بر خود لازم شمرد او را پند و اندرز داده و از فرجام كفرش وى را برحذر دارد. ولى ابراهيم با چه شيوه‏اى پدر را مخاطب ساخت؟ او پدر را با گفتارى در نهايت ادب و مهربانى مخاطب قرار داد و با دليل و برهان عقلى به بطلان پرستش بت‏ها پرداخت. خداى متعال فرمود:

وَ اذكُرْ فِى الكِتابِ إِبْراهِيمَ إِنَّهُ كانَ صِدِّيقاً نَبِيّاً * إِذْ قالَ لِأَبِيهِ يا أَبَتِ لِمَ تَعْبُدُ ما لايَسْمَعُ وَلا يُبْصِرُ وَلا يُغْنِى عَنْكَ شَيْئاً * يا أَبَتِ إِنِّى قَدْ جاءَنِى مِنَ العِلْمِ ما لَمْ يَأْتِكَ فَاتَّبِعْنِى أَهْدِكَ صِراطاً سَوِيّاً * يا أَبَتِ لا تَعْبُدِ الشَّيْطانَ إِنَّ الشَّيْطانَ كانَ لِلرَّحْمنِ عَصِيّاً * يا أَبَتِ إِنِّى أَخافُ أَنْ يَمَسَّكَ عَذابٌ مِنَ الرَّحْمنِ فَتَكُونَ لِلشَّيْطانِ وَلِيّاً * قالَ أَراغِبٌ أَنْتَ عَنْ آلِهَتِى يا إِبْراهِيمُ لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ لَأَرْجُمَنَّكَ وَاهْجُرْنِى مَلِيّاً * قالَ سَلامٌ عَلَيْكَ سَأَسْتَغْفِرُ لَكَ رَبِّى إِنَّهُ كانَ بِى حَفِيّاً * وَأَعْتَزِلُكُمْ وَما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَأَدْعُوا رَبِّى عَسى‏ أَلّا أَكُونَ بِدُعاءِ رَبِّى شَقِيّاً؛(13)

اى رسول ما، در كتاب خود شرح حال ابراهيم را، كه پيامبرى بسيار راستگو بود، ياد كن. هنگامى كه باپدر [يا عموى‏] خود گفت: اى پدر، چرا بت بى جان، كه چشم و گوش ندارد و هيچ رفع نيازى از تو نمى‏كند، مى‏پرستى؟ اى پدر، علمى را به من آموخته‏اند كه تو از آن بهره‏اى ندارى؛ پس از من پيروى كن تا تو را به راه راست هدايت كنم. اى پدر، هرگز شيطان را نپرست، چرا كه شيطان نسبت به خداى رحمان سخت نافرمان است. اى پدر، من از اين بيمناك هستم كه عذاب خداوند رحمان برتو فرا رسد و يار و ياور شيطان باشى. گفت: اى ابراهيم، مگر تو از خدايان من رو گردان شده‏اى؟ اگر از مخالفت بت‏ها دست برندارى، تو را سنگسار خواهم كرد و گرنه سال‏ها از من دور باش. ابراهيم در پاسخ گفت: تو به سلامت باشى. من از خدا برايت آمرزش مى‏خواهم كه خدايم درباره من بسيار مهربان است. من از شما و بت‏هايى كه به جاى خدا مى‏پرستيد دورى مى‏گزينم و خداى يكتا را مى‏خوانم و اميدوارم مرا از لطف خويش محروم نگرداند.

اين سخن، احساسات و عواطف هر شنونده‏اى را تحريك مى‏كند. ببينيد چگونه ابراهيم (ع) هرگاه كه قصد پند و اندرز نمود به چه نحو با كلامِ عاطفى «يا ابتِ» و در نهايت احترام و كمال عشق و ادب سخن خود را آغاز كرد.

ابراهيم، سخن خود را با برهان عقلى با پدر خويش آغاز مى‏كند و مى‏گويد: چرا جسم بى‏جانى را كه نه مى‏شنود و نه مى‏بيند و نه سود و زيانى مى‏رساند پرستش مى‏كنى؟ و سپس پند و اندرز خود را پى گرفته و با مهربانى، پدر خويش را به پذيرش حق دعوت مى‏كند و از بيم اين‏كه مبادا نظريه پدر، مورد اهانت و اسائه ادب قرار گيرد و بدين ترتيب از او روگردان شود، او را به طور مطلق به جهل و نادانى توصيف نكرد و خود را از حيث علم و دانش در سطح بسيار بالايى مطرح ننمود، تا بر پدر خود اظهار برترى نكند و پدر از او متنفّر نگردد. وى گفت: من داراى علم و دانشى هستم كه از ناحيه خدا به من عطا شده است و تو از چنين علمى برخوردار نيستى. بنابراين پندهايم را بپذير، چرا كه من تو را به راه راست رهنمون مى‏شوم. و در واقع همان شيطانى كه خداى خود را نافرمانى كرد، دشمن توست و هم او تو را به وادى اين گمراهى كشاند تا تو را به عذاب الهى گرفتار سازد. ولى پدرش با پيش دستى به وى گفت: شگفتا! ابراهيم، آيا تو از پرستش بت‏ها رو گردانى؟ اگر از عقيده خود - كه جلوگيرى از پرستش بت‏هاست - دست برندارى، تو را سنگباران خواهم كرد. اينك به كنارى رو و اگر در پى رهايى هستى، تا زنده‏اى از من دور باش.

ابراهيم در پاسخ تهديد پدر و از خود راندن وى، جز «سلام عليك» سخن ديگرى نگفت؛ يعنى هرگز از من به تو گزند و آزار و اذيّتى نخواهد رسيد، بلكه از ناحيه من سالم مى‏مانى، ازخدا خواهم خواست تا تو را ببخشايد و از كيفرت درگذرد، خداوند مقرر فرموده كه لطفش شامل حالم گردد و دعايم را مستجاب گرداند.

و اگر از اين‏كه تو را به ايمان به خدا دعوت مى‏كنم، ناخرسندى، بنابراين من از تو و قومت و معبودهايى كه به جاى خدا مى‏پرستيد، دورى جسته، تا خداى يگانه را پرستش نمايم. شايد در پرستش او چون شما در پرستش خدايانتان، نوميد نگشته و تلاش بيهوده نكرده باشم.

ابراهيم (ع) همان گونه كه به پدرش وعده داده بود و پيش از اين‏كه از ايمان وى مأيوس‏گردد، براى او طلب آمرزش كرد، ولى پس از آن‏كه برايش روشن شد، وى دشمن خداست و نمى‏خواهد دست از پرستش بت‏ها بردارد، همان گونه كه در قرآن آمده، از او بيزارى جست:

وَما كانَ اسْتِغْفارُ إِبْراهِيمَ لِأَبِيهِ إِلّا عَنْ مَوْعِدَةٍ وَعَدَها إِيّاهُ فَلَمّا تَبَيَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلَّهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ إِنَّ إِبْراهِيمَ لَأَوّاهٌ حَلِيمٌ؛(14)

آمرزش طلبى ابراهيم براى پدر [پدر بزرگش‏] به خاطر وعده‏اى بود كه به وى داده بود، ولى زمانى كه روشن شد او دشمن خداست، از او بيزارى جست. به راستى كه ابراهيم فردى بسيار بردبار و خدا ترس بود.

 

بت شكنى ابراهيم

ابراهيم (ع)  تصميم خود را مبنى بر درهم شكستن بت‏هايى كه قوم او مى‏پرستيدند، در دل نهان ساخت و سوگند خورد آنها را نابود كند، اين راهى عملى بود كه خواست براى قوم خود آن را ابراز نمايد تا بر آنها اقامه دليل كند كه اين بت‏ها سود و زيانى نمى‏رسانند و اگر كسى بدان‏ها آسيبى برساند، اين بت‏ها قادر نيستند متقابلاً به آنها زيانى وارد سازند. بنابراين، برهان عملى مى‏تواند تأثيرى ژرف‏تر از پند و اندرز در دل‏ها داشته باشد.

ابراهيم (ع) در پى فرصت مناسبى بود تا اهداف و مقاصد خويش را در يكى از روزهاى جشن قوم خود عملى سازد. پدرش بدو گفت: اى ابراهيم، امروز عيد است، اگر همراه ما بيرون بيايى و در مراسم جشن و سرور با ما شركت جويى، به تو خوش خواهد گذشت. ابراهيم همراه آنان از شهر بيرون رفت و سپس عذرى برايش پيش آمد كه به واسطه آن مى‏توانست باز گردد. هنگام شب نگاهى به ستارگان انداخت و گفت: من در طالع اين ستارگان چنين مى‏بينم كه به‏زودى به بيمارى طاعون مبتلا خواهم شد، به همين دليل مردم ازسرايت آن بيمارى برخودشان بيمناك شده و او را رها ساختند و وى به سمت جايگاه و معبدى - كه بت‏ها در آن قرار داشتند - بازگشت، درحالى كه تصميم برنابودى آنها گرفته بود.

ابراهيم (ع) به پرستشگاهى كه بت‏هاى آنان در آن قرار داشت رسيد. برخى از بت‏ها در كنار برخى ديگر نهاده شده و بتى بزرگ در صدر همه قرار داشت و در برابر آنها قربانى‏هاى خوراكى و آشاميدنى ديد كه برايشان نذركرده بودند تا به گمان خودشان از آنها بخورند. ابراهيم (ع) با تمسخر بت‏ها را مخاطب ساخت: آيا غذا نمى‏خوريد؟ و چون كسى پاسخ او را نداد، گفت: چرا سخن نمى‏گوييد؟ و سپس با دست راست خود به وسيله تبرى همه بت‏ها را شكست و قطعه قطعه ساخت و ازشكستن بت بزرگ - كه بزرگ‏ترين خدايان آنها بود، - خوددارى كرد و تبر را به دست آن آويخت و سپس معبد را ترك گفت. در اين زمينه آيات زير را ملاحظه كنيد:

وَإِنَّ مِنْ شِيعَتِهِ لَإِبْراهِيمَ * إِذ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ * إِذ قالَ لِأَبِيهِ وَقَوْمِهِ ماذا تَعْبُدُونَ * أَإِفْكاً آلِهَةً دُونَ اللَّهِ تُرِيدُونَ* فَما ظَنُّكُمْ بِرَبِّ العالَمِينَ * فَنَظَرَ نَظْرَةً فِى النُّجُومِ * فَقالَ إِنِّى سَقِيمٌ * فَتَوَلَّوْا عَنْهُ مُدْبِرِينَ * فَراغَ إِلى‏ آلِهَتِهِمْ فَقالَ أَلا تَأْكُلُونَ * ما لَكُمْ لا تَنْطِقُونَ * فَراغَ عَلَيْهِمْ ضَرْباً بِالْيَمِينِ؛(15)

در حقيقت ابراهيم از پيروان نوح بود. ابراهيم با قلبى پاك و سالم از جانب خدا آمد، هنگامى‏كه به پدر (پدر بزرگ) و قوم خود گفت: شما به پرستش چه مشغوليد؟ آيا رواست كه به دروغ، خدايانى را به جاى خداى يكتا برگزينيد؟ پس به خداى جهانيان چه گمان مى‏بريد؟ آن‏گاه ابراهيم انديشيد و به ستارگان آسمان نگاهى كرد و به قومش گفت: من بيمارم [و نمى‏توانم در جشن شما شركت كنم‏]. قومش از او دست برداشتند. ابراهيم آهنگ بت‏هاى آنان كرد و به بت‏ها گفت: آيا غذا نمى‏خوريد؟ چرا سخن نمى‏گوييد؟ و سپس تبر را با دست راست محكم بر آنها كوبيد.

وَتَاللَّهِ لَأَكِيدَنَّ أَصْنامَكُمْ بَعْدَ أَنْ تُوَلُّوا مُدْبِرِينَ * فَجَعَلَهُمْ جُذاذاً إِلّا كَبِيراً لَهُمْ لَعَلَّهُمْ إِلَيْهِ يَرْجِعُونَ؛(16)

به خدا سوگند، پس از آن كه [از شهر] بيرون رفتيد، بت‏هاى شما را به هر تدبيرى در هم خواهم شكست و [پس از رفتن آنها] بت‏ها را قطعه قطعه كرد، جز بت بزرگشان را كه بدان رجوع كنند.

ابراهيم (ع) با شكستن بت‏ها دليلى ملموس بر بطلان بت‏پرستى قومش اقامه كرد. [او مى‏گفت:] اگر اينها خدايان راستين بودند، از خويش دفاع مى‏كردند و به هر كسى كه بدانان آسيب مى‏رساند، زيان وارد مى‏ساختند. اين موضوع واقعيتى بود كه «هيده يوشى» پادشاه ژاپن آن را دريافته بود. وى مجسمه بزرگى براى بودا ساخته بود... و هنوز ساختن آن به پايان نرسيده بود كه در سال 1596 زلزله‏اى در آن سامان رخ داد و آن مجسمه را به زمين افكند و متلاشى ساخت.... نقل شده كه «هيده يوشى» با پرتاب تيرى به سوى آن بت به گونه‏اى تحقيرآميز آن را مخاطب ساخت و گفت: من تو را با هزينه‏اى گزاف سرپا كردم، ولى تو حتى نتوانستى پرستشگاهت را نگهدارى!(17)

 

محاكمه ابراهيم (ع)

مردم پس از برگزارى مراسم جشن خود، بازگشته و آنچه را بر سر بت‏ها آمده بود، ملاحظه كردند. آنان وحشت‏زده از خود پرسيدند: كدام فرد ستم‏پيشه به مقدسات ما چنين كرده است؟ برخى از آنان گفتند: شنيده‏ايم جوانى به نام ابراهيم به بت‏ها اهانت مى‏كند و عادت اوست كه از بت‏ها عيبجويى كرده و آنها را به باد مسخره گيرد؛ ما تصور مى‏كنيم همين شخص است كه دست به چنين عملى يازيده است.

خبر تعرّض به بت‏ها به فرمانروايان رسيد و آنان به نيروهاى خود فرمان دادند تا ابراهيم را براى محاكمه در برابر ديدگان مردم حاضر كنند. آنان‏كه شنيده بودند كه وى از بت‏ها عيبجويى كرده و آنها را تهديد نموده است، مى‏بايست به اين مطلب گواهى دهند.

هنگامى كه ابراهيم (ع) را حاضر كردند، سران حكومت از او پرسيدند: اى ابراهيم، آيا تو با خدايان ما چنين كردى؟

آن حضرت احساس كرد فرصت مناسبى براى او پيش آمده تا به اهداف و واقعيتى كه مى‏خواست قوم او بدان اعتراف كنند، دست يابد. از اين رو با شيوه‏اى حكيمانه پرسش آنها را چنين پاسخ گفت: شكننده بت‏ها، بتِ بزرگ آنهاست و ساير بت‏ها گواه بر كار آن هستند و ادامه داد: اگر سخن مى‏گويند ماجرا را از آنها جويا شويد. بت‏بزرگ خشمگين شده كه چرا شما مردم بت‏هاى كوچك را مى‏پرستيد در صورتى كه آن بت، بزرگ‏تر از آنهاست و به همين دليل آنها را شكسته است.

مردم به طور ناخودآگاه، در ورطه لغزش و اشتباهى كه ابراهيم (ع) آنها را به اعتراف بدان ناگزير ساخت، گرفتار آمدند. برخى از آنها به بعضى ديگر مى‏گفتند: شما با پرستش معبودهايى كه قادر بر سخن گفتن نيستند و نيز متهم ساختن ابراهيم، برخود ستم روا داشته‏ايد، ولى پس از آن حقيقت را دريافتند و از شرم سرافكنده شدند و يك بار ديگر به بحث و مناقشه با ابراهيم (ع) پرداختند و گفتند:

تو كه مى‏دانى اين بت‏ها سخن نمى‏گويند، پس چرا از ما مى‏خواهى از آنها بپرسيم؟... اين‏جا بود كه دليل و برهان ابراهيم (ع) در گوش آنان طنين افكند و با اين سخن رسا، زبان آنها را از سخن گفتن باز داشت:

أَفَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَنْفَعُكُمْ شَيْئاً وَلا يَضُرُّكُمْ * أُفٍّ لَكُمْ وَلِما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَفَلا تَعْقِلُونَ؛

آيا به جاى خدا چيزهايى را كه به شما سود و زيانى نمى‏رسانند، مى‏پرستيد؟ افّ بر شما و معبودانى كه به جاى خدا مى‏پرستيد. آيا انديشه نمى‏كنيد؟.

اين آيه شريفه، پستى و بى مقدارى افرادى را كه براى بت‏ها احترام قائل شده و به جاى خدا آنها را مى‏پرستند، به مردم هر عصر و زمانى گوشزد مى‏كند.

ولى زمانى كه جهل و نادانى در دل‏ها ريشه دوانيد و تعصب كوركورانه بر قلب‏ها حاكم شد، قدرت داورى را كاهش مى‏دهد. به همين سبب قوم ابراهيم هنگامى كه احساس شكست و رسوايى كردند و از سويى هيچ دليل و برهانى هم نداشتند، ازبحث و مناقشه صرف نظر كرده و براى سرپوش گذاشتن بر رسوايى خود، به زور متوسل شدند و او را محكوم به مرگ با آتش كردند، ولى خداوند با قدرت خويش او را از آتش رهايى بخشيد وبه آتش فرمان داد: «كُونِى بَرْداً وَسَلاماً عَلى‏ إِبْراهِيمَ» و بنابه فرمان الهى، آتش بر او گلستان شد. خداى متعال فرمود:

قالُوا فَأْتُوا بِهِ عَلى‏ أَعْيُنِ النّاسِ لَعَلَّهُمْ يَشْهَدُونَ * قالُوا أَأَنْتَ فَعَلْتَ هذا بِآلِهَتِنا يا إِبْراهِيمُ * قالَ بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هذا فَسْأَلُوهُمْ إِنْ كانُوا يَنْطِقُونَ * فَرَجَعُوا إِلى‏ أَنْفُسِهِمْ فَقالُوا إِنَّكُمْ أَنْتُمُ الظّالِمُونَ * ثُمَّ نُكِسُوا عَلى‏ رُؤُوسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ ما هؤُلاءِ يَنْطِقُونَ * قالَ أَفَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَنْفَعُكُمْ شَيْئاً وَلا يَضُرُّكُمْ* أُفٍّ لَكُمْ وَلِما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَفَلا تَعْقِلُونَ * قالُوا حَرِّقُوهُ وَانْصُرُوا آلِهَتَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ * قُلْنا يا نارُ كُونِى بَرْداً وَسَلاماً عَلى‏ إِبْراهِيمَ؛(18)

گفتند: او را در برابر ديدگان مردم حاضركنيد شايد آنها [به كارهاى او] گواهى دهند. گفتند: اى‏ابراهيم، آيا تو با خدايان ما چنين كردى؟ وى گفت: اين كارِ بت بزرگ است، اگر سخن مى‏گويند از آنها بپرسيد؟ آنان در انديشه فرو رفتند و گفتند: شما به خود ستم كرديد و آن‏گاه سرافكنده شدند و [گفتند] تو مى‏دانستى كه اينها سخن نمى‏گويند. گفت: آيا به جاى خدا چيزى را كه به شما سود و زيانى نمى‏رساند، مى‏پرستيد؟ أف بر شما و بر آنچه به جاى خدا پرستش مى‏كنيد. آيا [در كار خود] نمى‏انديشيد؟ گفتند: او را در آتش بسوزانيد و بدين وسيله خدايانتان را يارى كنيد، اگر انجام دهنده اين كاريد و ما گفتيم: اى آتش، بر ابراهيم گلستان شو.

خداى سبحان ماجراى محاكمه ابراهيم (ع) را با الفاظى كوتاه و بسيار رسا عنوان فرموده است:

فَأَقْبَلُوا إِلَيْهِ يَزِفُّونَ * قالَ أَتَعْبُدُونَ ما تَنْحِتُونَ * وَاللَّهُ خَلَقَكُمْ وَما تَعْمَلُونَ * قالُوا ابْنُوالَهُ بُنْياناً فَأَلْقُوهُ فِى الجَحِيمِ * فَأَرادُوا بِهِ كَيْداً فَجَعَلْناهُمُ الأَسْفَلِينَ؛(19)

چون به سرعت به سمت او رفتند، وى گفت: آيا آنچه را خود مى‏تراشيد پرستش مى‏كنيد؟ خداوند شما و آنچه را مى‏سازيد آفريده است. گفتند: جايگاهى برايش بسازيد و او را در آتش افكنيد. در حق او به مكر و حيله متوسل شدند و ما آنها را خوار گردانيديم.

با اندكى درنگ در معناى اين آيه شريفه: «قال أتعبدون ما تنحتون» در مى‏يابيد كه قرآن با اختصارى شگفت‏آور و بيانى روشن بر پرستش بت‏ها خط بطلان كشيده است؛ آن‏گونه كه هيچ اديب و سخنورى قادر نيست به بلنداى اين بيان معجزه‏آسا، كه تنها از ويژگى‏هاى قرآن است، دست يابد.

در اين زمينه ضرب المثلى چينى است كه مى‏گويد: «هيچ كس از سازندگان بت، پرستش بت نمى‏كنند؛ زيرا مى‏دانند بت‏ها از چه ماده‏اى ساخته شده‏اند». ولى چقدر فاصله است بين بلاغت قرآن و ضرب‏المثل چينى.

قرآن اصل معنا را با فشردگى معجزه‏آسايى بيان داشته كه خود نشانه اين است كه قرآن وحى الهى است.

به اين گفته خداى متعال نيز توجه كنيد:

«وَاللَّهُ خَلَقَكُمْ وَما تَعْمَلُونَ؛ شما و آنچه را به عنوان بت مى‏سازيد خدا آفريده است».

و هم اوست كه انسان را استعداد و توان كار عنايت‏كرد؛ همان‏گونه كه ماده ساخته شدن بت‏ها را آفريد بنابراين، چگونه انسانى كه خود آفريده خداست، بايد آفريده‏اى مانند خود را، كه بت است، بپرستد؟... چقدر زيبنده است كه انسان خداى آفريننده را بپرستد، نه بت ساخته دست بشر را!

 

پيروزى علمى قرآن

با دقت در آيات قرآنى ملاحظه خواهيد كرد كه اين آيات به بيان حوادث تاريخى صحيح پرداخته و علم، به واقعيت آنها اعتراف كرده است؛ مثلاً قرآن يادآور مى‏شود كه ابراهيم به آسمان نگريست:

«فَنَظَرَ نَظْرَةً فِى النُّجُومِ * فَقالَ إِنِّى سَقِيمٌ؛

ابراهيم به ستارگان نگريست و در طالع آنها ديد كه به بيمارى مبتلا خواهد شد».

 از اين آيه استفاده مى‏شود كه قوم ابراهيم با علم نجوم (طالع شناسى) سر و كار داشتند و ابراهيم (ع) از همان جنبه‏اى كه آنها بدان معتقد بودند، عذرى تراشيد.

ويل دورانت در كتاب خود مى‏گويد: «بابليان، دانش اخترشناسى را براى اين نياموختند كه به وسيله رسم نقشه براى كاروان‏ها و كشتى‏ها تعيين مسير نمايند، بلكه بيشتر به اين لحاظ آن را آموختند كه آينده و سرنوشت مردم را تعيين كرده و از آن آگاهى يابند. به همين دليل بيشتر اخترشناسان بابل، طالع بين بودند و بدين ترتيب تلاش‏هايى كه براى دست يابى علم به آينده انسان‏ها از طريق حركت ستارگان صورت مى‏گرفت، نوعى از تمايلات بابليان بود.»(20)

قرآن از آداب و رسوم قوم ابراهيم سخن به ميان آورده كه آنها براى خوراك خدايان خود قربانى انجام مى‏دادند:

«فَراغَ إِلى‏ آلِهَتِهِمْ فَقالَ أَلا تَأْكُلُونَ».

اين آيه شريفه ياد آور مى‏شود، هنگامى كه ابراهيم به پرستشگاهى كه خدايان قومش در آن قرار داشتند، رسيد و نزد آنها خوردنى‏هايى را يافت، از آنان خواست تا غذا بخورند.

ويل دورانت در تاريخ تمدن، مى‏گويد: «پادشاهان، احساس نيازشديدى به بخشش خدايان داشتند. از اين رو براى آنان پيكرهايى ساخته و براى آنها اثاثيه و طعام فراهم مى‏كردند... و بيشترين چيزى كه به عنوان قربانى انجام مى‏دادند، خوراك و شراب بود...»(21).

قرآن در باره ابراهيم مى‏فرمايد: او بت‏ها را به جز بتِ بزرگ درهم شكست:

«فَجَعَلَهُمْ جُذاذاً إِلّا كَبِيراً لَهُمْ».

 از اين آيه شريفه استفاده مى‏شود كه قوم ابراهيم خدايان زيادى داشتند و در كنار اين خدايان، معبود بزرگى قرار داشت كه ابراهيم (ع) آن را باقى گذاشت و از شكستن آن خود دارى كرد. ويل دورانت در كتاب تاريخ تمدن آورده كه «معبود بزرگ بابليان، مردوك به شمار مى‏آمد و در كنار اين معبود، خدايان زيادى وجود داشتند».

حقايقى كه تنها قرآن آنها را ياد آور شده و علم و دانش اخيراً بدان‏ها اعتراف كرده، به عنوان يك پيروزى علمى براى قرآن به شمار مى‏آيند كه در دوران پيامبر اكرم (ص) و در محيط رسالت آن حضرت مشخص نبوده و تا دوران اخير، پرده از اسرار و نهان آنها برداشته نشده بود. اين كشف در زمانى رخ داده كه زيست‏شناسان با حفارى‏هايى كه در سرزمين بابل انجام دادند، به تخته سنگ‏هايى برخوردند كه اعتقادات آن زمان مردم بابل با خط ميخى بر آنها نگاشته شده بود و با كشف رمزهاى آن، به محتواى آنها پى بردند.

 

پى‏نوشتها:‌

1- ابن كثير، البدايه والنهايه، ج‏1، ص‏167.
2- نسب شناسان بر اين عقيده‏اند كه نسب رسول خدا(ص) به عدنان بن أدد مى‏رسد و نسب عدنان به اسماعيل‏بن ابراهيم ختم مى‏شود.
3- تاريخ طبرى، ج‏1، ص‏221.
4- حج(22) آيه 78.
5- انجيل يوحنا، 8، 56.
6- انعام(6) آيات 84 - 86.
7- دائرة المعارف بستانى، ماده «ابراهيم».
8- تاريخ طبرى، ج‏1، ص‏162.
9- معجم البلدان، «بابل».
10- ويل دورانت، تاريخ تمدن، ج‏2، ص‏211 به بعد (متن عربى).
11- انبياء(21) آيات 51 - 56.
12- شعراء(26) آيات 75 - 82.
13- مريم(19) آيات 41 - 49.
14- توبه(9) آيه 114.
15- صافات(37) آيات 83 - 93.
16- انبياء(21) آيات 57 - 58.
17- ويل دورانت، قصة الحضاره، ج‏5، ص‏133.
18- انبياء(21) آيات 61 - 70.
19- صافات(37) آيات 94- 98.
20- صافات(37) آيات 94- 98.
21- تاريخ تمدن، ج‏2، ص‏211 به بعد (ترجمه عربى).

 

ايمان حضرت ابراهيم(ع )

دليل ابراهيم بر بطلان خدايان متعدّد

از بررسى تاريخ چنين برمى‏آيد كه در زمان و محيطى كه ابراهيم (ع) مى‏زيست، مردم خورشيد و ماه و ستارگان را پرستش مى‏كردند.ابراهيم كه به خداى يگانه ايمان آورده بود، بى‏آن‏كه هيچ فرصتى را از دست دهد، با قوم خود به گفتگو مى‏پرداخت و در باره خدايانشان با آنها به بحث و مناقشه مى‏پرداخت. از جمله مناقشات آن حضرت اين بود كه بر پرستش ستارگان و خورشيد و ماه، خط بطلان بكشد و معبود حقيقى را خداى يگانه معرفى كند. خداوند متعال فرمود:

وَكَذلِكَ نُرِى إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمواتِ وَالأَرضِ وَلِيَكُونَ مِنَ المُوقِنِينَ * فَلَمّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأى‏ كَوْكَباً قالَ هذا رَبِّى فَلَمّا أَفَلَ قالَ لا أُحِبُّ الآفِلِينَ * فَلَمّا رَأى‏ القَمَرَ بازِغاً قالَ هذا رَبِّى فَلَمّا أَفَلَ قالَ لَئِنْ لَمْ يَهْدِنِى رَبِّى لَأَكُونَنَّ مِنَ القَوْمِ الضّالِّينَ * فَلَمّا رَأى‏ الشَّمْسَ بازِغَةً قالَ هذا رَبِّى هذا أَكْبَرُ فَلَمّا أَفَلَتْ قالَ يا قَوْمِ إِنِّى بَرِى‏ءٌ مِمّاتُشْرِكُونَ * إِنِّى وَجَّهْتُ وَجْهِىَ لِلَّذِى فَطَرَ السَّمواتِ وَالأَرضَ حَنِيفاً وَما أَنَا مِنَ المُشْرِكِينَ؛(1)

هم‏چنين ملكوت آسمان‏ها و زمين را به ابراهيم ارائه داديم تا به مقام اهل يقين برسد، چون تاريكى شب فرا رسيد، ستاره‏اى را ديد گفت: اين پروردگار من است و چون ستاره غروب كرد، گفت: من چيزى را كه غروب كند و نهان شود دوست ندارم. ديگر بار چون شب هنگام فرا رسيد، ماه تابان را ديد، گفت: اين پروردگار من است، ولى هنگامى كه غروب كرد، گفت: اگر خدا مرا ارشاد و راهنمايى نكند، در زمره گمراهان خواهم بود و آن‏گاه كه خورشيد درخشان را ديد، گفت: اين پروردگار من است و اين بزرگ‏تر است و آن‏گاه كه غروب كرد گفت: اى مردم، من از آنچه كه شريك خدا قرار مى‏دهيد، بيزارم. من با ايمان و اخلاص رو به سوى خدايى آوردم كه آفريننده آسمان و زمين است و هرگز به خدا شرك نخواهم ورزيد.

مفهوم اين آيات اين است كه خداوند برخى از رازهاى ملكوت خويش را كه دلالت بر ربوبيّت او داشت، بر ابراهيم (ع) آشكار ساخت تا اهل يقين شود و در ايمان خويش استوار باشد و به واسطه آن بر قوم بت‏پرست خود اقامه برهان نمايد. اينك اصل ماجرا:

شب هنگام كه پرده تاريك و سياه شب بر همه جا گسترده بود، ابراهيم ميان گروهى از قوم خود به بحث و گفتگو مى‏پرداختند. ابراهيم (ع) به ستاره‏اى در حال حركت كه مورد پرستش قومش بود، نگاهى انداخت و در حضور همه به عنوان اين‏كه اظهار موافقت با آنان نموده - و كنايه از هم رأيى وى با آنها باشد - گفت: «هذا رَبِّى». ولى ديرى نپاييد كه اين ستاره هنگام روشنايى روز از ديده‏ها نهان گرديد، در اين هنگام ابراهيم (ع) به همراهانش فرمود كه، وى به خدايى كه ابتدا آشكار و سپس ناپديد شود، ايمان نخواهد آورد.

اين شيوه‏اى حكيمانه بود كه ابراهيم (ع) آن را انتخاب كرد. وى خدايان آنها را مورد تحقير قرار نداد و در آغاز كار، اعتقادات آنها را نابخردانه توصيف نكرد تا از او دورى جسته و با وى به ستيزه‏جويى بپردازند و به شنيدن دلايل و براهين او گوش نسپارند، بلكه به جهت كسب اعتماد آنها با اعتقاداتشان اظهار موافقت كرد، تا سخنش در روح و جان آنها مؤثر واقع شود و بعداً بتواند به دل‏هاى آنها راه يابد و اشتباهات اعتقادى آنها را روشن كند؛ چرا كه اعتقاد به پديدار شدن ستاره‏اى كه سرانجام آن، نهان شدن است، به اين معناست كه آن را كسى به وجود آورده است و اين معنا با خدايى بودن سازگار نيست.

ابراهيم (ع) در جلسه ديگرى كه با همراهان خود داشت، ماه را ملاحظه كرد كه با روشنايى خود از آن سوى افق، تاريكى شب را مى‏شكافت. وى ديگر بار جهت موافقت با عقايد آنان مى‏گويد: «هذا رَبِّى». ولى طولى نمى‏كشد كه ماه از ديدگان ناپديد مى‏شود؛ در اين هنگام ابراهيم (ع) اظهار مى‏دارد: اگر خدايى كه مرا آفريده، هدايت و ارشادم نكند، در زمره گمراهان خواهم بود. وى با اين اقرار و اعتراف دو هدف را دنبال مى‏كرد: يكى بطلان پرستش ماه و دوم اين‏كه [مى فهماند] معبود ديگرى كه همان خداى يگانه است وجود دارد. هم اوست كه دل‏ها را به حقيقت رهنمون مى‏شود و از راه يافتن شك و ترديد به ژرفاى آنها جلوگيرى مى‏كند.

روز دوم، خورشيد طلوع كرده و با نور افشانى در وسط آسمان هويدا مى‏شود. ابراهيم (ع) به اطرافيانش مى‏گويد: «هذا رَبِّى هذا أَكْبَرُ» اين شيوه‏اى بود كه براى موافقت تدريجى آنها به كار برد تا پس از اهانت سابق به آنها و انكار خدايى بودنشان، حاضر به شنيدن سخنان وى گردند، ابراهيم (ع) هنگام ناپديد شدن خورشيد، هدفى را كه در پى آن بود، اعلان داشت و آن اعلان بيزارى از خدايان آنهابود [يعنى‏] ستارگانى كه پديدار گشته و سپس ناپديد مى‏شوند، ناگزير بايد آفريننده‏اى داشته باشند كه همان خداى سبحان است.

پس از آن‏كه ابراهيم (ع) از خدايان آنها بيزارى جست، آنها را مخاطب ساخت و گفت: من قصد دارم متوجه پرستش خداى يگانه شوم. هم او كه آسمان‏ها و زمين را آفريد و از گمراهى بپرهيزم و خدايان پوچ و باطل شما را رها سازم. من هيچ معبودى را با خداوند متعال شريك نمى‏دانم.

اگر كسى در آيات گذشته نيك دقت كند، حقيقتى علمى را در قرآن خواهد يافت. قرآن بيانگر سرگذشت خدايانى، چون ستارگان و ماه و خورشيد است كه در دوران ابراهيم (ع) وجود داشته‏اند. اينها خدايانى بوده‏اند كه علم و دانش پس از تحقيق و بررسى تاريخ گذشتگان به واسطه حفارى‏ها و آثارى كه بدان‏ها دست يازيده شده، به وجود آنها اعتراف و اقرار كرده است.

در دوران حضرت ابراهيم(ع)، پرستش ماه در شهر «اور» كه محل زندگى وى بود به چشم مى‏خورد. آنان به ماه «نانار» مى‏گفتند، همان گونه كه خورشيد مورد پرستش بود و به آن «شماس» گفته مى‏شد و نيز ستارگان كه معروف‏ترين آنها ستاره زهره بود «عشتار» ناميده مى‏شد و ستاره مريخ كه بدان «مردوك» گفته مى‏شد.(2)

خبر دعوت ابراهيم (ع) به پرستش خداى يگانه و ردّ هر گونه معبودى جز خدا، به نمرود رسيد، وى در پى ابراهيم (ع) فرستاد و ميان او و ابراهيم گفتگويى رخ داد كه قرآن آن رابراى ما بازگو مى‏كند:

أَلَمْ تَرَ إِلىَ الَّذِى حاجَّ إِبْراهِيمَ فِى رَبِّهِ أَنْ آتاهُ اللَّهُ المُلْكَ إِذ قالَ إِبْراهِيمُ ربِّىَ الَّذِى يُحْيِى وَيُمِيتُ قالَ أَنا أُحْيِى وَأُمِيتُ قالَ إِبْراهِيمُ فَإِنَّ اللَّهَ يَأْتِى بِالشَّمْسِ مِنَ المَشْرِقِ فَأْتِ بِها مِنَ المَغْرِبِ فَبُهِتَ الَّذِى كَفَرَ وَاللَّهُ لا يَهْدِى القَوْمَ الظّالِمِينَ؛(3)

آيا نديدى كه پادشاه زمان ابراهيم در باره يكتايى خدا با ابراهيم به جدل و احتجاج برخاست كه خداوند به او قدرت و سلطنت داد. آن‏گاه كه ابراهيم گفت: خداى من آن است كه زنده‏مى‏كند و مى‏ميراند. پادشاه گفت: من نيز زنده مى‏كنم و مى‏ميرانم! ابراهيم گفت: خداوند خورشيد را از مشرق برمى‏آورد، تو آن را از مغرب برآور! كافران مبهوت گشتند و خداوند ستمگران را هدايت نمى‏كند.

مفهوم اين آيه اين است كه آيا ملاحظه نمى‏كنى كسى را كه از دلايل ايمان به خدا چشم پوشيده و در باره خدايى پروردگار و يگانگى او با ابراهيم (ع) به بحث و مجادله پرداخته است و سبب اين بحث و مناقشه اين بود كه خداوند آن پادشاه را قدرت دنيوى بخشيده و همين سبب غرور و تكبّر و خودبينى او شده بود.

نمرود در باره صفات خداى حضرت ابراهيم (ع) كه مردم را به پرستش او دعوت مى‏كرد، وى را مورد پرسش و سؤال قرار داد. ابراهيم (ع) به او پاسخ داد: پروردگار او خدايى است كه «زنده مى‏گرداند و مى‏ميراند» او به وجود آورنده و ايجاد گر حيات و زندگى است و اوست كه «مى‏ميراند» يعنى همان حيات را سلب كرده و برمى‏گيرد، ولى آن پادشاه كه به قدرت خود مغرور بود به ابراهيم پاسخ مى‏دهد:

«أَنا أُحْيِى وَأُمِيتُ؛ من هم زنده مى‏كنم و مى‏ميرانم».

 ابراهيم (ع) گفت: چگونه مى‏ميرانى و زنده مى‏كنى؟

پادشاه گفت: من دو نفر را كه هر كدام سزاوار كيفرند گرفته، يكى از آنان را مى‏كشم و در حقيقت او را مى‏ميرانم و از كيفر ديگرى در مى‏گذرم، پس در واقع با اين كار او را زنده مى‏كنم.

ترديدى نيست كه سخن پادشاه گفته‏اى اشتباه و غير واقعى بود؛ زيرا زنده كردن حقيقى آن است كه آفريده‏اى از نيستى به هستى آورده شود؛ به همين دليل مى‏بينيم كه ابراهيم (ع) به جهت اين‏كه سخن پادشاه عارى از منطق بوده با او به بحث و مناقشه نپرداخته است. از اين رو تصميم گرفت براى مناقشه با او راه ديگرى را برگزيند تا نتيجه‏اى بهتر داشته و سريع‏تر راه را بر او ببندد تا بتواند او را مُجاب ساخته وساكت كند. به همين سبب ابراهيم (ع) فرمود:

«فَإِنَّ اللَّهَ يَأْتِى بِالشَّمْسِ مِنَ المَشْرِقِ فَأْتِ بِها مِنَ المَغْرِبِ؛

خداوند خورشيد را از مشرق بر مى‏آورد [اگر راست مى‏گويى‏] تو آن را از مغرب برآور».

نمرود ادّعا مى‏كرد كه با خدا شريك است و معناى شريك بودن اين است كه در قدرت با هم مساوى باشند؛ بنابراين پادشاهى كه مدّعى خدايى است بايد قدرت خود را در تغيير مسير خورشيد نشان دهد، اما وى [ازاين سخن‏] برآشفت و پاسخى براى گفتن نداشت.

در آيه شريفه‏اى كه ياد آور شديم، قرآن به طور صريح ادعاى خدايى پادشاه را متذكّر مى‏شود كه اين خود يك پيروزى علمى براى قرآن به شمار مى‏آيد. 

در موزه «اسمُول» در انگليس نام خاندان‏هايى كه پس از طوفان بر بابل فرمانروايى كرده‏اند، ذكر شده است و در لوح‏هايى كه در حفّارى‏ها به دست آمده و در آنجا نگهدارى مى‏شوند آمده است: اين پادشاهان از آسمان فرود آمده‏اند تا بعد از آن‏كه خداوند، زمين را از وجود فساد پاكيزه گرداند و فساد گران را به كيفر رساند، در زمين به فرمانروايى بپردازند. بنابراين آنها حاكمانى آسمانى‏اند و مردم بايد آنها را پرستش كنند. روشن است كه ابراهيم (ع) در دوران يكى از همين پادشاهان بابل مى‏زيسته است.

شكى نيست كه اين يك پيروزى علمى براى قرآن است؛ زيرا چهارده قرن پيش در محيطى كه حضرت محمد (ص) زندگى مى‏كرد، معروف و معلوم نبود كه ابراهيم (ع) در محيطى مى‏زيسته كه پادشاهانش ادعاى خدايى داشته‏اند. اين دليلى روشن است كه قرآن كريم وحى الهى است.

 

زنده كردن مردگان

ايمان به قيامت و پاداش خوب و بد در آن روز و زنده شدن مردگان با قدرت الهى، از مهم‏ترين اصول اعتقادى به شمار مى‏آيد. مادى‏گرايان، پيرامون اين اعتقاد، شك و ترديدهايى ايجاد كردند كه سبب شد عده‏اى از كسانى كه ضعف ايمان داشتند، به انكار اديان الهى بپردازند. قرآن در موارد زيادى ترديدگرانى را كه وجود روز قيامت را قطعى نمى‏دانند، رد كرده است و [فرموده:] هيچ چيز نمى‏تواند خدا را عاجز و ناتوان سازد و او بر هر چيزى قادر و تواناست، همان گونه كه در آغاز انسان را آفريد، مى‏تواند روز قيامت او را زنده گرداند. قرآن اين گونه به توصيف قدرت الهى پرداخته است:

«و هُوَ الَّذى يَبدأُ الخَلقَ ثُمّ يُعيدهُ؛

و او كسى است كه در آغاز انسان را آفريد و پس از مرگ او را دوباره زنده مى‏كند».

ابراهيم (ع) به قدرت الهى ايمان داشت كه او در روز قيامت مردگان را زنده مى‏گرداند، ولى از خداى خويش خواست تا نمونه‏اى ملموس از آن را براى وى ارائه دهد، تا دلش آرامش بيشترى يابد و خداوند درخواست او را اجابت فرمود و قدرت خود را بدو نماياند، قرآن آن را براى ما چنين حكايت مى‏كند:

وَإِذ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ أَرِنِى كَيْفَ تُحْىِ المَوْتى‏ قالَ أَوَلَمْ تُؤْمِن قالَ بَلى‏ وَلكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِى قالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلى‏ كُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءَاً ثُمَّ ادْعُهُنَّ يَأْتِينَكَ سَعْيَاً وَاعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ؛(4)

آن‏گاه كه ابراهيم عرض كرد: پروردگارا؛ به من بنمايان كه چگونه مردگان را زنده مى‏كنى، خداوند فرمود: آيا ايمان نياورده‏اى؟ عرض كرد: ايمان آورده‏ام، ولى براى آرامش دلم اين را پرسيدم. خداوند فرمود: چهار پرنده بگير و ذبح كن و گوشت آنها را درهم‏آميز و هر بخشى از آن را بر سر كوهى قرار ده و سپس آن مرغان را بخوان، شتابان به سوى تو آيند و بدان كه خداوند بر همه چيز توانا و به امور جهان داناست.

با دقت در اين سخن خداوند ملاحظه خواهيد كرد كه ابراهيم (ع) در ايمان به قدرت خداوند و برانگيختن مردگان در روز رستاخيز ترديدى نداشت، ولى براى حصول يقين، از خداى خويش پرسيد: «كَيْفَ تُحْىِ المَوْتى‏» و نپرسيد «هل تحيى...». سؤال او به سان پرسش شخصى است كه بخواهد آرامش دل يابد تا ترديدى در آن راه نداشته باشد.

اين سؤال برخاسته از خرد و انديشه است كه مى‏خواست با كنار رفتن پرده‏ها از حقيقت مطلب، به طور آشكارا انديشه خود را اشباع كند. به همين دليل او با عقل و منطق از خداى خود پرسش كرد و پاسخى در خور عقل و منطق دريافت.

اما پاسخ پروردگارش به او چه مى‏توانست باشد؟ خداوند بدو فرمود: چهار پرنده زنده بگير و آنها را با خود نگهدار، تا به خوبى آنها را شناسايى كنى و آنها را پس از سربريدن قطعه‏قطعه كن و هر قسمتى از آن را بر هر يك از كوه‏هاى مجاور قرار بده، و سپس آنها را فراخوان، آن پرندگان با همان وضعى كه بوده‏اند، به سرعت به سمت تو خواهند آمد وبدان‏كه خداوند از انجام هيچ كارى ناتوان نيست و در هر كارى داراى حكمتى والاست.

فخر رازى با عنوان حاشيه‏اى براين داستان مى‏گويد: هدف از اين كار ارائه الگويى ملموس بود از اين‏كه به آسانى ارواح به بدن‏ها باز مى‏گردد.

حضرت اسماعيل(ع)

پيامبرى اسماعيل

خداوند پيامبرى حضرت اسماعيل (ع) را به صراحت بيان داشته و فرموده است:

«وَاذكُرْ فِى الكِتابِ إِسْمعِيلَ إِنَّهُ كانَ صادِقَ الوَعْدِ وَكانَ رَسُولاً نَبِيّاً».

دعوت حضرت اسماعيل (ع) ميان قبيله‏هاى عربى كه آن حضرت بين آنها مى‏زيسته، صورت گرفته است. زندگى و ولادت اسماعيل (ع) شاهد برخى از حوادث هيجان‏انگيز بوده كه در زير بدان‏ها اشاره مى‏كنيم.

 

هجرت ابراهيم به مصر

ابراهيم (ع) مدتى در شهر حَرّان اقامت گزيد و در همان شهر با دختر عمه‏اش ساره ازدواج كرد، ولى از آن‏جايى كه مردم آن سامان به جز لوط و عدّه‏اى اندك، دعوت وى را اجابت نكردند، از مردم آن‏جا به ستوه آمد و تصميم گرفت از آن شهر هجرت كند. قرآن كريم به اين ماجرا اشاره مى‏كند:

«فَآمَنَ لَهُ لُوطٌ وَقالَ إِنِّى مُهاجِرٌ إِلى‏ رَبِّى إِنَّهُ هُوَ العَزِيزُ الحَكِيمُ».

سبب اين هجرت، دشمنى زايد الوصفى بود كه ميان ابراهيم و ايمان‏آورندگان و ميان بت‏پرستانى كه از ايمان به خدا سر برتافتند، به وجود آمد. از اين رو ابراهيم(ع)از آنها بيزارى جسته و روگردان شد.

خداوند در قرآن كريم‏ابراهيم (ع) را براى موضعى كه در قبال قوم خود اتخاذ كرد، مورد ستايش قرار داده و مؤمنان را به پيروى از او تشويق و ترغيب فرموده است:

قَدْ كانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِى إِبْراهِيمَ وَالَّذِينَ مَعَهُ إِذ قالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنّا بُرَءاؤُا مِنْكُمْ وَمِمّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ كَفَرْنا بِكُمْ وَبَدا بَيْنَنا وَبَيْنَكُمُ العَداوَةُ وَالبَغْضاءُ أَبَداً حَتّى‏ تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ؛(5)

ابراهيم و كسانى كه بدو گرويدند، بهترين الگوهاى شمايند. آن‏گاه كه به قوم خود گفتند: ما از شما و از آنچه غير از خدا مى‏پرستيد، بيزارى مى‏جوييم. ما به شما اعتقاد نداريم و تا زمانى كه به خداى يگانه ايمان نياوريد، ميان ما و شما دشمنى و كينه‏توزى وجود خواهد داشت.

ابراهيم (ع) همراه كسانى كه به وى ايمان آورده بودند، رهسپار شام گرديد. به سرزمين شام در آن زمان كنعان مى‏گفتند. وى مدت نه چندان زيادى در آن‏جا اقامت گزيد و پس ازآن‏كه سرزمين شام گرفتار قحطى شديدى شد و مردم آن سامان مورد تهديد گرسنگى قرار گرفتند، و عده زيادى از مردم آن‏جا براى كسب معاش و تهيه غذا و مراتع، شهر را ترك كردند، ابراهيم (ع) نيز آن شهر را به قصد مصر ترك گفت.

 

تولد حضرت اسماعيل (ع)

ابراهيم (ع) به همراه همسر و كنيز همسر خود، هاجر از مصر به فلسطين بازگشت. ابراهيم (ع) به داشتن فرزند بسيار علاقه‏مند بود و از خدا خواست فرزندى شايسته بدو عنايت كند: «رَبِّ هَبْ لِى مِنَ الصّالِحِينَ».

گويى ساره همسرابراهيم (ع) احساسات آن حضرت را درك كرد و بدو گفت: خداوند مرا ازداشتن فرزند محروم ساخته، به نظر من شما با هاجر كنيزكم ازدواج كن، شايد خداوند از او به تو فرزندى عطا كند. ساره زنى سالخورده و نازا بود كه به فرزنددار شدن او اميدى نبود. از اين رو ابراهيم (ع) با هاجر ازدواج كرد و اسماعيل از او متولد شد. تورات، در سفر پيدايش، اسماعيل را اين گونه وصف كرده است:

«و أمّا إسماعيل فقد سمعتُ قولَكَ فيه و هاء نذا أُباركَه و أَنميه و أَكثرهُ جدّاً جدّاً وَيلِدُ اِثْنَى عَشرَ رئيساً وأجعله أمةً عظيمةً؛(6)

گفته‏ات را در باره اسماعيل شنيدم و من اينك او را بركت داده و به رشد و كمال مى‏رسانم و نسلش را فزونى بخشيده و از او دوازده رئيس به وجود مى‏آيد و او را امتى بزرگ مى‏گردانم.

اين روايت مژده‏اى است به امت حضرت محمد (ص)، زيرا آن حضرت و نيز اعراب حجاز، از نسل اسماعيلند و اين وعده، درنسل حضرت ابراهيم (ع) به دست حضرت محمد (ص) و امت آن حضرت، عملى شده است.

 

هجرت ابراهيم (ع) و اسماعيل (ع)  به مكه

پس ازآن‏كه ابراهيم (ع)، از هاجر داراى فرزندى به نام اسماعيل شد، هاجر در اثر آن دچار غرور و مباهات شد و همين سبب حسرت و رشك در درون ساره گشت. از اين رو از ابراهيم (ع) خواست تا آنها را از وى دور كند، چه اين‏كه زندگى با هاجر براى او طاقت فرسا بود. ابراهيم (ع) براى فرمانى كه خدا اراده فرموده بود، خواسته ساره را اجابت كرد. خداوند به ابراهيم (ع) وحى كرد تا هاجر و اسماعيل را كه دوران شيرخوارگى را مى‏گذراند به مكه ببرد.

ابراهيم (ع) با رهنمون اراده الهى، كودك و مادر او هاجر را همراه خود برد و پس از طى مسافتى طولانى خداوند بدو فرمان داد تا در بيابانى دور از آبادى، همان‏جا كه بعدها در آن كعبه بنا مى‏گرديد، درنگ كنند.

ابراهيم (ع) هاجر و كودك او را در آن سرزمين بى‏آب و علف فرود آورد و سپس آنها را ترك گفت و بازگشت. هاجر در پى او راه افتاد و بدو گفت: به كجا مى‏روى؟ چرا ما را در اين بيابان وحشتزاى بى‏آب و علف رها مى‏سازى؟ وى چند بار اين مطلب را تكرار كرد تا شايد ابراهيم برگردد، ولى او به راه خود ادامه داد.در اين هنگام بود كه هاجر از او پرسيد: آيا خدا به تو چنين فرمان داده؟ ابراهيم (ع) گفت: آرى. هاجر اظهار داشت: حالا كه اين گونه است خداوند به ما توجه و عنايت خواهد داشت و سپس به مكانى كه ابراهيم، او و كودكش را در آن‏جا قرار داده بود، بازگشت.

ابراهيم (ع) در حالى كه در فراق و جدايى همسر و كودك خود سخت پريشان بود،به راه افتاد، ولى اراده خدا بر اراده او چيره گشته و تسليم پروردگار خويش شد و در حالى كه به نزد پروردگار خود تضرع و زارى مى‏كرد، بازگشت و با اين كلمات كه قرآن آنها را براى ما بيان كرده است، خداى خود را مى‏خواند:

رَبَّنا إِنِّى أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِى بِوادٍ غَيْرِ ذِى زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ المُحَرَّمِ رَبَّنا لِيُقِيمُوا الصَّلاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النّاسِ تَهْوِى إِلَيْهِمْ وَارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَراتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ * رَبَّنا إِنَّكَ تَعْلَمُ ما نُخْفِى وَما نُعْلِنُ وَما يَخْفى‏ عَلىَ اللَّهِ مِنْ شَى‏ءٍ فِى الأَرضِ وَلا فِى السَّماءِ؛(7)

پروردگارا، من برخى از اعضاى خانواده‏ام را در منطقه‏اى بى‏آب و علف نزديك خانه محترم تو سكونت دادم. پروردگارا، اين كار را انجام دادم تا نماز را به‏پا دارند. دل‏هاى مردم را متوجه آنها گردان و بدان‏ها نعمت عنايت كن، شايد سپاسگزار شوند. پروردگارا، تو از آشكار و نهان ما خبر دارى. هيچ چيز در آسمان و زمين بر خداوند نهان نيست.

مفهوم اين آيه اين است كه خدايا، برخى از فرزندان خود را در سرزمين مكه كه منطقه‏اى بى آب و علف بوده و در كنار خانه‏ات كه آن را براى تو بنا خواهم كرد و خانه‏اى كه تعرّض و اهانت به آن را حرام خواهى ساخت، سكونت دادم، خداوندا، من آنها را در اين سرزمين سكنا دادم تا در كنار خانه‏ات نماز را به پا دارند و وظايف عبادت و بندگى را تنها براى تو به‏جا آورند، بارخدايا، دل‏هاى مردم را متوجه آنها نما و بر آنان نظر لطف و رحمت داشته باش، و در اين مكان دور دست آنها را ازانواع نعمت‏ها بهره‏مند گردان تا نعمت‏هايت را سپاس گويند. پروردگارا، تو بر نهان و آشكار ما آگاهى و از حزن و اندوهى كه در فراق زن و فرزندم دارم با خبرى، هيچ چيز بر تو پوشيده نيست، هر چند كوچك و بى‏مقدار و يا در زمين و آسمان باشد.

 

پيدايش زمزم

هاجر، فرمان خدا را گردن نهاد و صبر پيشه كرد و در مدت اقامت خود، از خوراك و آبى كه ابراهيم (ع) برايشان تهيه كرده بود، استفاده كرد تا آنها تمام شده و خود و فرزندش تشنه گرديدند، او به كودكش كه از تشنگى به خود مى‏پيچيد، نگريست و نتوانست آن منظره دردناك را تحمل كند.از اين رو سراسيمه به‏پا خاست و سرگردان و متحيّر وشتابان به اين سو و آن سو، مى‏دويد به گونه‏اى كه در آستانه از هوش رفتن قرار گرفت.

هاجر از تپه‏اى بلند به نام «صفا» بالا رفت و از آن‏جا نظاره كرد شايد آبى بيابد، ولى چيزى نديد، از آن‏جا پايين آمد و چون انسانى خسته و مانده شتابان به حركت در آمد تا بر بلندى ديگرى به نام «مروه» بالا رفت و نگاهى كرد، باز چيزى نيافت، ديگر بار به «صفا» بازگشت و نگاهى انداخت و چيزى نيافت و اين عمل را هفت بارتكرار كرد و آخرين بار كه گذار او به «مروه» افتاد، صدايى شنيد، متوجه آن شد. ناگهان فرشته‏اى را در محل زمزم ديد كه با بال‏هاى خود زمين را مى‏كاويد تا اين‏كه آب پديدار شد.(8) وقتى هاجر اين منظره هيجان‏انگيز را ديد، شادى و خوشحالى سراسر وجودش را فراگرفت و سپس از آن آب برگرفته و كودك خود را سيراب ساخت و خود نيز از آن نوشيد.

هنگامى كه آب جوشيد، پرندگان بدان سو به رفت و آمد پرداختند، گروهى از قبيله‏جُرهُم كه از نزديكى آن‏جا مى‏گذشتند، وقتى رفت و آمد پرندگان را پيرامون آن منطقه‏ديدند، از يكديگر سؤال كردند كه اين پرندگان اطراف آب به پرواز در مى‏آيند، آيا دراين منطقه آبى سراغ داريد؟ پاسخ دادند: خير. يكى از افراد خود را فرستادند تا براى ايشان‏كسب اطلاعى كند و او با مژدگانى وجود آب، به سرعت نزدشان بازگشت. آنها نزد هاجر آمده و گفتند: اگر ميل داريد ما در جوار شما بوده و ياورتان باشيم و آب از خود شماباشد. هاجر نيز آنان را پذيرا شد و در همسايگى وى اقامت گزيدند تا اين‏كه اسماعيل به‏سن جوانى رسيد و زنى را ازقبيله جُرهُم به ازدواج خويش در آورد و عربى را از آنان‏آموخت.

 

ذبح اسماعيل

ابراهيم، فرزندش اسماعيل را در مكه رها كرد، ولى او را به فراموشى نسپرده و از او غافل نگشت، بلكه هر چند گاه به ديدار وى مى‏رفت. در يكى از ديدارها ابراهيم (ع) در خواب ديد كه خداوند به او فرمان مى‏دهد تا فرزندش اسماعيل را ذبح كند. البته خواب پيامبران حق بوده و به منزله وحى الهى است، به همين دليل ابراهيم (ع) تصميم به اجراى فرمان الهى گرفت و به بهانه اين‏كه اسماعيل، تنها پسر او بوده و خود به سن پيرى رسيده است، از تصميم خود برنگشت. اين ماجرا را قرآن برايمان چنين بازگو مى‏كند:

وَقال إِنِّى ذاهِبٌ إِلى‏ رَبِّى سَيَهْدِينِ * رَبِّ هَبْ لِى مِنَ الصّالِحِينَ * فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلِيمٍ * فَلَمّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْىَ قالَ يا بُنَىَّ إِنِّى أَرى‏ فِى المَنامِ أَنِّى أَذبَحُكَ فَانْظُرْ ماذا تَرى‏ قالَ يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِى إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصّابِرِينَ * فَلَمّا أَسْلَما وَتَلَّهُ لِلْجَبِينِ * وَنادَيْناهُ أَنْ يا إِبْراهِيمُ * قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيا إِنّا كَذلِكَ نَجْزِى المُحْسِنِينَ * إِنَّ هذا لَهُوَ البَلاءُ المُبِينُ * وَفَدَيْناهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ * وَتَرَكْنا عَلَيْهِ فِى الآخِرِينَ * سَلامٌ عَلى‏ إِبْراهِيمَ * كَذلِكَ نَجْزِى المُحْسِنِينَ * إِنَّهُ مِنْ عِبادِنا المُؤْمِنِينَ * وَبَشَّرْناهُ بِإِسْحقَ نَبِيّاً مِنَ الصّالِحِينَ؛(9)

ابراهيم گفت: من به پيشگاه پروردگار خويش مى‏روم و او مرا هدايت خواهد كرد، پروردگارا، فرزندى شايسته به من عنايت فرما. ما او را به پسرى بردبار و شكيبا مژده داديم. آن‏گاه كه او به سن رشد رسيد و با پدر به كار و تلاش پرداخت، ابراهيم گفت: پسركم در خواب ديدم كه تو را ذبح مى‏كنم نظرت چيست؟ اسماعيل گفت: پدرم آنچه را بدان مأمور شده‏اى انجام ده و ان‏شاءاللَّه مرا از بردباران خواهى يافت. آن‏گاه كه تسليم امر خدا شد و او را به صورت خوابانيد. به او خطاب كرديم اى ابراهيم، مأموريت خوابت را عملى ساختى و اين گونه نيكوكاران را پاداش مى‏دهيم. اين امتحانى آشكار بود و با ذبحى بزرگ او را فدا داديم و قدردانى و ثناى او را به آيندگان واگذارديم. سلام و درود بر ابراهيم، اين گونه نيكوكاران را پاداش عطا مى‏كنيم؛ زيرا او از بندگان مؤمن ما بود و وى را به اسحق، كه پيامبرى شايسته بود، مژده داديم.

خداوند در اين آيات در باره حضرت ابراهيم (ع) مى‏فرمايد: وقتى ابراهيم از سرزمين قوم خود هجرت كرد، از خداى خود فرزندى شايسته خواست و خداوند دعايش را مستجاب گرداند و وى را به پسرى بردبار به نام اسماعيل كه نخستين فرزند او بود مژده داد.

زمانى كه اسماعيل نشو و نما كرد و به سنّى كه قادر بر تلاش و فعاليت بود رسيد، ابراهيم (ع) در خواب ديد كه خداوند بدو فرمان مى‏دهد فرزندش اسماعيل را كه در آن زمان تنها فرزند او بود، ذبح كند. ابراهيم (ع) ماجرا را بر پسرش عرضه كرد تا ايمان او را بيازمايد و با آرامش دل بيشتر او را ذبح كند و اين قضيه بر او دشوار نيايد. اسماعيل (ع) پاسخ داد: پدرجان آنچه را خداوند به تو فرمان داده، عملى كن. ان‏شاءالله مرا از بردبارانى كه راضى به قضاى خدايند، خواهى يافت.

چون اسماعيل تسليم قضاى الهى شده و آنان تصميم بر اجراى فرمان الهى گرفتند، ابراهيم (ع) فرزندش را به صورت خوابانيد كه از قفا او را ذبح نمايد، هنگام ذبح، صورت او را نبيند. كارد را بر گردنش كشيد امّا نبُريد، در اين هنگام خداوند او را مخاطب ساخت. اى‏ابراهيم، از ذبح فرزندت خوددارى كن، زيرا هدف از آزمايش و امتحان تو، حاصل گرديد، ما اطاعت و اقدام به اجراى فرمان پروردگارت را در تو يافتيم و اين آزمايشى بزرگ و آشكار بود تا ما به واسطه آن ايمانت را بيازماييم و تو در اين آزمون پيروز گشتى. اينك اين قوچ را گرفته و به جاى فرزندت ذبح نما.

 

ذبيح كيست؟

قرآن به طور صريح بيان مى‏كند كه ذبيح اسماعيل (ع) بوده است، زيرا قرآن ماجراى ذبيح را نقل كرده و پس از آن خداوند، ابراهيم (ع) را به فرزند ديگرى به نام اسحاق مژده داده است:

«وَبَشَّرْناهُ بِإِسْحقَ نَبِيّاً مِنَ الصّالِحِينَ».

بنابراين مژده به تولد اسحاق بعد از ذكر سرگذشت ذبح، صراحت دارد كه اسحاق غير از فرزندى بوده كه ابراهيم به وسيله ذبحِ او مورد آزمايش قرار گرفته است.

يهوديان ادعا مى‏كنند كه ذبيح همان اسحاق است، سِفر پيدايش تورات به بيان سرگذشت ذبيح مى‏پردازد و در ابتدا هويّت او را آن گونه كه پروردگار به ابراهيم گفته است، عنوان مى‏كند: «اسحاق تنها فرزند خود كه وى را دوست دارى برگير و به سرزمين موريا ببر».(10)

ابن كثير با ردّ اين ادعا مى‏گويد: «كلمه‏اسحاق در اينجا اضافه است؛ ...زيرا او تنها فرزند ابراهيم و نخستين آنها نبود، بلكه او اسماعيل بود و يهود به جهت حسادت با اعراب، چنين گفته‏اند، چرا كه اسماعيل پدر اعراب حجاز، از جمله رسول خدا (ص) است و اسحق پدر يعقوب است كه نام وى اسرائيل بوده و يهوديان به او منسوب هستند، به همين دليل آنها با اين سخن خواسته‏اند خود را صاحب مجد و شرف بدانند، از اين رو كلام خدا را تحريف نموده و بر آن افزوده‏اند.(11)

 

ابراهيم (ع) و همسر اسماعيل (ع)

روزى ابراهيم وارد مكه شد و به منزل اسماعيل رفت، ولى اسماعيل را نديد و تنها همسرش در خانه بود. آن زن نمى‏دانست كه اين مرد، پدر شوهر اوست. ابراهيم حال اسماعيل را از وى جويا شد، او گفت: اسماعيل براى شكار بيرون رفته است. سپس از وضعيت زندگى آنها پرسيد، همسر اسماعيل گفت: ما در تنگناى زندگى هستيم و وضعيت غير مناسب خود را به سمع ابراهيم رساند. پس از آن ابراهيم بدو گفت: آيا ميهمان مى‏پذيرى و خوراك و آشاميدنى در اختيار دارى؟ او پاسخ گفت: چيزى ندارم و كسى نزدم نيست.

وقتى ابراهيم ديد كه اين زن نسبت به آنچه خدا روزى آنها قرار داده و نيز از زندگى با همسرش ناخرسند است، او را زنى محترم نديد و آن‏گاه كه احساس كرد او در اثر بخل، از ميهمان خود پذيرايى نكرد، بدو گفت: وقتى همسرت آمد بدو سلام برسان و به او بگو: حتماً آستانه خانه‏اش را عوض كند.

ابراهيم بازگشت و اسماعيل به خانه آمد و گويى احساس كرد در غياب او حادثه‏اى رخ داده است. از همسرش پرسيد: آيا كسى نزدت آمده؟ گفت: آرى، پير مردى با اين خصوصيات نزدمان آمد و در باره تو از من پرسيد و من واقعيت امر را بدو گفتم. اسماعيل گفت: آيا به چيزى تو را سفارش كرد؟ گفت: آرى، به من دستور داد كه به تو سلام برسانم و از من خواست كه به تو بگويم آستانه خانه‏ات را تغيير دهى. اسماعيل گفت: آن مرد پدرم بوده و به من دستور داده تا از تو جدا شوم. اينك به نزد خانواده‏ات برگرد. و بدين سان او را طلاق داد و زن ديگرى اختيار كرد.

ابراهيم مدتى از اسماعيل دور بود و سپس نزد او آمد، ولى او را به گونه‏سابق نديد. همسر جديدش در خانه بود، او از ابراهيم استقبال نموده و بدو خوش‏آمد گفت. ابراهيم از او پرسيد آيا ميهمان مى‏پذيرى؟ گفت: آرى، و او را به ميهمانى پذيرا شد و از او به خوبى پذيرايى كرد. ابراهيم از وضعيت زندگى آنها پرسيد، او در پاسخ گفت: ما وضعيت زندگى خوبى داريم و خدا را سپاس گفت. ابراهيم بدو فرمود: وقتى شوهرت آمد، سلام به او برسان و بگو: آستانه خانه‏اش را نگاهدارد، و سپس رهسپار گرديد.

اسماعيل شبانگاه به خانه بازگشت و همسرش او را در جريانِ آمدنِ پيرمردى در غياب او با خصوصياتى كه گفت، قرار داد و سفارش او را به اطلاع وى رساند. اسماعيل بدو گفت: آن مرد، پدرم بوده و به من دستور داده كه تو را نگاهدارم و از تو جدا نگردم. از اين رو اسماعيل در تمام مدت عمر با او بود و پسرانش همه از آن زن بودند.

 

بناى كعبه توسط ابراهيم (ع) و اسماعيل (ع)

ابراهيم (ع) مدت زيادى از فرزندش دور بود و سپس براى انجام كارى مهم نزد او آمد. خداوند به ابراهيم دستور بناى كعبه را در مكه داده بود تا نخستين خانه‏اى باشد كه براى پرستش خدا بنا مى‏گردد.

ابراهيم از حال پسرش اسماعيل جويا شد، او را نزديك زمزم ملاحظه كرد كه مشغول تراشيدن تير بود، به سمت او رفت و اسماعيل به استقبال پدر آمد. آن دو با يكديگر معانقه كردند و هر يك نسبت به ديگرى اظهار عشق و علاقه نموده و بسيار شادمان گشتند.

پس از آن‏كه ابراهيم از ديدار با فرزند شادمان گشته بود بدو اعلان كرد كه خداوند به او فرمان داده تا خانه‏اى براى پرستش مردم در اين مكان بنا نمايد و به محل آن، كه برفراز تپه‏اى بلند نزديك آنها قرار داشت، اشاره كرد. اسماعيل به پدر گفت: آنچه را خداوند به تو فرمان داده انجام بده و من در اين كار بزرگ و مهم تو را يارى خواهم كرد. بدين ترتيب ابراهيم (ع) مشغول بناى خانه شد و اسماعيل سنگ بنا را در دسترس او قرار مى‏داد. پس از آن ابراهيم به اسماعيل فرمود: سنگى مناسب برايم بياور تا آن را بر ركن قرار دهم تا براى مردم نشان و علامتى باشد... جبرئيل او را به حجرالاسود رهنمون شد و آن را برگرفت و در جايگاهش قرار داد. آن دو هرگاه مشغول بنا مى‏شدند خدا را مى‏خواندند:

«رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ العَلِيمُ»

 و آن‏گاه كه بناى خانه بالا رفت و براى آن پيرمرد بالا بردن سنگ‏ها دشوار آمد، روى سنگى ايستاد كه همان مقام ابراهيم است(12) و چون قسمتى از ديوار به پايان مى‏رسيد در حالى كه روى آن سنگ قرار داشت، به سمت ديگر منتقل مى‏شد و هر زمان از بناى ديوارى فراغت مى‏يافت، سنگ را به ق

سمت ديگر منتقل مى‏ساخت و به همين ترتيب بود تا ديوارهاى كعبه به پايان رسيد. اين سنگ از دير زمان تا دوران عمربن‏خطاب به ديوار كعبه متصل بود و او سنگ را اندكى از خانه كعبه فاصله داد تا نمازگزاران را به خود مشغول نسازد.

قرآن با اين آيات بينات به بناى كعبه اشاره مى‏كند:

وَإِذ جَعَلْنا البَيْتَ مَثابَةً لِلنّاسِ وَأَمْناً وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ مُصَلّىً وَعَهِدْنا إِلى‏ إِبْراهِيمَ وَإِسْمعِيلَ أَنْ طَهِّرا بَيْتِىَ لِلطّائِفِينَ وَالعاكِفِينَ وَالرُّكَّعِ السُّجُودِ * وَإِذ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً وَارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الثَّمَراتِ مَنْ آمَنَ مِنْهُم بِاللَّهِ وَاليَوْمِ الآخِرِ قالَ وَمَنْ كَفَرَ فَأُمَتِّعُهُ قَلِيلاً ثُمَّ أَضْطَرُّهُ إِلى‏ عَذابِ النّارِ وَبِئْسَ المَصِيرُ * وَإِذ يَرْفَعُ إِبْراهِيمُ القَواعِدَ مِنَ البَيْتِ وَإِسْمعِيلُ رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ العَلِيمُ؛(13)

و آن‏گاه كه خانه كعبه را ملجأ و جايگاهى أمن براى مردم قرار داديم و مقام ابراهيم را محل پرستش و عبادت خود قرار دادند و از ابراهيم و اسماعيل پيمان گرفتيم كه خانه‏ام را براى طواف كنندگان و معتكفان و اهل ركوع و سجود، از پليدى‏ها پاكيزه گردانند و آن‏گاه كه ابراهيم گفت: پروردگارا، اين سرزمين را امنيت ببخش و به كسانى كه در اين سرزمين به خدا و روز جزا ايمان آورده‏اند، نعمت ارزانى بدار. خداوند فرمود: و آنان را كه كفر ورزيدند، اندكى از نعمت بهره‏مند گردانم و سپس آنان را به آتش دوزخ كه بدترين جايگاه است گرفتار سازم. و زمانى كه ابراهيم و اسماعيل ديوارهاى خانه كعبه را بالا مى‏بردند، عرضه داشتند: خدايا، اين خدمت را از ما بپذير، به راستى كه تو شنونده و دانايى.

خداوند در اين آيات، اين نعمت را به مسلمانان عرب يادآور مى‏شود و آن اين‏كه خانه كعبه را ملجأ و مرجع مردم قرار داد تا براى انجام عبادت، آهنگِ آن نمايند؛ همان گونه كه خداوند آن را براى هر فرد بيمناكى جايگاه أمن قرار داد. بنابراين كسى كه داخل حرم شود، هيچ كس حق آزار و اذيّت او را ندارد. اين موضوعى است كه از قديم‏الايام نسبت به حرم پذيرفته شده بوده و از قداستى برخوردار است كه كسى حقّ تعرض به آن را ندارد.

در باره «مَقامِ إِبْراهِيمَ» كه خداوند فرمان داد محل آن را جايگاه نماز انتخاب كنند، گفته‏شده كه اين مقام، سنگى است كه ابراهيم (ع) هنگام بناى كعبه روى آن مى‏ايستاده و نيز نقل شده كه مقام، عبارت از تمام حرمى است كه پيرامون كعبه قرار دارد و خداوند به سفارش خود به ابراهيم و اسماعيل اشاره مى‏كند كه بدان‏ها فرمود: خانه كعبه را از پليدى‏هاى ظاهرى، مانند آلودگى‏ها و پليدهاى معنوى، چون شرك و بت‏پرستى پاك گردانند تا براى طواف كنندگان پيرامون آن و معتكفان، يعنى كسانى كه براى عبادت، در آن اقامت مى‏گزينند و آنان كه براى خدا ركوع و سجود مى‏كنند، پاكيزه باشد.

چنان‏كه قرآن به دعاى ابراهيم (ع) اشاره دارد، آن‏جا كه از خداى خود خواست، سرزمينى را كه خانه كعبه در آن بنا خواهد شد، أمن قرار دهد و كسانى را كه در آن سرزمين به خدا و روز جزا ايمان آورده‏اند، از ميوه‏ها و نعمت‏هاى زمين بهره‏مند سازد. خداوند دعاى او را مستجاب گرداند و او را آگاه ساخت كه خداوند هرگز در اين دنيا از دادن نعمت به كسانى كه كفر ورزيدند، بخل نمى‏ورزد، ولى روز قيامت آنها را به آتش دوزخ كه بدترين جايگاه است كيفر مى‏دهد.

آرى خداوند دعاى ابراهيم (ع) را مستجاب گرداند و مكه را سرزمين أمن قرار داد و هر كس كه متعرض اين شهر شد، خداوند او را به هلاكت رساند، هم‏چنان كه دعايش را مستجاب گرداند و نعمت را بر اهالى آن فزونى بخشيده و انواع ميوه‏ها (نعمت‏ها) از كليه نقاط جهان بدان شهر وارد مى‏شود.

خداوند در پايان، به بناى خانه كعبه و بالا بردن ديوارهاى آن توسط ابراهيم و اسماعيل اشاره مى‏كند كه آن دو با تضرّع و زارى از خدا خواستند كه اين كار بزرگ و مهمّ را از آنان بپذيرد.

 

پى‏نوشتها:‌

1- انعام(6) آيات 75 - 79.
2- ر.ك: عباس محمود عقاد، ابراهيم ابوالانبياء، ص‏168 - 169؛ ويل دورانت، تاريخ تمدن، ج‏2، ص‏214.
3- بقره(2) آيه 258.
4- بقره(2) آيه 260.
5- ممتحنه (60) آيه 4.
6- سفر پيدايش، فصل 17، آيه 20.
7- ابراهيم(14) آيات 37 - 38.
8- گفته شده كه، اسماعيل با پاها و دست‏هايش به زمين مى‏كشيد تا اين‏كه آب از زير پاهايش جوشيد.
9- صافات(37) آيات 99 - 112.
10- سفر پيدايش، فصل 22، آيه 2. ذبيح كيست؟اظهر روايات اهل بيت، قول دوم، يعنى اسماعيل است چنان كه آيات 102 تا 111 سوره صافات همين نظريه را تأييد مى‏كند؛ چه اين كه در اين آيات، مأموريت ابراهيم و موضوع ذبح را بيان مى‏فرمايد و پس از آن به بيان بشارت خدا به ابراهيم راجع به پيدايش اسحاق مى‏پردازد و بديهى است كه اسحاق در آن تاريخ وجود نداشته و خدا از پديدآمدنش، به ابراهيم بشارت مى‏دهد لذا او نمى‏تواند ذبيح باشد.
دليل دوم آن كه، در آيه ديگر خدا ابراهيم (ع) را به ذريّه اسحاق بشارت مى‏دهد و از پديد آمدن حضرت يعقوب (فرزند اسحاق) سخن مى‏گويد، بنابراين چگونه تصور مى‏شود كه خدا از پديد آمدن اولاد و احفاد اسحاق به ابراهيم بشارت دهد و در عين حال او را مأمور به ذبح اسحاق كند؟
به علاوه در حديث صحيح از پيامبر(ص) روايت شده كه فرمود: «أنا ابن الذبيحين؛ من فرزند دو ذبيحم» و جاى ترديد نيست كه رسول‏اكرم(ص) از فرزندان اسماعيل است كه يكى از آن دو ذبيح تلقى مى‏شود و ذبيح دوم حضرت عبدالله والد ماجد پيامبر(ص) است.
گذشته از اين عبارات تورات بهترين دليل بر اين است كه ذبيح، اسماعيل است نه اسحاق، زيرا در عدد دوم از فصل 22 از سفر تكوين تورات، بيان مى‏كند كه خدا ابراهيم را مأمور فرمود تا پسر يگانه‏اش را قربان كند. هم‏چنين در شماره‏هاى 16 و 17 از همان سفر، از قول فرشته در مقام خطاب به ابراهيم مى‏گويد: خداوند مى‏فرمايد: به ذات خود سوگند مى‏خورم چون اين كار را نمودى و يگانه پسرت را از من دريغ نداشتى، تورا بركت خواهم داد و ذريّه تو را مانند ستاره‏هاى آسمان و شن‏هاى كنار دريا فزونى خواهم بخشيد.
با توجه به اين بيان تورات، به خوبى روشن است كه ذبيح، اسماعيل است و دست تحريف‏گران تورات، كلمه اسحاق را به جاى كلمه اسماعيل در تورات وارد كرده است. زيرا اين سند مسلّم است كه اسحاق هيچ‏گاه يگانه نبوده و او به تصديق تورات چندين سال پس از اسماعيل متولد شده و اسماعيل تا پايانِ عمرِ ابراهيم، حيات داشته است.
بنابر آنچه ذكر شد جاى ترديد نيست كه ذبيح، اسماعيل است، ولى چون يهود از قديم با فرزندان اسماعيل كينه و عناد و دشمنى و حسد داشته‏اند، كوشيده‏اند تا هرگونه افتخارى را از ايشان سلب كنند، و به خود نسبت دهند و چون داستان ذبح و تسليم جان در پيشگاه خدا برتر از هر افتخارى است، لذا يهود خواسته‏اند آن را به اسحاق، جدّ خودشان نسبت دهند. تورات، سفر تكوين، شماره 25 از فصل 17 «ج».
11- ابن كثير، بدايه و نهايه، ج‏1، ص‏159.
12- ابن اثير، ج‏1، ص‏46.
13- بقره(2) آيات 125 - 127.

 

جايگاه و مرتبه ابراهيم (ع)

‏ فضايل ابراهيم (ع )

كسى كه سرگذشت ابراهيم (ع) را، آن گونه كه در تورات و قرآن كريم آمده، با يكديگر مقايسه كند، بين آن دو تفاوت بسيار مى‏بيند. ما تورات را ملاحظه مى‏كنيم كه بيشتر به بيان حيات و زندگى ابراهيم (ع) و مسافرت‏ها و حوادث و وعده‏هاى الهى به او و فرزندانش،در مورد جانشينى در زمين پرداخته در حالى كه قرآن كريم با اشاراتى كوتاه زندگى خاص آن حضرت را بيان مى‏دارد، ولى در عين اين كه به اين مسائل مى‏پردازد، جنبه‏هاى ارزشمندترى را عنوان مى‏كند. از جايگاه و مقام ابراهيم (ع) در پيشگاه پروردگار خود و جهاد و مبارزه در راه او سخن به ميان مى‏آورد و با بررسى خصوصيات نفسانى او و اخلاق پسنديده و از خود گذشتگى او، به بيان رسالتِ توحيدى خود كه مردم را بدان دعوت مى‏كرد، و دلايل و براهين عقلى كه در بطلان بت‏پرستى اقامه مى‏نمود، مى‏پردازد. چنان‏كه از تقوا و پرهيزكارى و تضرع و زارى در پيشگاه خداوند و ژرفاى ايمان و اخلاص او سخن مى‏گويد. در حالى كه چنين مطالبى را در تورات نمى‏يابيم و اين ويژگى خاص قرآن است كه اين گونه به بيان زندگى ابراهيم (ع) پرداخته است. و اين خود جايگاهى خاص به قرآن بخشيده كه ديگر كتب آسمانى بدان پايه نمى‏رسند.

 

جايگاه و مرتبه ابراهيم (ع)

اينك برخى از صفات حضرت ابراهيم (ع) را كه در قرآن آمده و خداوند آن حضرت را با اين صفات، الگويى براى هدايت و فرمانبردارى و سپاسگزارى معرفى كرده است، از نظر شما مى‏گذرانيم:

إِنَّ إِبْراهِيمَ كانَ أُمَّةً قانِتاً لِلَّهِ حَنِيفاً وَلَمْ يَكُ مِنَ المُشْرِكِينَ * شاكِراً لِأَنْعُمِهِ اجْتَباهُ وَهَداهُ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ * وَآتَيْناهُ فِى الدُّنْيا حَسَنَةً وَإِنَّهُ فِى الآخِرَةِ لَمِنَ الصّالِحِينَ؛ (1)

به راستى ابراهيم امتى مطيع خدا و فردى حق‏جو بود. او به خدا شرك نمى‏ورزيد. وى نعمت‏هاى خدا را سپاس مى‏گفت. خدا او را برگزيد و به راه راست هدايت كرد. ما در دنيا به او سعادت داديم و در آخرت در زمره صالحان و شايستگان در آمد.

خداوند ابراهيم (ع) را به عنوان يك «امت» توصيف مى‏كند؛ يعنى او به تنهايى امتى از امت‏هاست، به دليل اين‏كه او جامع همه كمالات پسنديده بود، گويى در اين كلمه [يعنى امت‏] به طور مفصل و مشروح در مدح و ستايش ابراهيم (ع) سخن رفته است؛ زيرا همه صفات نيك و پسنديده‏اى را كه مردم به طور متفرقه دارا بودند، خداوند آنها را يك‏جا در وجود پيامبرش حضرت ابراهيم (ع) جمع كرده بود. به همين جهت او، امام و پيشوايى گرديد كه مورد اقتدا و پيروى قرار گيرد.

خداوند او را به «حَنِيفاً وَلَمْ‏يَكُ مِنَ المُشْرِكِينَ» توصيف فرموده است؛ يعنى خدا را به يگانگى مى‏شناسد و مخلصانه او را عبادت مى‏كند و هيچ يك از آفريدگان را شريك او نمى‏داند و نيز «قانِتاً لِلَّهِ» است؛ يعنى خاضع و فرمانبردار او بوده و به دستورات وى عمل مى‏كند. هم‏چنان كه «شاكِراً لِأَنْعُمِهِ» است؛ يعنى نعمت‏هايى را كه خدا بر او ارزانى داشته، سپاس مى‏گويد و به همين سبب، سزاوار چنين مقام و مرتبه است. «اجتباهُ وَهَداهُ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ» يعنى خداوند او را براى اين رسالتش برگزيد و توفيق پيمودن راه حق و مستقيم را كه به خشنودى خدا منتهى مى‏شود، بدو ارزانى داشت تا اين‏كه خداى سبحان فرمود: «وَآتَيْناهُ فِى الدُّنْيا حَسَنَةً وَإِنَّهُ فِى الآخِرَةِ لَمِنَ الصّالِحِينَ» يعنى خداوند در دنيا به نيكى از او ياد كرده و در آخرت در زمره افراد شايسته‏اى كه از نعمت بهشت و رضوان الهى برخوردارند خواهد بود.

از جمله چيزهايى كه خداوند ابراهيم (ع) را در قرآن بدان توصيف فرموده است اين آيه است:

«وَإِذِ ابْتَلى‏ إِبْراهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّى جاعِلُكَ لِلنّاسِ إِماماً قالَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِى قالَ لا يَنالُ عَهْدِى الظّالِمِينَ».(2)

خداوند به ما ارائه داد كه ابراهيم (ع) را به وظايف شرعى و اوامر و نواهى، مورد آزمايش قرار داده و آن حضرت آنها را به جاى آورده و به خوبى از عهده انجام آنها برآمد، پروردگارش بدو فرمود: من تو را براى مردم به عنوان امام و پيشوايى قرار دادم كه مردم از تو پيروى نموده و مورد اقتداى آنان باشى. در اين هنگام ابراهيم از خداى خود خواست تا برخى از نسل او را نيز پيشوا و امام قرار دهد. خداوند بدو پاسخ داد: ستمگران به اين امامت و پيشوايى نمى‏رسند. اين سخن اشاره به اين است كه ميان نسل او، افراد نكوكار و تبهكار وجود خواهند داشت. پيداست كه خداوند ابراهيم (ع) را مطلع ساخت كه ستمگران به اين امامت و پيشوايى دست نخواهند يافت؛ زيرا آنها شايسته پيروى نيستند، چنان‏كه خدا اراده فرموده، مردم از ستمگران گريزان بوده و سرپرستى امور مردم را بر عهده نداشته باشند، ظلم و ستم از ديدگاه قرآن تجاوز ازحدود خدا و پيروى نكردن از دستورات اوست. خداى متعال فرمود: «وَمَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَاُولئكَ هُمُ الظّالِمُونَ».

خداى سبحان در باره ابراهيم (ع) فرموده است:

«وَاذكُرْ فِى الكِتابِ إِبْراهِيمَ إِنَّهُ كانَ صِدِّيقاً نَبِيّاً» مفهوم آن اين است كه اى محمد(ص) سرگذشت ابراهيم را براى امت خود يادآورى كن، شايد از آن پند و اندرز گيرند. از ابراهيم (ع) به «صدّيق» يعنى بسيار راستگو ياد شده است. ابراهيم به جهت راستگويى زياد سزاوار اين لقب قرار گرفته است. دقت كنيد كه خداوند قبل از نبوت نيز او را به راستگويى توصيف كرده است،تا ارزش و اهميت راستگويى را به ما يادآور شود و راستگويى را يكى از اركانى بداند كه نبوت بر آن پايه‏گذارى شده است.

خداوند در قرآن، ابراهيم را به اين گفته‏اش كه «وَإِبْراهِيمَ الَّذِى وَفّى‏» وصف نموده؛ يعنى به ايمان به خدا و انجام دستورات او وفا كرده و هيچ كار مهم و بزرگى او را از اين كار باز نداشته است.

خداى سبحان مقام و مرتبه ابراهيم (ع) را با اين گفته: «وَاتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهِيمَ خَلِيلاً» بيان مى‏دارد. در معناى خليل گفته شده به معناى دوستدارى است كه هيچ گونه خللى در عشق و محبت او وجود ندارد و نيز گفته شده : خُلّه، در بردارنده كمال و اوج محبت است و خداوند بندگان برگزيده‏اش را دوست دارد. ابراهيم (ع) كمال دوستى را به ذات مقدس خداوند داشت، به همين دليل در راه خدا با پدر و قوم خود به مخالفت پرداخت. از اين رو خداوند او را مورد محبّت خويش قرار داد و او را به‏عنوان خليل و دوست انتخاب كرد.

 

دعاى ابراهيم (ع)

دعا در اسلام به عنوان مغز عبادت شناخته شده است. همان گونه كه انسان به مغز خود بستگى دارد، عبادت نيز به دعا بستگى دارد.

دعا نخستين مظهر ايمان انسان و بندگى خدا و تسليم دستورات اوست. نوع دعا از حقيقت انسان پرده برمى‏دارد كه در درخواست‏هايش در پى منافع مادى است يا درجات روحى.

قرآن برخى از دعاهايى را كه بر زبان ابراهيم (ع) جارى شد، برايمان يادآورى مى‏كند. دعاهايى كه خواننده مى‏تواند اوج و بلنداى روح ابراهيم (ع) و جايگاهى را كه كسب كرده و وى را محبوب خدايش ساخته بود، ملاحظه كند. آن حضرت در دعايش در پى خواسته‏هاى دنيايى نبود؛ زيرا آن دعاى مؤمنى بود كه خدا را [آن گونه كه بايد] شناخته بود و غير از خدا همه چيز در نظرش كوچك به شمار مى‏آمد. وى كسى بود كه لذّت ايمان را چشيده بود و در جستجوى مراتب بالاى آن بود.

اينك به برخى از دعاهاى ابراهيم (ع) كه الگوهايى بس جالب از اوج روحى آن حضرت است اشاره مى‏كنيم:

رَبِّ هَبْ لِى حُكْماً وَأَلْحِقْنِى بِالصّالِحِينَ * وَاجْعَلْ لِى لِسانَ صِدْقٍ فِى الآخِرِينَ* وَاجْعَلْنِى مِنْ وَرَثَةِ جَنَّةِ النَّعِيمِ * وَاغْفِرْ لِأَبِى إِنَّهُ كانَ مِنَ الضّالِّينَ * وَلا تُخْزِنِى يَوْمَ يُبْعَثُونَ * يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَلا بَنُونَ * إِلّا مَنْ أَتى‏ اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ؛(3)

خدايا مرا فرمانروايى ده و به بندگان صالح ملحق ساز و نامم را بر زبان اقوام آينده نيكو گردان و مرا از وارثان بهشت پر نعمت قرار داده و از پدرم (پدر بزرگم) درگذر. او از گمراهان است و آن روز كه مردم برانگيخته مى‏شوند و مال و فرزندان سودى نمى‏بخشند مرا رسوا و خوار مگردان و تنهاكسانى سود مى‏برند كه با اخلاص به درگاه خدا آيند.

ابراهيم (ع) در اين دعاها از خداى خود درخواست كرده است كه بدو حكمت و دانش عطا كند تا به وسيله آن ارزش‏هاى سره را از ناسره باز شناسد و يا از خداى خويش خواست به او توانى دهد تا ميان مردم به حقّ داورى كند، چنان كه از پروردگار خود طلب كرد او را براى انجام كارهاى شايسته موفق گرداند تا در زمره شايستگان درآيد و پس از مرگش به خوبى و نيكى از او بيان شود و از كسانى باشد كه در آخرت، خشنودى خدا را كسب كرده و به بهشت جاودان راه يابد و خداوند، كفر و گمراهى پدرش را ببخشايد، هم‏چنان كه ابراهيم (ع) از خدايش مسألت كرد، در روزى كه مردم براى حسابرسى از قبرهايشان برانگيخته مى‏شوند، خداوند او را به خوارى و ذلّت دچار نسازد. آن روز كه، مال‏هاى اندوخته شده، سودى به حال گناهكار ندارد؛ زيرا نمى‏تواند او را از عذاب الهى مصون نگه دارد، همان‏گونه كه فرزندانش هر چند شايسته باشند به او سودى نمى‏رسانند. هيچ چيز انسان را نجات و رهايى نمى‏بخشد، مگر اين‏كه با قلبى عارى از كفر و نفاق و برخوردار از صفات پسنديده به ديدار خداى خويش برود.

ابراهيم و اسماعيل خداى خويش را مى‏خوانند:

رَبَّنا وَاجْعَلْنا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ وَأَرِنا مَناسِكَنا وَتُبْ عَلَيْنا إِنَّكَ أَنْتَ التَّوّابُ الرَّحِيمُ * رَبَّنا وَابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِكَ وَيُعَلِّمُهُمُ الكِتابَ وَالحِكْمَةَ وَيُزَكِّيهِمْ إِنَّكَ أَنْتَ العَزِيزُ الحَكِيمُ؛(4)

بار خدايا، به ما توفيق ده تا از مخلصين تو بوده و تسليم دستورات تو باشيم و از فرزندان و نسل ما افراد مخلصى براى خود مقرر دار و شيوه پرستش خودت را به ما بياموز، توبه ما را بپذير، به راستى كه تو توبه گناهكاران توبه كننده را مى‏پذيرى؛ زيرا تو نسبت به آفريده‏هايت مهربان هستى. بار خدايا، در نسل ما پيامبرى از خودشان برانگيز كه آيات و نشانه‏هاى دالّ بر وجود و يگانگى و مقام عظمايت را بر مردم بخواند و كتابى را كه تو بدو وحى كرده و دستورات دينت در آن آمده بدانان بياموزد، همان‏گونه كه حكمت را كه راز و رمز و اهداف و خير و صلاح در احكام شرعى است به آنان مى‏آموزد و روح و روان آنها را از آداب و رسوم ناروا و صفات ناپسند پاك گرداند.

خداوند، دعاى ابراهيم و اسماعيل را مستجاب گرداند و در نسل آن دو، پيامبرى از خودشان برگزيد و آن وجود مقدس حضرت محمد(ص) بود كه صريحاً فرمود: «من دعاى مستجاب شده ابراهيم (ع) و مژده عيسى(ع) هستم».

حضرت محمد(ص) كسى بود كه صفات ناپسند را از روح و روان اعراب زدود و قرآن را بدانان آموخت و حكمت را كه سنت نبوى بود به آنان ياد داد؛ چنان‏كه طى چند سال، امتى يك‏پارچه و هماهنگ به وجود آورد كه خوبى‏ها و فضليت‏ها را در دورترين نقاط جهان منتشر ساختند و اينها مردمى بودند كه در لجنزارى از مفاسد اخلاقى پرسه‏زده و در عرصه‏هاى فتنه و شرارت به سر مى‏بردند.

از جمله دعاهاى ابراهيم (ع) اين بود:

رَبَّنا عَلَيْكَ تَوَكَّلْنا وَإِلَيْكَ أَنَبْنا وَإِلَيْكَ المَصِيرُ * رَبَّنا لا تَجْعَلْنا فِتْنَةً لِلَّذِينَ كَفَرُوا وَاغْفِرْ لَنا رَبَّنا إِنَّكَ أَنْتَ العَزِيزُ الحَكِيمُ؛(5)

پروردگارا، بر تو توكل نموديم و به سوى تو بازگشتيم و فرجامها همه به سوى توست. پروردگارا، ما را مايه گمراهى كافران قرار نده، گناهان ما را ببخش به راستى كه تو دانا و حكيمى.

 

ابراهيم (ع)، مسلمان راستين

بسيارى از مردم تصور كرده‏اند كه اسلام، نامى است كه محمد(ص) آن را بر دين خود نهاده است و او نخستين كسى است كه اين نام را به وجود آورده است. اين تصور بى‏ترديد اشتباه است. حقيقتى كه قرآن بيان كرده اين است كه همه پيامبران خدا مسلمان بوده‏اند و در رأس آنها ابراهيم (ع) بود كه اين نام را براى دين خويش انتخاب كرد و آن را بر پيروان خود اطلاق نمود و فرزندانش را بر آن سفارش فرمود. قرآن، اعرابى را كه به رسالت حضرت محمد(ص) ايمان آورده و به دين اسلام گرويده بودند، مورد خطاب قرار مى‏دهد:

«وَما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِى الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ مِلَّةَ أَبِيكُمْ إِبْراهِيمَ هُوَ سَمّاكُمُ المُسْلِمِينَ مِنْ قَبْلُ».(6)

حضرت محمد(ص) مأمور به پيروى از امت ابراهيم بود. امتى كه تنها به پرستش خدا قيام نمود. خداى متعال پيامبرش حضرت محمد(ص) را مخاطب مى‏سازد:

«ثُمَّ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً وَما كانَ مِنَ المُشْرِكِينَ».(7)

و سپس مى‏فرمايد:

«وَمَنْ أَحْسَنُ دِيناً مِمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَهُوَمُحْسِنٌ وَاتَّبَعَ مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً».(8)

كسى كه خويش را تسليم خدا مى‏كند كسى است كه پرستش و عبادتش را تنها براى خدا انجام مى‏دهد و با عبادت خود در پى كسب خرسندى پروردگار است و فرد نكوكار كسى است كه خوب عمل كند و حسنه انجام دهد و حسنات، همان عمل خوب و شايسته است.

اسلام عهد و پيمانى است كه انسان روح، روان، دل، گفتار، تمايلات، خشم و شادى خود را در ميزان الهى قرار مى‏دهد.

ابراهيم به قوم خود مى‏فرمايد:

وَبَدا بَيْنَنا وَبَيْنَكُمُ العَداوَةُ وَالبَغْضاءُ أَبَداً حَتّى‏ تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ؛

و پيوسته ميان ما و شما دشمنى و كينه‏توزى ايجاد شد تا آن‏كه به خداى يگانه ايمان آوريد.

و نيز مى‏فرمايد:

إِنِّى وَجَّهْتُ وَجْهِىَ لِلَّذِى فَطَرَ السَّمواتِ وَالأَرضَ حَنِيفاً وَما أَنَا مِنَ المُشْرِكِينَ؛(9)

من رو به سوى كسى آوردم كه آسمان‏ها و زمين را آفريد. من تسليم خدايم و به او شرك نمى‏ورزم.

اسلامِ ابراهيم اين گونه بود و به همين دليل خداوند او را به خاطر اسلام وى (تسليم بودنش) برگزيد و فرمود:

وَلَقَدِ اصْطَفَيْناهُ فِى الدُّنْيا وَإِنَّهُ فِى الآخِرَةِ لَمِنَ الصّالِحِينَ * إِذ قالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ العالَمِينَ؛(10)

ما او را در دنيا برگزيديم و وى در آخرت از صالحان خواهد بود. آن‏گاه خدايش بدو فرمود: تسليم شو. گفت: تسليم پروردگار جهانيان گشتم.

 

جود و بخشش ابراهيم (ع)

اراده و مشيّت خداوندى براين تعلق گرفت كه قوم لوط را هلاك گرداند، آنان دست به اعمال زشتى زده بودند كه هيچ‏يك از مردم جهان زمان خودشان بدان كار دست نيازيده بود. مردان به عمل شنيع هم‏جنس‏بازى (لواط) مى‏پرداختند، به همين دليل سزاوار بودند كه خداوند عذاب خود را بر آنان وارد سازد. خداى متعال فرشتگان را مأمور ساخت كه آنان را به هلاكت رسانند، ولى آن فرشتگان قبل از هلاك كردن آنها، مأموريت يافتند تا در چهره جوانانى به عنوان ميهمان، بر ابراهيم (ع) وارد شوند.

ابراهيم (ع) به جود و بخشش و ميهمان‏نوازى معروف بود، به همين دليل وقتى پانزده شب برايش ميهمان نيامد، بسيار نگران شد و آن‏گاه كه ميهمانان را ديد از ديدنشان شادمان گشت و نزد خانواده خويش رفت و گوساله‏اى فربه، كه بريان و سرخ شده بود، آورده و نزد آنان گذاشت.ولى دست اين ميهمانان به سمت گوشت گوساله دراز نشد، و چون ابراهيم (ع) احساس كرد آنان ميل و رغبتى به غذا نشان نمى‏دهند. در باره آنان دچار شك و ترديد شد و در اين خصوص با آنان گفتگو كرد. آنها بدو اطلاع دادند كه فرشتگانى از سوى خداوند متعالند كه آنها را براى انتقام از مردم «سدوم» و «عاموره» مأموريت بخشيده كه در قرآن از آنان به قوم لوط تعبير شده است.

ساره همسر ابراهيم (ع) هنگامى كه به حقيقت اين ميهمانان كه بى‏درنگ به وى مژده داده بودند، خداوند به آنان فرزندى به نام اسحاق و به اسحاق فرزندى به نام يعقوب عنايت مى‏كند، آشنا گشت، خندان شد و از اين مژدگانى شگفت‏زده شده و بدانان گفت: آيا منِ پيرزن بچه مى‏آورم، در حالى كه شوهرم ابراهيم پير و سالخورده شده است! فرشتگان بدو پاسخ دادند: آيا از اين مژده در شگفتى؟ اين قدرت الهى است كه هيچ چيز آن را ناتوان نمى‏سازد، خداوند با رحمت و بركات خود بر شما آل ابراهيم، آن را ويژه شما گرداند.

آن‏گاه كه ابراهيم (ع) به حقيقت اين ميهمانان همراه با مژده به وجود اسحاق و نوه‏اش يعقوب، اطمينان حاصل كرد در باره قوم لوط با خداى خويش به گفتگو پرداخت، به اين اميد كه خداوند بدان‏ها با ديده رحمت بنگرد.قرآن به اين گفتگو اشاره دارد و شرح آن در سِفر تكوين آمده است. خداى متعال مى‏فرمايد:

وَلَقَدْ جاءَتْ رُسُلُنا إِبْراهِيمَ بِالبُشْرى‏ قالُوا سَلاماً قالَ سَلامٌ فَما لَبِثَ أَنْ جاءَ بِعِجْلٍ حَنِيذٍ * فَلَمّا رَأى‏ أَيْدِيَهُمْ لا تَصِلُ إِلَيْهِ نَكِرَهُمْ وَأَوْجَسَ مِنْهُمْ خِيفَةً قالُوا لا تَخَفْ إِنّا أُرْسِلْنا إِلى‏ قَوْمِ لُوطٍ * وَامْرَأَتُهُ قائِمَةٌ فَضَحِكَتْ فَبَشَّرْناها بِإِسْحقَ وَمِنْ وَراءِ إِسْحقَ يَعْقُوبَ * قالَتْ ياوَيْلَتى‏ أَأَلِدُ وَأَنَا عَجُوزٌ وَهذا بَعْلِى شَيْخاً إِنَّ هذا لَشَى‏ءٌ عَجِيبٌ * قالُوا أَتَعْجَبِينَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ رَحْمَةُ اللَّهِ وَبَرَكاتُهُ عَلَيْكُمْ أَهْلَ البَيْتِ إِنَّهُ حَمِيدٌ مَجِيدٌ * فَلَمّا ذَهَبَ عَنْ إِبْراهِيمَ الرَّوْعُ وَجاءَتْهُ البُشْرى‏ يُجادِلُنا فِى قَوْمِ لُوطٍ * إِنَّ إِبْراهِيمَ لَحَلِيمٌ أَوّاهٌ مُنِيبٌ * يا إِبْراهِيمُ أَعْرِضْ عَنْ هذا إِنَّهُ قَدْ جاءَ أَمْرُ رَبِّكَ وَإِنَّهُمْ آتِيهِمْ عَذابٌ غَيْرُ مَرْدُودٍ؛(11)

و فرستادگان ما ابراهيم را مژده دادند، سلام دادند. سلام‏شان را جواب داد. طولى نكشيد براى آنها گوساله كبابى تدارك ديد و آن‏گاه كه ملاحظه كرد آنها دست به طعام نمى‏برند آنان را نشناخت و از آنها بيمناك شد. آنان گفتند: بيم نداشته باش. ما به سوى قوم لوط فرستاده شده‏ايم و همسرش ايستاده بود و تبسّم كرد و خنديد. ما او را به اسحاق و بعد از او به يعقوب بشارت و مژده داديم، همسرش گفت: واى بر من كه پير زن بوده و شوهرم نيز پير است، چگونه فرزنددار مى‏شوم و اين مطلب شگفت‏آورى است! گفتند: آيا از امر الهى در شگفتى!؟ رحمت و بركات او اختصاص به شما اهل بيت دارد. خداوند بسيار ستوده و بزرگوار است و زمانى كه بيم و ترس ابراهيم برطرف شد و مژده دريافت كرد، براى رهايى قوم لوط با ما به گفتگو پرداخت. ابراهيم بسيار بردبار و رئوف و اهل تضرع و زارى بود. خطاب شد: اى ابراهيم، از اين خواهش در گذر. حكم خشم الهى بر آنان قرار گرفته و عذابى كه قطعى بوده و بازگشت ندارد، بر آنان وارد خواهد شد.

 

نكته ‏ها

ابراهيم (ع) مشعل نورانى است كه پيامبران الهى و مؤمنين در هر عصر و زمانى به وسيله او رهنمون شده اند. آن حضرت، سمبل پاك و برجسته‏اى است كه خداوند آن را براى تمام بشر قرار داده است و اگر بخواهيم ابراهيم (ع) را توصيف كنيم به تعبيرى دقيق‏تر و برتر از اين نيست كه وى را به انسانى داراى روح و قلبى بزرگ وصف كنيم؛ روح و قلبى كه در دلسوزى و عطوفت و مهربانى و بر كناربودن از كينه‏توزى و صفات ناپسند، نمونه و الگو بود، چگونه ابراهيم داراى چنين قلبى نباشد، در حالى كه خود، مردم را به سلامتِ قلب فراخوانده و سرنوشت انسان را در قيامت بازگو مى‏كند:

«يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَلا بَنُونَ * إِلّا مَنْ أَتى‏ اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ»

اين گفته، سخنى است بسيارارزشمند كه هيچ نظريه فلسفى و مكتب اخلاقى به پايه آن نمى‏رسد؛ زيرا وى هدفى را كه لازم است بشر در مسير دستيابى به عظمت انسانى و سعادت جاودانى، نصب‏العين و فرا راه خويش قرار دهد، براى آنان تعيين كرده است، و آن عبارت است از: توجه به سلامت دل‏ها و پاكيزه نگاه داشتن آنها از هرگونه زشتى وآلودگى و گناه. خاستگاه عظمت ابراهيم، همان قلب بزرگ او بود كه همه مردم را در خود جاى داده بود، چه اين‏كه وى خويشتن را در مسير سعادتمند كردن مردم فدا ساخته بود، خواه از نزديكان نَسَبى او بودند و يا ارتباط خويشاوندى با او نداشتند. آن حضرت به نيكى كردن به آنان اصرار مى‏ورزيد و آنها را از بت‏پرستى كه ميانشان رواج يافته بود، رهايى بخشيد، پرستشى كه عقل و خرد آنان را به بند كشيده و آنها را طعمه خرافات ساخته بود، پرستشى كه آنها را به كارهاى زيان بارى واداشته بود و استعدادهاى آنها را به تباهى مى‏كشيد، مانند قربانى كردن و تهيه خوراك و آشاميدنى براى بت‏هاكه به هدر مى‏رفت، پرستشى كه خداى يگانه را به سبب سرپيچى از پرستش او و روآوردن به پرستش اجسام بى‏جان كه نه مى‏فهميدند و نه مى‏شنيدند، به خشم آورد.

قلب بزرگ ابراهيم، تحمل ديدن پدر خود را كه در گمراهى، سرگردان و در بت‏پرستى غوطه‏ور است، نداشت از اين رو تلاش كرد با عقل و منطق وى را ارشاد و راهنمايى كند، ولى اين پدر متحجّر واپس‏گرا، در مقابل، ابراهيم (ع) را به سنگسار كردن تهديد كرد و پسر، اين گونه به وى پاسخ مى‏دهد: «سَلامٌ عَلَيْكَ سَأَسْتَغْفِرُ لَكَ رَبِّى؛ سلام و درود بر تو، از خدايم برايت طلب آمرزش خواهم كرد.» اين‏كه ابراهيم پس از تهديد نمودن پدر، براى وى طلب آمرزش مى‏كند، دلالت بر اخلاص او نسبت به پدر داشته، همان‏گونه كه حاكى از قلب بزرگى است كه از عشق و عطوفت و مهربانى مى‏تپيد و قلب بزرگش متوجه پسرانش نيز هست. او از خداى خود درخواست كرد كه فرزندانش را از پرستش بت‏ها مصون نگاهدارد:

وَإِذ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هذا البَلَدَ آمِناً وَاجْنُبْنِى وَبَنِىَّ أَنْ نَعْبُدَ الأَصْنامَ؛

و آن‏گاه كه ابراهيم عرضه داشت: پروردگارا، اين سرزمين را امنيت ببخش و خود و فرزندانم را از پرستش بت‏ها دور نگاهدار.

قلب بزرگ ابراهيم به نسل وى كه ارتباط نَسَبى به آنان داشت نيز عشق مى‏ورزيد، و با محبّت و علاقه‏اى كه سراسر وجود وى را فرا گرفته بود، براى آنان خواهان مقام بلند و خير و صلاح بود، تا آن‏جا كه وقتى خداوند امامت را بدو ارزانى داشت، تنها به اين ويژگى كه اختصاص به وى داشته باشد، قانع نمى‏گردد، بلكه از پروردگار خويش مى‏خواهد تا آن را به فرزندانش نيز ارزانى بدارد:

قالَ إِنِّى جاعِلُكَ لِلنّاسِ إِماماً قالَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِى؛

فرمود: تو را امام و پيشواى مردم قراردادم. گفت: اين موهبت را به فرزندانم نيز عنايت كن.

و قلب بزرگش او را وا مى‏دارد كه از خدا بخواهد تا او را برپا دارنده نماز قرار دهد، چرا كه آن مهم‏ترين چيزى است كه انسان به واسطه آن به خدا تقرّب مى‏جويد، و سپس به آن هم اكتفا نكرده و فرزندانش را نيز در آن شريك گردانده است:

رَبِّ اجْعَلْنِى مُقِيمَ الصَّلاةِ وَمِنْ ذُرِّيَّتِى رَبَّنا وَتَقَبَّلْ دُعاءِ؛

پروردگارا، من و فرزندانم را به‏پا دارنده نماز قرار ده. پروردگارا، دعايم را بپذير.

با اين‏كه قوم ابراهيم او را آزار و اذيت نموده و از خود راندند، قلب بزرگ او به آنها نيز مهربان بود. وى براى كسانى كه نافرمانى او كرده بودند، درخواست هلاكت نمى‏كرد و خواستار عذاب فورى آنان نبود، بلكه آنها را به رحمت و بخشش الهى واگذار مى‏كرد:

رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ كَثِيراً مِنَ النّاسِ فَمَنْ تَبِعَنِى فَإِنِّهُ مِنِّى وَمَنْ عَصانِى فَإِنَّكَ غَفُورٌ رَحِيمٌ؛

پروردگارا، اينان بسيارى از مردم را به گمراهى كشاندند، كسى كه از من پيروى كند از من است، و آن كس كه نافرمانى‏ام كند، به راستى كه تو مهربان و بخشنده‏اى.

قلب بزرگ ابراهيم (ع) تحمل ندارد عذاب بر هيچ كس، حتى بر كسى كه سزاوار آن است وارد شود، و اينك فرشتگان آمده بودند تا بر قوم لوط عذاب وارد سازند، ولى قلب ابراهيم از ماجرايى كه قرار بود براى اين قوم اتفاق بيفتد، به خود لرزيد و از خداى خود درخواست تا شايد اين گنهكاران را مشمول رحمت خويش گرداند.خداى متعال فرمود:

«يُجادِلُنا فِى قَوْمِ لُوطٍ * إِنَّ إِبْراهِيمَ لَحَلِيمٌ أَوّاهٌ مُنِيبٌ».

 

درس پايمردى

در حيات و زندگى ابراهيم (ع) درسِ شجاعت و پايمردى و دلاورى و از خودگذشتگى در راه مكتب و عقيده به چشم مى‏خورد. ابراهيم (ع) در برابر قوم خود كه بت‏پرستى ميان آنان رواج يافته بود، رويارو ايستاد. اعتقادات آنها را بى‏مقدار شمرد و با دليل و برهان آنها را براى دست برداشتن از بت‏پرستى، فرا خواند. ولى چه رسالت دشوارى. هيچ چيز برانسان دشوارتر از اين نيست كه اعتقادات موروثى خود كه در درونش از قداست و احترام خاصى برخوردار است، دستخوش تغيير و تبديل گردد، و هيچ چيز بيش از آنچه اعتقادات وى را حمل بر بى‏مقدارى و تهى مغزى كند، او را عصبانى و خشمگين نمى‏كند. به همين دليل وظيفه ابراهيم (ع) بسيار دشوار بوده و نياز به پايمردى و مدارا و صبر و شكيبايى داشت تا بتواند با كينه‏توزى قوم خود - كه نخستين مرحله آن از پدرش آغاز شده بود - روبه رو گردد. پدرش به او گفت:

«لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ لَأَرْجُمَنَّكَ وَاهْجُرْنِى مَلِيّاً».

ابراهيم (ع) از قوم خود گوش شنوايى براى دعوت خويش نيافت، بلكه آنچه ديد روگردانى و دشمنى و دورى جستن از او بود. امّا همه اين امور وى را از تصميمش باز نداشت و كوچك‏ترين سستى در دلش راه نيافت، بلكه در برابر قوم خود سلاحى برنده‏تر و قوى‏تر از قيام كشيد، سلاحى كه اعتقادات آنها را در هم مى‏كوبيد و اساس و اركانِ مقدّسات آنها را متزلزل مى‏ساخت. آن سلاح برابرى با باطل، به صورت عملى بود كه به مراتب اثرى بيشتر از برابرى با باطل از طريق سخن گفتن داشت، چه اين‏كه سخن گفتن، سودى به حال آنها نداشت، و در نهايت، آن سلاحى بود كه به واسطه‏اش بتها را درهم شكست.

نتيجه اين كار به خوبى روشن بود، يا مرگِ حتمىِ او، و يا قانع ساختن قوم خود بر ترك بت‏پرستى، و اين شيوه‏اى عملى بود كه ابراهيم (ع) آن را اتخاذ كرد تا به قوم خود بفهماند كه خدايانشان قادر بر دفاع از خود نيستند، تا چه رسد به اين‏كه بتوانند در صورتى كه به اين مردم آسيبى برسد، از آنها دفاع نمايند؛ آن گونه كه آنها معتقد بودند.

اين شيوه‏اى بى‏نظير بود كه ابراهيم (ع) خواست بدين وسيله به قوم خود نشان دهد كه خدايانشان نه قادر برشنيدنند و نه مى‏بينند و نه سخن مى‏گويند. آن‏گاه كه ابراهيم (ع) در باره كسى آن كار را انجام داده، مورد پرسش قرار گرفت، پاسخ داد:

«بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هذا فَسْأَلُوهُمْ إِنْ كانُوا يَنْطِقُونَ».

اين كار، كينه‏توزى قومش را منفجر ساخت.از اين رو او را به محاكمه كشيده و حكم خود را در باره او اين گونه صادر كردند كه بايد در آتش بسوزد، ولى ابراهيم داد و فرياد نكرد و شكست روحى به خود راه نداد، بلكه در برابر انبوه جمعيّتِ قوم خود در حالى كه سراسر وجودش توكل برخدا داشت، مطمئن به سرنوشت خويش بود، پايدارى و استقامت به خرج داد.

و اين درسى است ارزشمند براى اصلاح‏طلبان، كه روح و روان آنان را تقويت مى‏كند، وريشه‏هاى شك و ترديد و ترس و سستى را در آنها ذوب كرده و مى‏خشكاند تا آنان را به انسان‏هايى باجرأت‏تر و نيرومندتر مبدل سازد.

 

جانفشانى و قربانى فرزند

خداوند به ابراهيم (ع) دستور داد تا فرزندش اسماعيل را ذبح كند، اين ازخودگذشتگى ابراهيم (ع) و لبيك گفتن او و اسماعيل به اين دستور الهى با رضا ورغبت، ازبزرگ‏ترين و برجسته‏ترين حوادث تاريخ فداكارى‏ها و از خودگذشتگى‏ها بود، به ويژه اگر آن را از زوايا و جنبه‏هايى كه اين فداكارى صورت گرفت، مورد ارزيابى قراردهيم. ابراهيم (ع) به فرزندانش بسيار علاقه‏مند بود و آن حضرت پس از مدت‏ها و در سنّ پيرى داراى فرزند شد. فرزند دلبندى كه اميد و آرزوى زندگى وى و وارث نام و ياد او بود. خداوند به او دستور داد كه آن فرزند را قربانى كند تا بدين وسيله، ايمان ابراهيم (ع) را به آزمايش بگذارد و مراتب اطاعت و فرمانبردارى وى از دستورهاى الهى رإ؛ه‏هٍ ملاحظه كند. ابراهيم (ع) در باره اين امر بزرگ با فرزندش سخن گفت: در حالى كه از اندوه چيزى نمانده بود قلبش از جا كنده شود، پسرش اسماعيل با اين سخن به پدر پاسخ داد:

«يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِى إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصّابِرِينَ».

قلم از وصف و بيان محتواى اين سخن كه در آن رضايت كامل از جان دادن در راه خدا، تجسّم يافته است،عاجز و ناتوان است؛ دو جنبه از خودگذشتگى، يكى از خود گذشتگى پدر، نسبت به فرزندش، و يكى از خودگذشتگى خودِ فرزند، و اين برترين شكل و برجسته‏ترين نوع ايمان در تاريخ بشر است. ايمان صِرف، ادعايى نيست كه برزبان جارى شود، و يا در برهه‏اى از زمان حزن و اندوه را آرامش بخشد. ايمان نظريه‏اى نيست كه عقل و خرد در كشف اسرار و نهان‏هاى آن به كاوش افتد، بلكه ايمان يعنى، انسان به طور كامل محو در اراده خدا باشد، اراده‏اى كه در عمل به سفارش‏ها و اوامر او و گذشتن از هرچيز گرانبها و ارزشمند در راه او، متمركز است.

ما در اين زمان به اين درس بسيار نيازمنديم، زمانى كه در آن مال و فرزند و زن، مورد علاقه انسان بوده و آنها را بر هرچيز ديگر ترجيح مى‏دهد، تا آنجا كه به صورت معبودانى به جاى خدا پرستش مى‏شوند، و چقدر پست و بى‏مقدار است انسان، آن‏گاه كه به زرق و برق دنياى فانى و زود گذر دلبستگى داشته و از حقيقتى جاودانى كه سبب هستى و وجود او و منبع ادامه حيات و زندگى اوست، دست بردارد.

 

بت ‏پرستى و نظاير آن

آن فرياد كه بابِل را به لرزه انداخت، فريادى بود كه ابراهيم (ع) قريب به سى‏وهفت قرن پيش، بر آيين بت‏پرستى كشيد، فريادى كه پيوسته صدايش در هر عصر و زمان و هر محيط، طنين افكن است. زيرا آثار پرستش حقارت‏بار بت‏ها، كه در آن عقل و خرد انسان مورد وهن قرار گرفت، و زاييده خرافات و اوهام و اراجيفى بود كه در قرن بيستم، قرن علم و دانش، هم‏چنان در درون انسان‏ها وجود دارد.

برخى از اديان در جهان همواره بتان را رمزى براى مقدسات فراوان خود از اجرام آسمانى گرفته تا حيوانات زمينى و پرندگان آسمانى و سرانجام ميمون‏ها و افعى‏ها و فيل و گاو و... قلمداد مى‏كنند. ولى سبب ادامه بت‏پرستى تا اين زمان كه عقل و خرد آدمى به كمال خود رسيده است چيست؟

اگر بخواهيم از علت‏هاى نهفته انگيزه‏هايى كه انسان را به بت‏پرستى مى‏كشاند پرده برداريم، ملاحظه خواهيم كرد كه همه آنها به تقليد از پدران و پيشينيان برمى‏گردد، و قرآن سيزده قرن قبل، زمانى كه درباره عصر ابراهيم (ع) كه در آن بت‏پرستى رواج يافته و درباره علل و اسبابى كه آن زمان، قومش براى پرستش بت‏ها اقامه مى‏كردند، سخن گفته و آن را به‏طور صريح و آشكار ثابت كرد است. خداى متعال فرمود:

وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ إِبْراهِيمَ * إِذ قالَ لِأَبِيهِ وَقَوْمِهِ ما تَعْبُدُونَ * قالُوا نَعْبُدُ أَصْناماً فَنَظَلُّ لَها عاكِفِينَ * قالَ هَلْ يَسْمَعُونَكُمْ إِذ تَدْعُونَ * أَوْ يَنْفَعُونَكُمْ أَوْ يَضُرُّونَ* قالُوا بَلْ وَجَدْنا آباءَنا كَذلِكَ يَفْعَلُونَ؛ (1)

اى پيامبر، ماجراى ابراهيم را براى مردم بيان نما، آن‏گاه كه به پدر [يا پدربزرگش‏] و قوم خود گفت: چه چيز را پرستش مى‏كنيد. گفتند: ما بت مى‏پرستيم و بر پرستش آنها ثابت قدم هستيم. ابراهيم گفت: آيا اگر آنها را بخوانيد سخن شما را مى‏شنوند و يا به حال شما سود و زيانى دارند، گفتند: چون پدرانمان اين چنين به پرستش بت‏ها پرداخته‏اند، ما نيز چنين مى‏كنيم.

پاسخى كه قوم ابراهيم (ع) به عنوان انگيزه پرستش بت‏ها داشتند، تقليد و پيروى از پدران و پيشينيان خود بود، نه سببى ديگر و اين اعترافى ضمنى بود به اين‏كه بتان، سود و زيانى نمى‏رسانند. قرآن براى بت‏پرستى آنان علتى ديگر نيز بيان مى‏كند:

وَقالَ إِنَّما اتَّخَذتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَوْثاناً مَوَدَّةَ بَيْنِكُمْ فِى الحَياةِ الدُّنْيا؛(2)

شما براى دوستى ميان خود در زندگى دنيوى، بت‏هايى را به جاى خدا پرستش نموديد.

ابراهيم (ع) به قوم خود گفت: شما بت‏ها را از جنبه اعتقاد و قانع شدن، به جاى خدا نپذيرفتيد، بلكه صِرف خوشرفتارى برخى از شما به بعضى ديگر براى حفظ دوستى بين خودتان و حق جلوه دادن آن اين كار را انجام داديد و اين امر در جمعيت‏هايى كه عقيده را جدّى تلقى نكرده‏اند رخ مى‏دهد.

انسان متمدن امروز، انواع بت‏هاى رمزى ايجاد كرده كه به واسطه آنها متوجه پرستش غير خدا شده است، از جمله «پرستش شخصيت»... كه عبارتند از: سران و رؤسايى كه قدرت و زور و تبليغات، آنها را به سان معبودانى به جاى خدا در آورده است و پيرامون آنها، اوهام و افسانه‏هايى تنيده است كه آنها را در برابر خدا قرار داده و سخن آنهارا حقايقى بى چون و چرا دانسته است.

از جمله بت‏هايى كه انسان آن را ايجاد كرده «پرستش ملت و نژاد» است، چنان كه نازى‏ها چنين كردند. و آن زمانى بود كه ملتِ نازى را منبع همه ارزش‏ها به شمار آورده و آن را برتر از همه مى‏دانستند و برايش شعارى انتخاب كردند كه با حق و عدالت انسانى منافات داشت. شعار «نژاد آلمانى برتر از همه است» سبب جنگ جهانى دوم شد كه قريب هفتاد ميليون انسان قربانى داد.

وطن، ارزشمند است، اما نه در حدّ نهايى قداست. برترين هدفى كه انسان بايد به سمت و سوى آن بشتابد، پرستش خداى يگانه و پيروى از دستورات اوست كه با قطع نظر از نژاد و رنگ، به احترام انسان و محبت وى و رفتارى براساس حق و عدل با او سفارش مى‏كند.

 

پى‏نوشتها:‌

1- نحل(16) آيات 120 - 122.
2- بقره(2) آيه 124.
3- شعراء(26) آيات 83 - 89.
4- بقره(2) آيات 128 - 129.
5- ممتحنه(60) آيات 4 - 5.
6- حج(22) آيه 78.
7- نحل(16) آيه 123.
8- نساء(4) آيه 125.
9- انعام(6) آيه 79.
10- بقره(2) آيه 130.
11- هود(11) آيات 69 - 76.
12- شعراء(26) آيات 69 - 74.
13- عنكبوت(29) آيه 25.